کاسپاروف کوچولو

چند وقت پیش شنیدم که مهرداد به فندق میگفت: مدتی با اکانت خودت شطرنج بازی نکن! از اکانت من استفاده کن که نتونن بازیهات رو ببینن!!!

و من توی اتاق نشسته بودم و اینجوری بودم که کی این بچه اینقدر بزرگ شد؟! کی اینقدر شخصیت مهمی شد که ممکنه بازیهاش رو آنالیز کنن؟! البته که واقعا هنوز اونقدرررر مهم نیست اما خب ذهن یک مادر همواره دست و پای بلوری بچه سوسکه رو در نظر داره و قربون صدقه ش میره...

کاملا متناسب با سنش جوگیر هست و البته خیلی بامزه و لذت بخشه وقتی موارد مناسبی رو  میبینه و پس از جوگیر شدن، تقلید میکنه. فعلا تو فاز اینهایی هستش که ویدئو میسازن و بازیها و حرکات شطرنج رو تحلیل میکنن. یهو میبینم صفحه میچینه و با سلام و درود به روان پاک دنبال کنندگان عزیزش!!! شروع میکنه به تحلیل. در تمام مدتی که در سکوت "تماشا" میکنم فقط دو چیز توی ذهنم  میچرخه: یکی اینکه چطوری صدقه بدم و خودم چطوری قربون صدقه ش برم که از عشق زیاد چشم نزنم بچه رو!!! (دیگه اینقدری اعتقاد دارم به این موضوع و کاری نمیشه کرد) و دومین مورد اینکه چرا من شطرنج بلد نیستم که بیشتر لذت ببرم. واقعا هیچوقت نتونستم و بهتره بگم نخواستم که یاد بگیرم اما الان احساس میکنم یاد بگیرم بهتره. یادم افتاد یکبار مامان یکی از نویسنده ها و کارگردانهای معروف رو آورده بودند توی تلویزیون و ازش پرسیدند که شما چه احساسی دارید وقتی کتابهای فرزندتون رو میخونید؟ (مشابه این جمله تقریبا) بنده خدا مامانه گفت: من سواد ندارم... الان این شده حکایت من