موجودی حساب بانکیم خیلییی کمه. اونقدر که حتی جلوی خودم هم از عددش خجالت میکشم چه برسه بخوام جایی بگم. هیچ امیدی هم نیست که بیشتر بشه، زمان و مقدار اضافه شدنش هم تقریبا مشخصه اما...
اما من چند روزی یکبار موجودی رو چک میکنم!!!!!!!! حتی شاید بیشتر.
درسته خجالت میکشم اما باز برای همین یک ذره کلیییی نقشه میکشم!!!! بیشتر اوقات هم صرف بقیه میشه. راستش واقعا چیز خاصی نیستش که برای خودم بخوام!!!!
بله...مهرداد هست و هیچی کم و کسر نیست اما درآمدی که خودت داری یک چیز دیگه س که هیچوقت هیچوقت فکر نمیکردم در آستانه ۳۹ سالگی همچین چیزی باشه!!!
کل دیروز رو در خواب گذروندم. دیگه همه چیز رو واگذار کردم به مهرداد. واقعا توانش رو نداشتم و با خودم گفتم اشکالی نداره که استراحت کنم و هر روز که اینجوری نیستم! حالا بنده خدا مهرداد هیچوقت به هیچ چیز اعتراضی نداره و میگذاره من کارها رو به روش خودم پیش ببرم اما انگار خودم از خودم انتظار داشتم که کمی هم به زندگی برسه!!!!!!!! والا!!!!!!!!! از «خودم» هم شانس نیاوردم
حالا این وسط امروز صبح تو اوج خواب، خواب میدیدم که تو یک بازاری راه میرم و یکدفعه «ژاله علو» رو دیدم. حالا ضمن اینکه کلیییی ذوق کردم بهشون میگفتم وایییی خیلی خوشحالم که تونستم شما رو از قبل فوتتون ببینم و البته دیدین که تو خواب همه چیز قاطی هست، انگار این جمله رو میگفتم و همزمان انگار مواظب بودم که کلمه فوت رو استفاده نکنم که ناراحت نشن!!!!!!! بعد فکر میکنم با هم رفتیم یک مغازه ای از اینها که زلم زیمبو و گردنبند و سنگ و ...میفروشند. دیگه یادم نیست بقیه ش. خدا رحمتشون کنه. من تو سریال روزی روزگاری خیلی دوستشون داشتم.
این وسط یک خواب دیگه هم میدیدم که یک عده یک مشت سی دی دارند و میخوان کارهای بد گذشته منو رو کنند!!!! تو خواب واقعا ترسیده بودم و انگار از همه زندگیم فیلم داشتند و تازه میخواستن به مامان بابام هم نشون بدن. واقعا چقدر خوبه که خدا ستارالعیوبه. ما هم ستارالعیوب همدیگه باشیم کاش.
از صبح که بیدار شدم مهرداد رو ندیدم. دانشگاهه. هنوز هم نیومده. اتاقها رو تمیز کردم. نهار پختم. فندق هم بچه م خودش همههههه کارهاش رو همون چهارشنبه انجام داده و من فقط چک کردم و کیفش رو جمع کرد. حمام هم رفته، فین کردن هم تمرین کرده!!!!!!!
این وسط ها من کاردستی «رحل» هم درست کردم!!!!!!! آخه چرا
سرما خوردیم. یا هر چیز دیگری که اسمش هست.
از کجا؟ نمیدونم. البته که مهرداد نفر اول بود و الان بهتر از ماست.
از اول مهر تا الان فقط دو بار رفتم خونه مامانم که سرجمع ۷۲ ساعت هم نشده. فاصله مون چقدره؟ دو ساعت! حالا این هفته پیش رو قرار هست که بریم. یعنی باید بریم. بابا جراحی دارند. آب مروارید!
شنبه اولین جلسه کلاسهای خودم هست بعد از پایان امتحانات بچه ها!
دقیقا همین شنبه فندق مسابقه قرآن مرحله شهرستان داره!
دقیقا همین شنبه مدرسه قراره همین کلاس فندق رو ببره یک جایی واسه بازی!!!
این وسط ما مریض شدیم. الحمدلله فندق خوبه. تب هم نکرد. اما خب آبریزش رو تا حدی داره و صداش عوض شده. فکر میکنم فقط من ناراحتم. دوست داشتم اولین تجربه مسابقه قرآن جدی که داره واسه ش خاطره انگیز تر باشه. همین هفته قبل فندق به بابام زنگ زد و پرسید: بابا جون مسابقه قرآن دارم چی بخورم؟ بابام به فندق گفتند: هر چی میخوای بخور فقط سرما نخور!!!!!!!!!
حالا همزمان هورمونهای من هم قاطی!!! اصلا من همیشه همه چیزم قاطیه. الان یادم افتاد که نوجوون بودم، آبله مرغون گرفتم خیلیییی هم شدیدتر از دو تا داداشم که کوچکتر از من بودند گرفته بودم. بعد همزمان برای اولین بار تو زندگیم کهیر هم زدم. بابا این مدل عارضه پوستی رو داشتند گاهی و من تازه فهمیدم به من هم ارث رسیده. یک سری تکه های قرمز پهن که اگر یک ذره میخاروندی، وسیعتر میشد. اینقدرررر قیافه و بدنم ناجور بود مامانم گریه میکرد. همینجوری یادم افتاد گفتم دیگه.
خدا کنه تا دوشنبه که میریم خونه مامانم ناقل نباشیم. بابام خیلییی حساس هستند. همیشه میگن اگر یکی از تو کوچه رد بشه مریض باشه منم مریض میشم!!! از طرفی حتما باید بریم. خیلی اصرار کردم که جراحی رو تاریخی قبول کنید که ما بتونیم بیایم. حتی داداش کوچیکم که اونجاست هم از شنبه باید بره تهران برای کاری. امیدوارم بخیر بگذره.
حاضرم خودم هزار مشکل داشته باشم، خانواده م مشکلی نداشته باشه. ذهنم اینجوریه که مشکلات خودمون رو خودمون برنامه ریزی میکنیم و حل میکنیم. اما وقتی باخبر میشم که خانواده موردی داره، کوه غصه میشینه توی قلبم. احساس مسئولیت شدید میکنم. از طرفی در رابطه با برخی مشکلات اصلا تصمیم گیرنده اصلی نیستم و یا امکاناتش رو ندارم و خیلی اذیت میشم.
اینجا مینویسم که یادم نره. که تو ذهنم حک بشه. اصلا نباید وقتی اطرافیان حتی مامانم ( و حتی مخصوصا افراد خیلی نزدیک) به روشهای مختلف، با لحن و جملات و داستانهای مختلف میگن بچه بیار و چرا یک بچه دیگه نمیاری و امثال اینها؛ اصلا و ابدا و به هیچ وجه نباید از موضعم کوتاه بیام. اصلا و ابدا نباید هیچکی بفهمه که من نه تنها بچه دوست دارم که خدا خودش شاهده حتی سه تا و چهار تا هم دوست دارم. اینقدرررررر فندق برامون شیرینه و اینقدرررررر عزیزه که دلم میخواد چند تا دیگه از همین فندقها داشته باشم. همیشه به دوستانم و افرادی که میتونم جلوشون کاملا خودم باشم ( تعدادشون زیاد نیست اما نقشششون پر رنگه)، همیشه به اونها گفتم که حیف دیگه سنم اجازه نمیده وگرنه به جز دومی، سومی هم میاوردم. حتی بارها آرزو میکردم کاش خدا دوقلو (البته که سالم ) بهم میداد.
پس من میخوام بچه اما از اینکه کسی بهم توصیه کنه به شدت بدم میاد. این رو دخالت مستقیم در خصوصی ترین مسأله زندگیم میدونم. واقعا در توانم نیست وگرنه جوری جواب میدادم که دیگه هر کی که هست تا همیشه همچین اظهار نظری نکنه. البته که بی ادبی نمیکنم و با شوخی رد میکنم و متأسفانه فقط نسبت به مامانم کمی پرخاشگرم. اونم چون میدونم مامانمه و من براش قبل و بعد پرخاشگریم فرقی ندارم.
گاهی دلم میخواد حداقل به مامانم بگم که من خودم هم بچه میخوام ...اما میدونم این شروع مشکلات جدیده. بعضی مامانها کاملا مدیر هستند و میتونن شرایط رو آنالیز کنند و به جا و به موقع راهکار بدن . مامان من که خدا حفظش کنه و سایه ش بالای سرمون باشه، اینجوری نیست. خب من نمیتونم بهش تکیه کنم پس نمیشه چیزی گفت. بقیه هم اگر بگی باشه و من خودم هم میخوام و... که دیگه تازه انگار طعمه رو گرفتی و به قلاب افتادی و سر هر حرفی باز میشه.
پس یادم باشه به قیمت اینکه بعدها اگر بچه ای در کار بود، هی بگن دیدی نمیخواستی و خدا جور دیگه رقم زد، دیدی ما گفتیم زودتر بیار حالا تو این سن آوردی، به قیمت شنیدن این جملات و حتی بدترش هم که شده، دلم نسوزه و هیچییییییی نگم. بقیه باید فکر کنند که من بچه نمیخوام. تمام.