-
خرجهای آخر سال
یکشنبه 19 بهمن 1399 13:47
ساختمونی که ما توش زندگی میکنیم شش واحد داره...ما داغون ترین ماشین رو داریم توی این شش واحد البته واحدی که زیر واحد ما زندگی میکنن ماشینشون شبیه ما بود اما اونها از همون مدل، دو تا داشتن. چند وقت پیش یکیش توی تصادف داغون شد و الان برلیانس دارن. اینه که ما صدرنشین گروه داغون ها هستیم. بقیه همه ماشینهاشون سطح بالاست!...
-
خرید لباس و کفش واسه فندق
یکشنبه 19 بهمن 1399 13:46
دیروز رفتیم واسه فندق لباس بخریم! آخرین باری که واسش لباس خریدیم اونم لباس راحتی خونه، توی بهار بود که من رفتم دو تا مغازه ی مشخص و چند تا شلوار و بلوز و شلوارک خریدم و پریدم تو ماشین. لباس مهمونی و بیرونی که این مدت همش از ذخایر استفاده کرده بود و تعدادی هم هدیه بود و واقعا اصلا یادم نمیاد تو دو سال گذشته لباسی خریده...
-
پستچی محل
شنبه 18 بهمن 1399 16:21
از نمایشگاه کتاب مجازی ، کتاب خریدیم و احتمالا در جریان هستید که واسه ارسال کتاب هزینه ای دریافت نمیشد. هر ناشر کتابهایی که بهش سفارش داده بودن رو میفرسته به آدرس خریدار. مهرداد تعدادی کتاب لازم داشت که گرفت اما اکثر کتابهایی که گرفتیم واسه فندقه! واسه الان کتاب زیاد داره . اما دیدین که توی همه چیز سال به سال، یاد...
-
خدایا صبر بهمون بده و البته علم
شنبه 18 بهمن 1399 13:43
نمیخوام از مهرداد میناوند و علی انصاریان بگم... تمام اکسپلور اینستاگرام پره! فقط بگم خیلی متاسف شدم...ما خودمون دو ماه پیش جوون 35 ساله از دست دادیم... لحظه لحظه درک میکردم چی میکشن خانواده شون... روحشون شاد. پ.ن: طاقت دیدن خنده های علی انصاریان ندارم...اون میخنده من اشکام میریزه و میریزه...حالا فوتبالی هم نبودما...آخ...
-
نمیدونم چی بگم...
شنبه 18 بهمن 1399 13:28
یکی از دوستام درگیر یک آزمونی بود. البته گفته بود که یک جورایی بیخیالش شده و نمیخواد واسش بخونه و ... ازش درباره اینکه ایده ای واسه هدیه روز مادر داره یا نه پرسیده بودم. بعد که خودم خرید کردم گفتم برم بهش بگم که یکوقت نگه کاش گفته بودی نتیجه فکرات رو . بعد باز پیش خودم گفتم که حالا شاید کامل بیخیال اون آزمونش نشده و...
-
روزتون مبارک خانم های عزیز، مادران مهربون
دوشنبه 13 بهمن 1399 15:05
در ادامه پروژه روز مادر و هدیه و ... مامان من که توی این شهر نیستن. نمایشگاه کتاب مجازی که برگزار شد مهرداد اینا بن کتاب داشتن و تعدادی کتاب گرفتیم. از مامانم هم پرسیدم که کتابی لازم دارن یا خیر، چند تایی گفتن که دو تاش رو خریدیم و به آدرس خونه شون پست میشه. به مامانم گفتم که مامان! اینها رو به عنوان بخشی از هدیه روز...
-
پینترست
یکشنبه 12 بهمن 1399 12:09
هر وقت میرم تو پینترست، چند روز افسردگی میگیرم حالا البته مدل افسردگی من فرق داره! یک جورایی به تکاپو میفتم که یک چیزی تو زندگیم رو شبیه وسایل و ... ی توی پینترست کنم!!! خسیس هم هستم ( عبارت دقیقش میشه این که در حقیقت آه در بساط ندارم و کلا از اینکه زیبایی رو با کمترین هزینه به زندگیم اضافه کنم غرق در لذت میشم) و در...
-
لیمو عمانی
جمعه 10 بهمن 1399 19:47
لیمو عمانی ها هم با هم فرق دارند...خیلی وقت پیش وقتی هنوز کرونا نبود یکبار با عجله و واسه اینکه یهو دلم خواسته بود از لیمو عمانی توی خورشت سبزیم استفاده کنم، از یک عطاری که وسط یک کوچه ای سبز شده بود لیمو عمانی خریدیم، لیمو عمانی ها سیاه بودن و هر کدوم اندازه یک پرتقال کوچیک!!! من اصلا تا اون زمان همچین لیمو عمانی...
-
مهاجرت به سیگنال
جمعه 10 بهمن 1399 00:09
این قضیه واتساپ و مهاجرت عده ای به سیگنال رو به احتمال زیاد شنیدین. چند وقت پیش فکر کردم که خب منم برم سیگنال رو نصب کنم و ببینم چطوریه و کیا هستن و نیستن... چراغی روشن کرده باشم حداقل پیداش نکردم! کلا گوشی من یک جوریه. بعضی چیزا رو نمیاره و ... مهرداد برنامه رو گرفت و قرار شد واسه من انتقال بده که نصب کنم. دیگه فرصت...
-
هدیه روز مادر
سهشنبه 7 بهمن 1399 15:48
این چند وقت روزی چند بار به مهرداد میگم روز مادر واسه مامانت چی هدیه بگیریم؟ اول اومد مثل سالیان پیش که دانشجو بود عمل کنه و هی مسخره بازی درآورد که همین که ما درسمون رو خوب میخونیم خودش بهترین هدیه نیست؟! من لبخند اخم آلود بهش زدم! باز گفت همین که فندق بچه ی خوبی هست... که دیگه دید خطر اصابت دمپایی وجود داره و خودش...
-
غزل سیبیلللللللل
سهشنبه 7 بهمن 1399 13:29
مامان من خیلییییییی در برابر هر نوع کار آرایشی و پیرایشی گارد داره. نمیدونم چرا واقعا! حالا والا خیلی از دهه شصتیای بیچاره دمار از روزگارشون دراومده سر دو نخ ابرو و سیبیل و ... ولی من یکی از نمونه های خیلی رنج کشیده ی این دهه شصتیام ببینید مثلا من سیبیلی داشتماااااا. وااای حیف که آدم خاطره بازی هستم و اصلا نمیتونم از...
-
غزل جوووووووووون
سهشنبه 7 بهمن 1399 12:25
دیشب من و مهرداد توی آشپزخونه بودیم، یهو فندق صدا میزنه: غزلللللللل یک نگاهی بهش انداختم دیدم یک قیافه ی شیطون توام با یک ذره خجالت هم به خودش گرفته! من و مهرداد نگاهی به هم انداختیم و چیز خاصی در جوابش نگفتم! دوباره صدا زد: غزل جوننننن! در عین حالی که به عرش رفته بودم از مدل گفتنش اما لبخندی زدم و گفتم شما باید بگی...
-
چی میخواستم بگم، چی شد!
یکشنبه 5 بهمن 1399 14:40
نوه داییم یک لینکی فرستاد و منو دعوت کرد که برم توی گروهی که زده عضو بشم. چیزهایی مثل کیک و ترشی و ...درست میکنه و در واقع مثلا گروهی بود که محصولاتش رو معرفی کنه و طبیعتا بفروشه. من که تو شهر اونها زندگی نمیکنم اما سن و سالش کمه گمونم بیست و یک ، بیست و دو ... گفتم حالا حمایتی کرده باشم! رفتم عضو شدم دیدم کلا بیست سی...
-
غزل واقعی این شکلیه!
شنبه 4 بهمن 1399 16:19
نمیدونم آدمی هستش که با چیزهای کوچیک خوشحال نشه یا نه. ولی من همیشه دوست داشتم ازآدمهایی باشم که با چیزهای کوچک خوشحال میشن...شاید قدیما نمیدونستم این چه جور حسیه ولی الان مدتهاست آگاهانه دوست دارم اینجوری باشم و اینجوری بمونم. یک سری بالش (بالشت؟) داشتیم که روبالشی هاش رو دوست نداشتم. بهتر بخوام بگم اون زمان که تازه...
-
اگر به جزئیات ترک پوشک علاقه مند نیستید این پست رو نخونید!متشکرم
یکشنبه 28 دی 1399 14:40
سری قبلی هر از یک ربع بیست دقیقه، فندق رو بردم که به قول خودش بشینه روی جاجیشی!!! اولش خیلی خوب بود و کلییی هم دوست داشت. اما وقتی فهمید چه اتفاقی قراره بیفته همکاری نکرد و ناراحت شد. آخه از بچه ای که کل عمرش توی پوشک بوده چه انتظاری میشد داشته باشیم! مدام شلوار و شورت خیس کرد و منم هی شستم و انداختم روی رخت آویز و...
-
ترک پوشک
جمعه 26 دی 1399 22:58
حس می کنم بخش بزرگی از این حالت روحی و جسمیم بخاطر دغدغه هایی هستش که بابت کارهای انجام نشده یا به تعویق افتاده دارم! چند وقت پیش یک تلاش ناموفق یک روزه واسه از پوشک گرفتن فندق داشتیم. شاید باید بیشتر دووم میاوردیم اما فکر کردم هنوز آماده نیست و حس کردم باید زمان بدیم. اینه که متوقفش کردیم. یادم نمیره که طفلک هر بار...
-
خونه مون
جمعه 26 دی 1399 14:33
خیلی خسته و بی انرژی شدم... خب بالاخره اینم یک زاویه از زندگیمه! اول که انگار مریض شده بودم... یعنی یک جورایی شبیه حساسیت که گاهی میاد سراغم اما مدل شدیدتر و پیشرفته ترش. بعد یک مقدار حس بد توی گلوم هم بهش اضافه شد! اما به تدریج حس کردم کلا بی حوصله م و روحم خسته س!!! کلا خوشم نمیاد اینجور چیزها رو به خودم زیادی تلقین...
-
سه سالگی فندق
چهارشنبه 24 دی 1399 22:57
شبکه نهال ساعت دو یک برنامه ای میگذاره اسمش هست مهارتهای زندگی... شاید به درد سن فندق نخوره ولی فندق از شخصیتهاش خوشش میاد و وقتی شروع میشه خیلی ذوق میکنه...میگه مامان مامان ! آقا جون شروع شد! (آقا جون پدربزرگ قصه هست). امروز تولد دختر اون خانواده اصلیه بود... یهو فندق ذوق کرد که مامان تولدشه. براش تولد گرفتن! بعد...
-
دعا برای یافتن وسایل فرزند!
سهشنبه 23 دی 1399 23:11
داداش بزرگترم همیشه وسایلاش پخش بود اینور اونور و اعتقادی به آماده کردن کیف و وسایل مدرسه ش از شب قبل نداشت. اینه که تازه صبح زود که میخواست بره مدرسه هی میگفت پاک کنم کجاست، خودکار قرمزم کو، فلان کتابم چرا نیست، یعنی جوری که انگار یکی دیگه از اون وسایل استفاده کرده! مامانم همینجور که دنبال وسایلش میگشت که داداشم دیرش...
-
نریزید
دوشنبه 22 دی 1399 13:38
فندق چند روزیه سه سالش تموم شده...ماههاست کشیدمش به کار و البته توی این سن خودشون هم دوست دارن و من میخوام سعی کنم پایدار باشه که بعدها بتونه متکی به خودش باشه... دیگه مسلما این روزها دوره ی مگه پسر آشپزی میکنه و ظرف نمیتونه بشوره و تمیزکاری از عهده خانم ها برمیاد و ...هم گذشته! اینه که مثلا وقتهایی که میخوام آشپزی...
-
گرز رستم
یکشنبه 21 دی 1399 12:47
چند روزه یک جوری هستم. واقعا نمیدونم چه جوری. همزمان هم خوبم هم اینکه انگار مریضم! توی گلوم یک طوریه و مثل همیشه عادی نیست. البته که آب جوش و عسل و نارنج میخورم و ممکنه امروز یکم چیزای گیاهی هم بریزم توی ابجوش! علائمم شبیه کرونا نیست. حتی شبیه سرماخوردگی هم نیست و اصولا من از اون آدمهام که باید چیزای زیادی برای گفتن...
-
ما همه مسئولیم
شنبه 20 دی 1399 14:25
اینجا شهر کوچکی هست. من اینجا فامیلی ندارم. در واقع اینجا زادگاه مهرداد و شهری هستش که چند سال ابتدایی رو اینجا بوده و بعدا رفتن یک شهر بزرگ و دیگه از دوره ارشدش هم که تهران بود و ما هم وقتی ازدواج کردیم چند سالی تهران بودیم. بعد که من دکترا قبول شدم شهر مرکز استانمون و مهرداد هم توی این شهر بورسیه هیئت علمی بود و بعد...
-
لاک
جمعه 19 دی 1399 23:39
دیدین چند سالی هست ملت میرن ناخن میکارن و ژلیش و ... راستش اگر مدلهای مختلف دیگه و اسامی دیگه هم هست من بلد نیستم! اینقدر من خوشم میاد بعضی از طرحهای اینارو می بینم. البته اونهایی که دیگه ناخنه خیلی غیرطبیعیه و زیادی بلند و عجیب غریبه منظورم نیستا. اینهایی رو میگم که در حد ناخن طبیعی یا نهایت یک ذره بلندتره . بعضی...
-
اورست
چهارشنبه 17 دی 1399 21:48
امروز یک کوه ظرف شستم. قشنگ در حد اورست...اینکه چطور این همه ظرف جمع شده و اینکه چطور تحمل کردم و مواردی از این دست رو بیخیال! فقط بگم که من هر بار چالش "سینک خالی" راه انداختم، بعد از مدت نه چندان زیادی شکست خوردم. یعنی قشنگ کافیه یک روز نتونم ظرف بشورم همه چیز بد به هم میریزه... سه سال پیش وقتی اومدیم و...
-
طعم بهشت
سهشنبه 16 دی 1399 23:26
دیروز واسه چندمین بار بر اساس دستور یک سایتی ، خورشت قیمه پختم. یعنی طعم بهشت میداد. حیف یکم محاسباتم قاطی پاتی شده بود و اندازه یک وعده بود و تقریبا چیزی زیاد نیومد... عطر و بویی توی خونه پیچیده بود که نگو و نپرس!!! واقعا خوشمزه بود... بعد میدونین من از اون آدمهام که همیشه از غذای خودم کلیییی ایراد میگیرم. یعنی مثلا...
-
گل
سهشنبه 16 دی 1399 00:18
میگه مامان بیا میخوام بهت گل بدم! اینو آورده با کلی ذوق و شوق، سر کج و صدا و چهره فوق لوس، خودش رو رها کرده تو بغلم و میگه این واسه شما درست کردم. منم که کلا توی حالت ذوق و تعجبم همیشه چه برسه به همچین لحظه ای!!! کلی حس خوبی بود... مهرداد هم صندلیش رو چرخونده بود و ما رو نگاه میکرد . به فندق میگم میخوای یکی هم واسه...
-
وقتت بخیر
دوشنبه 15 دی 1399 13:56
من خیلی وقتها شدید این مدلی میشم که مدام میگم بگذار اول فلان کار تموم بشه بعد برو سراغ فلان موضوع، بگذار درگیری هات تموم بشه بعد مثلا به پوستت برس، برنامه خوابت رو مرتب کن، فلان وسیله رو بخر و... حالا این قضیه توی نماز خوندن هم هست. میخونما ولی مختصر مفید! چند وقتی بود مدام به خودم میگفتم ببین زندگی همینه. همش بین...
-
بخشی از من در یکسال گذشته!
دوشنبه 23 تیر 1399 13:57
من اینروزها: خب تا اونجا گفتم که پارسال همین روزها بود که امتحان بورد (یا همون امتحان جامع) رو در کمال ناباوری با موفقیت پشت سر گذاشتم و در یک کلمه راحت شدم. دیگه مجدد توضیح نمیدم که خوندن اون همه کتاب و جزوه و مبحث و ...با یک فسقلی که بحران هیجده ماهگیش رو طی میکرد چه شق القمری بود!!! اگر خواستین بیشتر از اونروزها...
-
آپ
سهشنبه 27 اسفند 1398 11:05
یکی از قصه هایی که از خیلیییییی وقت پیش واسه فندق میگم قصه یک هواپیماست... کلا این بچه عاشق هواپیماست. پارسال که دانشگاه میرفتم و خونه مامان مهرداد بودیم چند ماه، فندق هنوز یکسالش نشده بود. خونه اونا هم هواپیما زیاد رد میشه. بزرگ نیستن ولی انگار مسیرشون از اونوره کلا زیاد رد میشه. هی میبردیمش بیرون و این هواپیما...
-
چی بپزم؟
سهشنبه 27 اسفند 1398 10:45
شما هم هر روز و شب مشکل شام و نهار چی بپزم دارید یا فقط ما اینجوری هستیم؟ وضعی هستا! میخوام هر روز پلو نخوریم مثلا. یا شام من خودم حتما باید یک چیزی بخورم که گرم باشه! هی...