خانه عناوین مطالب تماس با من

کنار تو درگیر آرامشم

کنار تو درگیر آرامشم

دوستان عزیزم

  • ندا جان
  • اوپا پاندا
  • ساره جان
  • فاطمه جان
  • سهیلا جان
  • مه سو جان
  • دانشجو جان
  • شارمین جان
  • دختر معمولی عزیز
  • شیشه جان مامان آینه

دسته‌ها

  • ریزه 168
  • نازبانو 31
  • غزل دانشجو میشود 40
  • دیوانگی هایم 93
  • مامان 45
  • دغدغه های من 63
  • بابا 15
  • کنار تو درگیر آرامشم 209
  • خواهرانه 7
  • ما و خانواده هایمان 92
  • پستهای پرشین بلاگ سال 95 6
  • جاری جان 7

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • قراضه خانم ۱
  • خانم معطل
  • کاسپاروف کوچولو
  • صرفا جهت ثبت
  • ژاله علو
  • فقط سرما نخور
  • من بچه نمیخوام
  • حضور قلب
  • مهمان های عزیز قسمت اول
  • سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در آید

بایگانی

  • مهر 1404 2
  • شهریور 1404 1
  • بهمن 1403 1
  • دی 1403 4
  • مهر 1403 1
  • شهریور 1403 16
  • مرداد 1403 2
  • خرداد 1403 3
  • فروردین 1403 1
  • بهمن 1402 10
  • دی 1402 17
  • آذر 1402 5
  • شهریور 1402 6
  • مرداد 1402 23
  • تیر 1402 5
  • خرداد 1402 1
  • اردیبهشت 1402 1
  • بهمن 1401 4
  • دی 1401 1
  • خرداد 1401 1
  • فروردین 1401 5
  • اسفند 1400 34
  • بهمن 1400 11
  • دی 1400 1
  • آذر 1400 4
  • آبان 1400 20
  • مهر 1400 25
  • شهریور 1400 23
  • مرداد 1400 15
  • تیر 1400 19
  • خرداد 1400 32
  • اردیبهشت 1400 19
  • اسفند 1399 8
  • بهمن 1399 23
  • دی 1399 13
  • تیر 1399 1
  • اسفند 1398 4
  • بهمن 1398 9
  • دی 1398 4
  • خرداد 1398 4
  • فروردین 1398 1
  • اسفند 1397 3
  • دی 1397 6
  • آذر 1397 7
  • آبان 1397 7
  • اردیبهشت 1397 7
  • اسفند 1396 2
  • بهمن 1396 13
  • آبان 1396 8
  • مهر 1396 8
  • شهریور 1396 14
  • مرداد 1396 19
  • تیر 1396 10
  • خرداد 1396 1
  • دی 1395 1
  • آذر 1395 1

جستجو


آمار : 221888 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • آدوبی کانکت چهارشنبه 22 اردیبهشت 1400 10:53
    چند روز پیش استاد راهنمای پایان نامه م پیام داده که:" روز چهارشنبه جلسه دفاع از پروپوزال آقای فلانی هستش. حتما شرکت کنید. واسه شرکت در جلسه نیاز به نرم افزار آدوبی کانکت هست. اگر در نصبش مشکل دارید، از همون آقای فلانی کمک بگیرید" گفته میشه پس از این پیام تن و بدن تمام اساتید نمونه ی مرحوم در گور رقص بندری...
  • سوپ فوری چهارشنبه 22 اردیبهشت 1400 01:12
    یک مقدار عدس ریختم توی زودپز، هویج و سیب زمینی هم نگینی کردم روش. بعد گفتم حالا یکم پیاز هم خوبه بریزی که عطر بده بهش. نمک و فلفل و زردچوبه هم اضافه کردم. اون آب مرغی که گفتم از قبل فریز کرده بودم هم ریختم روش! زیرش رو روشن کردم که اون آبه یک مقدای باز بشه و به هم بزنمش. بعد فکر کردم که مرغ هم لازمه . سریع یک مقدار...
  • این پست خیلی طولانی هست و در مورد ابرو برداشتن منه. سه‌شنبه 21 اردیبهشت 1400 15:46
    این پست ادامه ی قضیه ی سیبیلهای منه اگر اونو نخوندین اینجاست: غزل سیبییییل دانشگاهمون جزو دانشگاههای خوب کشور بود. واسه همین کلیییی دانشجو از شهرهای بزرگ اونجا درس میخوندند. اینو از این جهت میگم که قضیه اصلاح ابرو و اینجور چیزا مسلما در شهرهای بزرگ حل شده تر از شهرهای کوچیک تر بود. حالا از بین دانشکده های اون دانشگاه،...
  • فندقک همیشه منو غافلگیر میکنه سه‌شنبه 21 اردیبهشت 1400 01:58
    چند روز پیش یکی دو باری فندق گفت که جای خصوصیم درد میکنه! یک چک کوچولو انجام دادم و دیدم در ظاهر مشکلی نیستش. زیاد جدی نگرفتم. تا اینکه یک روز چند بار گفت که درد میکنه و البته در حد لحظه ای بود انگار دردش. تصمیم گرفتیم که ببریمش دکتر! دکتر رفتن واسه خانواده ی کوچک ما یک چالش بزرگه. اونهایی که زیاد به پزشک مراجعه...
  • یک فروند بی جنبه ی خود شیفته پنج‌شنبه 16 اردیبهشت 1400 15:37
    راستی نگفتم که... استاد نمونه وارد می شود... ببخشید دیر اعلام میکنم. تازه از عرش برگشتم. پ.ن: مراسم روز معلم رو مجازی برگزار کردند. به فندق گفتم بیا بابا رو از لپ تاپ ببین. عکس مامان هم قراره نشون بدن. خلاصه بعد از یکساعت رسیدن به معرفی اساتید نمونه و بعد از چند نفر نوبت من شد. آقا مجری فامیلی منو اشتباه خوند و سریع...
  • ماه پنج‌شنبه 16 اردیبهشت 1400 14:44
    فندق مدام با "ماه" درگیره! و صد البته پای ما رو هم به این درگیری باز میکنه! روزی خیلیییییییییییییییییییی بار (شاید صد بار واقعا) میپرسه: فندق: ماه اومده؟ ( پاسخ ما : نه عزیزم. بیرون رو نگاه کن، هنوز شب نشده!) فندق: آهان هنوز هوا آبیه. میخواد بیاد؟ (آره گلم. شب میاد) فندق: گرده؟ (یک بار گرد شده. این روزا کم...
  • مایکل جمعه 10 اردیبهشت 1400 14:03
    یادمه چند سال پیش مدتی مهرداد رو توی خونه "نعمت" صدا میکردم. یعنی خیلی شیک میگفتم: نعمتتتتتتت! و ایشون هم جواب میداد :بله! قضیه هم این بود که بهش میگفتم تو نعمت زندگی من هستی و این شد که قرار شد مدتی نعمت صداش کنم. حالا چند روز پیش میبینم مهرداد چپ میره راست میاد به من میگه: "مایکل"! منم جوابش رو...
  • جعفری یا گیشنیز؟ پنج‌شنبه 9 اردیبهشت 1400 02:25
    پارسال شهریور داداش مهرداد و نامزدش کرونا گرفتند. نامزدش جزو کادر درمان بود و بخاطر اینکه پدرشون در شرایط حساسی بودن تقریبا همیشه خونه مامان مهرداد بودند. توی اون تایم مامان مهردادرفته بودن خونه شون در شهر مرکز استان و اینا تنها بودند. خلاصه من گفتم نگران نباشید خودم واسشون غذا و هر چی بخوان آماده میکنم و میفرستم. دو...
  • استاد نمونه پنج‌شنبه 9 اردیبهشت 1400 01:17
    دانشگاه مهرداد اینا میخواد چند تا استاد نمونه معرفی کنه. یک سری فرم نظرسنجی فرستادن واسه بچه ها، مدیر گروهها هم نظر میدن، نتایج نظرسنجی های دو ترم گذشته هم تاثیر داره. حالا هدیه خاصی نداره ها ولی دلم میخواد انتخاب بشم. کلیییی سوژه میشه تو خونه میخندیم. بماند که یک دور هم من پرتاب میشم به عرش و سیر میکنم و برمیگردم...
  • فندق گلی سه‌شنبه 7 اردیبهشت 1400 15:16
    این ترم من فقط یک درس دو واحدی دارم.دوشنبه ها عصر. این روزا مهرداد تا نزدیک 5 میمونه دانشگاه. میگه بیام خونه گرسنه م میشه دوشنبه قبل که اصلا فراموش کرده بود من کلاس دارم که زودتر بیاد خونه بخاطر اینکه حواسش به فندق باشه. با حضور فندق کلاس رو برگزار کردم و کلا هم درک میکنه و صداش درنمیاد. این دوشنبه خودم گفتم لازم نیست...
  • کلمات خود ساخته سه‌شنبه 7 اردیبهشت 1400 14:33
    قاطی خاطرات مونده م، از این روزها هم بگم... دختر معمولی جان اینها رو با الهام از نوشته های شما مینویسم. باعث شدی یادم بیاد. قبل از ماه رمضون فندق و مهرداد مریض شدند. خب این روزها اگر مریض بشی باید حتما جایی واسه احتمال کرونا بودن بگذاری. البته فندق زود سرپا شد و فقط یک روز بی حال بود و تبدار. اما مهرداد افتاده بود به...
  • روز سال تحویل سه‌شنبه 7 اردیبهشت 1400 13:20
    کلیییی داستان و ماجرا قبل از عید میخواستم بگم که نشد. حالا بعدا اگر فرصتی دست داد تعریف میکنم یک چیزایی. ولی بگم عید نوروز چیا پیش اومد... روز سال تحویل: اگر یادتون باشه از اواخر بهمن پروژه ی نصب کابینت و کمد خونه ی مامان مهرداد شروع شد. خب این بندگان خدا خودشون یک مقدار (شما بخونید خیلیییییییی) واسه تصمیم گیری های...
  • 1400 دوشنبه 6 اردیبهشت 1400 23:35
    سلام به همه ی دوستان خوبم میدونم خیلی دیره اما دلم نمیاد که سال نو رو تبریک نگم. با تاخیر اما از صمیم دل، سال نو رو به همه شما دوستان عزیزم تبریک میگم. الهی که تنتون سلامت و دلتون خوش باشه و به همه آرزوهای ریز و درشت زندگیتون دست پیدا کنید . نمیدونم چی میشه که یهو یک عالمه کار پشت سر هم پیش میاد و البته اخلاق گیر من...
  • من، غزل در سی و پنج سالگی شنبه 16 اسفند 1399 14:13
    من غزل هستم. واقعا در خانواده ای مذهبی به دنیا اومدم. اما نه از اون مدلهایی که مثلا خانومهاشون پوشیه میزنن و یا مردهاشون اجازه نمیدن خانم ها واسه خرید بیرون برن و از این دست تعاریف که من برخی رو دیدم و برخی رو شنیدم. خیر. اونجوری نه. هیچوقت خانواده پولداری نبودیم اما هیچوقت هم سفره مون خالی نبود. همیشه همه چیز حتی بیش...
  • تولد داریم پنج‌شنبه 14 اسفند 1399 12:25
    امروز تولدمه... من 35 سال پیش در 14 اسفند 1364 در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشودم. این صفحه رو باز کردم که در روزی که عده ای مدام خودشون رو مرور میکنند منم چیزی بنویسم که خبر رسید قراره از جانب جاری کوچیکه سورپرایز(سوپرایز؟) همون غافلگیر خودمون بشم! لذا فعلا کزت درونمان را فعال کرده بریم جمع و جور کنیم. حداقل اون...
  • رنگ آمیزی دوشنبه 11 اسفند 1399 01:00
    فندق یک روز و یک شب حال درستی نداشت و کمی داغ بود و تبدار. واسه همون جونی نداشت بلند شه بازی کنه. فقط دراز کشیده بود و دست محبت روی سر اسباب بازیهاش میکشید! اما خدارو شکر شب دوم یک شربتی بهش دادم که چندی پیش دکترمون داده بود و قبلا استفاده کرده بودیم واسش و نتیجه بخش بود. راحت شب رو خوابید و فرداش فقط ساعت ده اینا...
  • الو! صدای من را از اورانوس و حتی دورتر میشنوید یکشنبه 10 اسفند 1399 22:36
    دیشب دیدم یکی از دانشجوهایی که سه ترم گذشته رو باهاشون درس داشتم یک فایل پی دی اف فرستاده واسم! بازش کردم دیدم یک صفحه تایپ شده شعره و بالاش نوشته تقدیم به استاد محبوب سرکار خانم ... شعر گفته بود واسم... مفهومش این بود که کاش بازم با ما کلاس داشتی و اسم درس هایی که باهاشون داشتم هم دو تاش رو توی شعر گنجونده بود. اون...
  • ماشین حمل زباله یکشنبه 10 اسفند 1399 22:29
    عددهای شماره تلفن خونه ی مامان مهرداد رو گفتم و فندق زد. تلفنشون مشغول بود! از اونجایی که حتی اگر تلفن صحبت کنند هم حالت پشت خط میشیم و معمولا بوق آزاد میزنه کمی عجیب بود. اما به هر حال چند بار زدیم و به اصطلاح ما اشغال بود. گفتم فندق جان، تلفنشون اشغاله! فندق: هان! مثل ماشین حمل زباله! من: چی مامان؟ فندق: مثل ماشین...
  • آدم باش شنبه 9 اسفند 1399 20:27
    مهرداد منو فرستاده توی اتاق و به فندق گفته که مامان کلاس داره و ما نباید مزاحمش بشیم که بالاخره من بشینم سر این پایان نامه !!! حالا تا قبل از اینکه بیام توی اتاق توی چند مرحله دنبال خودکارهام گشتم و آخرش هم خودکار مشکیم رو پیدا نکردم و به خودم گفتم بی خیال . آدم باش! "دبلیو سی" هم رفتم . باقیمونده سالاد...
  • هفت سین عروس چهارشنبه 6 اسفند 1399 13:55
    دیشب دو دقیقه رفتیم خونه مامان مهرداد که روند انجام کار نصب کابینت رو ببینیم و مقداری ذوق کنیم که مامان جان کوله باری از وسایل تزیینی مختلفی که داشتن رو تحویل عروس ارشد دادن و سفارش کردن که یک سفره هفت سین ماه واسه عروس کوچیکه آماده کنیم! واسه درست کردن شیرینی و چیزای دیگه ای که رسمشون هستش هم من گفتم که چون شما عملا...
  • فندقک من یکشنبه 3 اسفند 1399 12:08
    فندق مریض شده...اینجور مواقع یهو ذهنم میره دنبال اینکه کجا کم گذاشتم که اینجوری شده!!! اما خب الحمدلله در کنارش یک غزل دیگه هم وجود داره که میگه این چه حرف و سوالیه آخه؟!!! خب فندق هم آدمه. مریض میشه. تو فقط سعی کن الان در حد توان مواظبش باشی. اینه که فعلا مواظب پسرمون هستم. تبش زیاد بالا نیست. تجربه وقتهایی رو داریم...
  • اندر اخلاق مامان مهرداد پنج‌شنبه 30 بهمن 1399 12:31
    اون خاطره که گفتم از مامان مهرداد یادم اومد رو بگم: ما از اول ازدواجمون تهران بودیم چون مهرداد دانشجوی دکترا بود اونجا. . مهرداد یدونه داداش داره که اونم دانشجو شریف بود همونوقت دوره لیسانس... داداش مهرداد هر وقت فرصت اجازه میداد یکی دو روزی میومد پیش ما. اگر مهمونی یا خبر خاصی بود هم همیشه باهاش هماهنگ میکردیم و...
  • هدیه های روز مادر به روایت تصویر! پنج‌شنبه 30 بهمن 1399 02:24
    خب اول بگم که من هستم ولی کم هستم چون در خدمت خانواده همسر هستم. کلی هم صحبت های مادر شوهری براتون دارم ولی قبلش چند تا عکس بگذارم از هدیه روز مادر. گفتم که واسه مامان مهرداد و خاله ش روسری گرفتم. واسه مامان بزرگ هم از این سکه های کادویی . 200 سوت به مبلغ 250. روسری ها هم 90 تومن شد. قیمت میگم که کلا دستمون باشه این...
  • من و اینستاگرام پنج‌شنبه 30 بهمن 1399 00:24
    امشب به شدت دلم میخواست توی صفحه اینستاگرامم پست بگذارم! مدتی میشه که چیزی نگذاشتم. البته که مدتهاست نمیدونم چرا نمیتونم با موبایل خودم پست و استوری بگذارم و حتی در دایرکت عکس ارسال کنم!!! هر وقت بخوام پست بگذارم با موبایل مهرداد اینستاگرام باز میکنم. وقتهایی که خیلی بی روحیه میشم دوست دارم پست بگذارم و وقتی کامنت...
  • هر کسی از ظن خود شد یار من! یکشنبه 26 بهمن 1399 13:07
    گفتم که مامان مهرداد خونه شون رو میخوان کابینت بزنن. فعلا یک بخش کوچیکش رو کار کردن و نصب کردن. دیشب گفتن مشورت میخوایم و رفتیم اونجا. من کلا هر موقعیت جدیدی رو واسه فندق توضیح میدم. مثلا دیشب براش گفتم که ببین آقای نجار اومده اینجا و میخواد واسه خونه مامان جون کابینت و کمد نصب کنه و اینکه نجار ها چیکار میکنند و...
  • غذا چی بپزیم؟ شنبه 25 بهمن 1399 11:44
    یعنی این چالش هر روزه ی امروز چی بخوریم یا امروز نهار چی درست کنم هم روی اعصابه ها خب مسلما یک لیست بی انتها از انواع غذا وجود داره ولی خب گاهی حسش نیست، گاهی وقت درست کردنش نیست، گاهی مواد اولیه ش نیست، گاهی تازگی همون رو درست کردی و ... بعضی وقتها به مهرداد میگم کاش میشد ما هم مثل این حیوونایی بودیم که یک شکار بزرگ...
  • گرد پیری یا ارث؟ جمعه 24 بهمن 1399 14:13
    موهام جوری سفید شدن که انگار از یک جایی رد میشدم یک مقدار گچ ریخته روی سرم!
  • جواب سوال مسابقه پنج‌شنبه 23 بهمن 1399 15:19
    هیچکی افتخار نداد حدس بزنه که غزل حاضره واسه چی خیلی خرج کنه؟ دیگه وقتتون تمومه. اصراررررررر نکنید. خودم میگم واسه پارچه لباس مجلسی... من عشق پارچه م. نه اینکه زیاد بخرم یا مدام بخرم. نه! صرفا هر وقت لازم باشه و بخوام لباس بدوزم با یک دست پر و قلبی آرام تشریف میبرم بزازی! و اصلا از شنیدن قیمتها متعجب نمیشم.البته که...
  • دایی جون آرنولد پنج‌شنبه 23 بهمن 1399 14:58
    همین الان فندق اومده میگه مامان زنگ بزنیم به دایی جون آرنولد!(اسم مستعار داداش بزرگه در وبلاگ) من: نه مامان. دایی جون الان سر کار هستش و نمیتونه تلفن صحبت کنه. فندق: نه! نه! باباها میرن سرکار!!! من: نه مامان. هر کی بزرگ میشه میره سرکار. فقط باباها نمیرن که!
  • اندر احوالات این چند روز پنج‌شنبه 23 بهمن 1399 14:54
    خونه ی مامان مهرداد یک سری تعمیرات دارند. حالا تعمیر که نمیشه گفت. توی این چند سالی که اینجا هستن کابینت نزده بودند که شاید بخوان بفروشن و صاحبخونه به سلیقه ی خودش کابینت بزنه. اما دیگه همینطوری کم کم چندین سال شد و خونه رو هم نفروختن و در واقع قصدش رو ندارن. چند وقته میخوان کابینت بزنن و آشپزخونه رو تجهیز کنن که هر...
  • 487
  • 1
  • ...
  • 9
  • 10
  • صفحه 11
  • 12
  • 13
  • ...
  • 17