راستش یک سری مشکلات جسمی پیدا کردم که البته باز هم الحمدلله الحمدلله مورد خاصی نیستش و خدا رو هزاران بار بابت نعمت سلامتی شکر میکنم اما خب اینکه واسه درمان این مشکلات کار درست و حسابی انجام ندادم باعث شده مدتها درگیر باشم.
یکی موضوع بچه دوم که واقعا سخته برام نوشتن در موردش، اون رو پیگیری میکنم ولی خب دیگه نتیجه ش برمیگرده به لطف خدا و من خواستم فقط هر آنچه صلاح هستش رخ بده. بعد از این همه نشیب و فراز که در زندگی هر کسی هستش دیگه به اون مرحله ای رسیدم که در هر موردی همه چیز رو میسپارم به خیر و صلاح. البته خب تلاش هم میکنیم که بعدا نگیم چرا قدمی برنداشتیم.
موضوع بعدی وضعیت کمرم هستش. همون سه سال پیش، زمانی که یهو تصمیم گرفتم و از دکترا انصراف دادم، اون اواخر فشار روحی و جسمی زیادی در مدت زمان کوتاهی برای خودم ایجاد کردم که پروسه ی پروپوزال پیش بره. بعد از اون زمان بود که یهو درد کمرم با یک سری علائم شروع شد. مثلا یادم میاد وقتی میخواستم از روی زمین بلند بشم، نمیتونستم فرز و راحت بلند بشم، کمرم چند لحظه خم میموند، یا من که مثلا واسه یک مهمونی ساعتها پشت سر هم کار میکردم، دقیقا یادمه یک روز که خانواده مهرداد رو واسه نهار دعوت کرده بودم، دم ظهر زنگ زدم به مهرداد که فقط بیا، احساس میکنم کمرم داره میشکنه و نصف میشه!!! و علائم دیگه که تبدیل شد به یک درد دائمی و اون زمان دوست مهرداد که ارتوپد بود سریع تشخیص مشکلات دیسک رو مطرح کرد و خب دارو شروع کردم که درد رو از بین برد. اون زمان بنده خدا همون اقای دکتر دوست مهرداد کلی توصیه کرد ولی من واقعا فکر کردم که دیگه تموم شده. مخصوصا که بدون اینکه در جریان باشه، پرسید اخیرا تحت فشار روحی زیادی نبودی؟ که واسش توضیح دادم و گفت این هم میتونه جزو دلایلش باشه.
خلاصه تقریبا این موضوع حل شد که پارسال اسفندماه، یک حرکت نا به جا کردم. خواستم یک چیزی رو بلند کنم و احساس میکنم حتی بلند هم نکردم. فقط شاید یک تلاش کوچک کردم و ناگهان حس کردم یک چیزی همون پایین کمرم صدا داد یا پاره شد، البته این فقط احساس من بود و مسلما صدایی در کار نبود. اما واقعا حال بدی بود. تحمل کردم کسی متوجه نشه، خونه مامان بزرگ مهرداد بودیم و من در واقع میخواستم به مهرداد کمک کنم یک فرش لول شده رو بلند کنه. ( خدایی نه کسی از من خواسته بود و نه نیازی بود. فقط حاصل تلاشهای همیشگی خودم برای اینکه نگذارم کاری زمین بمونه بود!!!!!) چیزی نگفتم که هیچکی ناراحت نشه، فقط به مهرداد گفتم گمونم یک بلایی سرم اومد. حسابی بعدش افتادم روی مور مور شدید پا و هر از گاهی دست، گرم و سرد شدن های متناوب، بی خوابی از درد، نگم که دقیقا یک روز قبل از این اتفاق کلی مهمون دعوت کرده بودم که تولد فندق رو به قول خودش "بزرگ" برگزار کنیم. تولدی که دو ماه عقب افتاده بود سر همون قضایای پیگیری بچه و... خیلی وضع بدی بود.
دوباره با همون دوست مهرداد که دیگه الان ایران نیستش، صحبت کردیم، علائمی مطرح کرد که خب الحمدلله من هیچکدوم رو نداشتم و پارگی دیسک رد شد. قرص هایی شروع کردم و سعی کردم فقط سر پا بمونم تولد برگزار بشه.
بعد مراجعه کردم به دکتر و اولین وقت ام آر آی واسه نیمه ی فروردین بود... دوست خانوادگی داریم که رادیولوژیسته و کل موارد این چنینی بیمارستان رو دریافت میکنه و خودش ام آر آی من رو دیده بود و تشخیص همون دیسک خفیف بود. دکتر خارج رفته هم تایید کرد. دوباره کلی توصیه و سفارش و...
متأسفانه با اینکه سعی میکنم رعایت کنم اما خب گاهی که به علتی اوضاع از کنترلم خارج میشه، فورا درد و ناتوانی رو حس میکنم. خیلی احساس آزار دهنده ای هستش. درسته جوون نیستم. ۳۹ سالمه. ولی خب از الان؟ بعد تازه این خفیفه، شدیدش دیگه حتما زمینگیر میشم. اون قضیه بچه و این مورد و... باعث میشه احساس قراضگی کنم.
حالا اینها هیچی... وسط همین هاگیر واگیر، اردیبهشت یک روز از خواب بیدار شدم میخواستم یک چیزی بنویسم ( اسامی بچه های کلاس فندق روی لوح های جشن الفباشون) و دیدم هی چشمم رو باید دور و نزدیک کنم و تطابق بدم. رسما حس کوری کردم. ادامه دارد...
دیگر اعضای خانواده(پدر و پسر)، ساعتهاست سر کلاس آنلاین شطرنج هستند. من هم میچرخم و مرتب میکنم و میشورم و جمع میکنم و...
فندق که بچه هستش و مسلما اوج روزهایی هستش که باید یاد بگیره. هر چیزی که دوست داشته باشه و یا هر چیزی که فکر میکنیم ممکنه یک زمانی به کارش بیاد. در مورد مهرداد من کلا خیلی خوشحال میشم وقتی به کاری غیر از شغلش میپردازه. حالا بنده خدا کار خاصی هم نمیکنه ... هفته ای یک بار میره فوتبال، سه شب میره ورزش که البته باشگاه نیستش، یک مدل ورزش گروهی هستش که فکر میکنم با ابزار و وسایل نیستش. کلاسهای شطرنج هم هست که گاهی مربی هست و گاهی شاگرد. بعضی اوقات هم با یک عده ای از دوستانش جمع میشن و بازی و... دوستانش هم صد هزار مرتبه شکر یکی از یکی دیگه آقاتر. البته این مورد آخر کم پیش میاد. همه شون خیلی سرشون شلوغه.
حالا این وسط من هیچچچچچچ قدمی واسه خودم برنمیدارم. واقعا انگار یک عدد درونگرا بودم و خودم خبر نداشتم. البته حس میکنم دلیل اصلی این نیست. من یک عدد خانم "معطل" هستم. همیشه معطل و منتظرم یک کار دیگه تموم بشه که برم به کار جدید بپردازم!!!!!!!!
همیشه معطل شرایط جسمی و روحی ایده آل!!!!! واقعا کفران نعمت میکنم.
چند وقت پیش شنیدم که مهرداد به فندق میگفت: مدتی با اکانت خودت شطرنج بازی نکن! از اکانت من استفاده کن که نتونن بازیهات رو ببینن!!!
و من توی اتاق نشسته بودم و اینجوری بودم که کی این بچه اینقدر بزرگ شد؟! کی اینقدر شخصیت مهمی شد که ممکنه بازیهاش رو آنالیز کنن؟! البته که واقعا هنوز اونقدرررر مهم نیست اما خب ذهن یک مادر همواره دست و پای بلوری بچه سوسکه رو در نظر داره و قربون صدقه ش میره...
کاملا متناسب با سنش جوگیر هست و البته خیلی بامزه و لذت بخشه وقتی موارد مناسبی رو میبینه و پس از جوگیر شدن، تقلید میکنه. فعلا تو فاز اینهایی هستش که ویدئو میسازن و بازیها و حرکات شطرنج رو تحلیل میکنن. یهو میبینم صفحه میچینه و با سلام و درود به روان پاک دنبال کنندگان عزیزش!!! شروع میکنه به تحلیل. در تمام مدتی که در سکوت "تماشا" میکنم فقط دو چیز توی ذهنم میچرخه: یکی اینکه چطوری صدقه بدم و خودم چطوری قربون صدقه ش برم که از عشق زیاد چشم نزنم بچه رو!!! (دیگه اینقدری اعتقاد دارم به این موضوع و کاری نمیشه کرد) و دومین مورد اینکه چرا من شطرنج بلد نیستم که بیشتر لذت ببرم. واقعا هیچوقت نتونستم و بهتره بگم نخواستم که یاد بگیرم اما الان احساس میکنم یاد بگیرم بهتره. یادم افتاد یکبار مامان یکی از نویسنده ها و کارگردانهای معروف رو آورده بودند توی تلویزیون و ازش پرسیدند که شما چه احساسی دارید وقتی کتابهای فرزندتون رو میخونید؟ (مشابه این جمله تقریبا) بنده خدا مامانه گفت: من سواد ندارم... الان این شده حکایت من
موجودی حساب بانکیم خیلییی کمه. اونقدر که حتی جلوی خودم هم از عددش خجالت میکشم چه برسه بخوام جایی بگم. هیچ امیدی هم نیست که بیشتر بشه، زمان و مقدار اضافه شدنش هم تقریبا مشخصه اما...
اما من چند روزی یکبار موجودی رو چک میکنم!!!!!!!! حتی شاید بیشتر.
درسته خجالت میکشم اما باز برای همین یک ذره کلیییی نقشه میکشم!!!! بیشتر اوقات هم صرف بقیه میشه. راستش واقعا چیز خاصی نیستش که برای خودم بخوام!!!!
بله...مهرداد هست و هیچی کم و کسر نیست اما درآمدی که خودت داری یک چیز دیگه س که هیچوقت هیچوقت فکر نمیکردم در آستانه ۳۹ سالگی همچین چیزی باشه!!!
کل دیروز رو در خواب گذروندم. دیگه همه چیز رو واگذار کردم به مهرداد. واقعا توانش رو نداشتم و با خودم گفتم اشکالی نداره که استراحت کنم و هر روز که اینجوری نیستم! حالا بنده خدا مهرداد هیچوقت به هیچ چیز اعتراضی نداره و میگذاره من کارها رو به روش خودم پیش ببرم اما انگار خودم از خودم انتظار داشتم که کمی هم به زندگی برسه!!!!!!!! والا!!!!!!!!! از «خودم» هم شانس نیاوردم
حالا این وسط امروز صبح تو اوج خواب، خواب میدیدم که تو یک بازاری راه میرم و یکدفعه «ژاله علو» رو دیدم. حالا ضمن اینکه کلیییی ذوق کردم بهشون میگفتم وایییی خیلی خوشحالم که تونستم شما رو از قبل فوتتون ببینم و البته دیدین که تو خواب همه چیز قاطی هست، انگار این جمله رو میگفتم و همزمان انگار مواظب بودم که کلمه فوت رو استفاده نکنم که ناراحت نشن!!!!!!! بعد فکر میکنم با هم رفتیم یک مغازه ای از اینها که زلم زیمبو و گردنبند و سنگ و ...میفروشند. دیگه یادم نیست بقیه ش. خدا رحمتشون کنه. من تو سریال روزی روزگاری خیلی دوستشون داشتم.
این وسط یک خواب دیگه هم میدیدم که یک عده یک مشت سی دی دارند و میخوان کارهای بد گذشته منو رو کنند!!!! تو خواب واقعا ترسیده بودم و انگار از همه زندگیم فیلم داشتند و تازه میخواستن به مامان بابام هم نشون بدن. واقعا چقدر خوبه که خدا ستارالعیوبه. ما هم ستارالعیوب همدیگه باشیم کاش.
از صبح که بیدار شدم مهرداد رو ندیدم. دانشگاهه. هنوز هم نیومده. اتاقها رو تمیز کردم. نهار پختم. فندق هم بچه م خودش همههههه کارهاش رو همون چهارشنبه انجام داده و من فقط چک کردم و کیفش رو جمع کرد. حمام هم رفته، فین کردن هم تمرین کرده!!!!!!!
این وسط ها من کاردستی «رحل» هم درست کردم!!!!!!! آخه چرا