قراضه خانم ۱

راستش یک سری مشکلات جسمی پیدا کردم که البته باز هم الحمدلله الحمدلله مورد خاصی نیستش و خدا رو هزاران بار بابت نعمت سلامتی شکر میکنم اما خب اینکه واسه درمان این مشکلات کار درست و حسابی انجام ندادم باعث شده مدتها درگیر باشم‌. 

یکی موضوع بچه دوم که واقعا سخته برام نوشتن در موردش، اون رو پیگیری میکنم ولی خب دیگه نتیجه ش برمیگرده به لطف خدا و من خواستم فقط هر آنچه صلاح هستش رخ بده. بعد از این همه نشیب و فراز که در زندگی هر کسی هستش دیگه به اون مرحله ای رسیدم که در هر موردی همه چیز رو می‌سپارم به خیر و صلاح. البته خب تلاش هم میکنیم که بعدا نگیم چرا قدمی برنداشتیم.

موضوع بعدی وضعیت کمرم هستش. همون سه سال پیش، زمانی که یهو تصمیم گرفتم و از دکترا انصراف دادم، اون اواخر فشار روحی و جسمی زیادی در مدت زمان کوتاهی برای خودم ایجاد کردم که پروسه ی پروپوزال پیش بره. بعد از اون زمان بود که یهو درد کمرم با یک سری علائم شروع شد. مثلا یادم میاد وقتی میخواستم از روی زمین بلند بشم، نمیتونستم فرز و راحت بلند بشم، کمرم چند لحظه خم میموند، یا من که مثلا واسه یک مهمونی ساعتها پشت سر هم کار می‌کردم، دقیقا یادمه یک روز که خانواده مهرداد رو واسه نهار دعوت کرده بودم، دم ظهر زنگ زدم به مهرداد که فقط بیا، احساس میکنم کمرم داره میشکنه و نصف میشه!!! و علائم دیگه که تبدیل شد به یک درد دائمی و اون زمان دوست مهرداد که ارتوپد بود سریع تشخیص مشکلات دیسک رو مطرح کرد و خب دارو شروع کردم که درد رو از بین برد. اون زمان بنده خدا همون اقای دکتر دوست مهرداد  کلی توصیه کرد ولی من واقعا فکر کردم که دیگه تموم شده. مخصوصا که بدون اینکه در جریان باشه، پرسید اخیرا تحت فشار روحی زیادی نبودی؟ که واسش توضیح دادم و گفت این هم میتونه جزو دلایلش باشه. 

خلاصه تقریبا این موضوع حل شد که پارسال اسفندماه، یک حرکت نا به جا کردم. خواستم یک چیزی رو بلند کنم و احساس میکنم حتی بلند هم نکردم. فقط شاید یک تلاش کوچک کردم و ناگهان حس کردم یک چیزی همون پایین کمرم صدا داد یا پاره شد، البته این فقط احساس من بود و مسلما صدایی در کار نبود. اما واقعا حال بدی بود. تحمل کردم کسی متوجه نشه، خونه مامان بزرگ مهرداد بودیم و من در واقع میخواستم به مهرداد کمک کنم یک فرش لول شده رو بلند کنه. ( خدایی نه کسی از من خواسته بود و نه نیازی بود‌. فقط حاصل تلاش‌های همیشگی خودم برای اینکه نگذارم کاری زمین بمونه بود!!!!!) چیزی نگفتم که هیچکی ناراحت نشه، فقط به مهرداد گفتم گمونم یک بلایی سرم اومد. حسابی بعدش افتادم روی مور مور شدید پا و هر از گاهی دست، گرم و سرد شدن های متناوب، بی خوابی از درد، نگم که دقیقا یک روز قبل از این اتفاق کلی مهمون دعوت کرده بودم که تولد فندق رو به قول خودش "بزرگ" برگزار کنیم. تولدی که دو ماه عقب افتاده بود سر همون قضایای پیگیری بچه و... خیلی وضع بدی بود.  

دوباره با همون دوست مهرداد که دیگه الان ایران نیستش، صحبت کردیم، علائمی مطرح کرد که خب الحمدلله من هیچکدوم رو نداشتم و پارگی دیسک رد شد. قرص هایی شروع کردم و سعی کردم  فقط سر پا بمونم تولد برگزار بشه.

بعد مراجعه کردم به دکتر و اولین وقت ام آر آی واسه نیمه ی فروردین بود... دوست خانوادگی داریم که رادیولوژیسته و کل موارد این چنینی بیمارستان رو دریافت میکنه و خودش ام آر آی من رو دیده بود و تشخیص همون دیسک خفیف بود. دکتر خارج رفته هم تایید کرد. دوباره کلی توصیه و سفارش و...

متأسفانه با اینکه سعی میکنم رعایت کنم اما خب گاهی که به علتی اوضاع از کنترلم خارج میشه، فورا درد و ناتوانی رو حس میکنم. خیلی احساس آزار دهنده ای هستش. درسته جوون نیستم. ۳۹ سالمه. ولی خب از الان؟ بعد تازه این خفیفه، شدیدش دیگه حتما زمینگیر میشم. اون قضیه بچه و این مورد و‌... باعث میشه احساس قراضگی کنم. 

حالا اینها هیچی... وسط همین هاگیر واگیر، اردیبهشت یک روز از خواب بیدار شدم میخواستم یک چیزی بنویسم ( اسامی بچه های کلاس فندق روی لوح های جشن الفباشون) و دیدم هی چشمم رو باید دور و نزدیک کنم و تطابق بدم. رسما حس کوری کردم. ادامه دارد...


خانم معطل

دیگر اعضای خانواده(پدر و پسر)، ساعتهاست سر کلاس آنلاین شطرنج هستند. من هم میچرخم و مرتب میکنم و میشورم و جمع میکنم و...

فندق که بچه هستش و مسلما اوج روزهایی هستش که باید یاد بگیره. هر چیزی که دوست داشته باشه و یا هر چیزی که فکر می‌کنیم ممکنه یک زمانی به کارش بیاد. در مورد مهرداد من کلا خیلی خوشحال میشم وقتی به کاری غیر از شغلش میپردازه. حالا بنده خدا کار خاصی هم نمیکنه ... هفته ای یک بار میره فوتبال، سه شب میره ورزش که البته باشگاه نیستش، یک مدل ورزش گروهی هستش که فکر میکنم با ابزار و وسایل نیستش. کلاسهای شطرنج هم هست که گاهی مربی هست و گاهی شاگرد. بعضی اوقات هم با یک عده ای از دوستانش جمع میشن و بازی و... دوستانش هم صد هزار مرتبه شکر یکی از یکی دیگه آقاتر. البته این مورد آخر کم پیش میاد. همه شون خیلی سرشون شلوغه. 

حالا این وسط من هیچچچچچچ قدمی واسه خودم برنمیدارم. واقعا انگار یک عدد درون‌گرا بودم و خودم خبر نداشتم. البته حس میکنم دلیل اصلی این نیست. من یک عدد خانم "معطل" هستم. همیشه معطل و منتظرم یک کار دیگه تموم بشه که برم به کار جدید بپردازم!!!!!!!! 

همیشه معطل شرایط جسمی و روحی ایده آل!!!!! واقعا کفران نعمت میکنم.