-
گفتگوی تخریبی
یکشنبه 21 شهریور 1400 01:19
فندق: مامان فرشها رو جمع کن من بتونم داخل طبقه ی پایین رو ببینم! من: عزیزم فرشها رو جمع کنم زیرش سنگ و خاک و سیمان و... هست.نمیتونی طبقه پایین رو ببینی، باید سوراخ ایجاد کنیم تا بتونی طبقه پایین رو ببینی! فندق: خب سوراخ ایجاد!!!!! کن! من: خب مامان جان اینجا سقف خونه ی پژمان ایناست.درسته سقف خونه شون سوراخ بشه خاک و...
-
دقایقی قبل از شروع اولین کلاس سال تحصیلی 01-00
شنبه 20 شهریور 1400 18:03
چند دقیقه دیگه دارم میرم سر کلاس. رفتارم و حسم مثل این ورزشکاراست که تلویزیون نشون میده میخوان برن کشتی بگیرن یا وزنه برداری کنند، هی مربیشون عضلاتشون ماساژ میده میگه آ ماشاالله... بعد اونها هی خودشون و دستاشون رو میتکونن و در جا میزنند و اون آخر هم یک چیزی میگیره زیر دماغشون بو میکشن... کم کم دارم میرسم به اون مرحله...
-
وسواس فکری
جمعه 19 شهریور 1400 15:02
اصلا طبیعی نیست که من همش فکر میکنم باید خونه تکونی کنم!
-
هویجانه
چهارشنبه 17 شهریور 1400 16:04
فندق امروز خداروشکر خوبه و از وقتی بیدار شده شرایطش مثل روزهای معمولی بوده...من ولی سوپ درست کردم. یک حسی بهم میگفت هر سه تایی مون به سوپ احتیاج داریم معمولا سوپهایی که درست میکنم خوب میشه. اسلوب خاصی هم ندارم ها، هر چی بود، هر چی شد...هویج هم نداشتیم! از وقتی گرون شده اصلا نخریدیم. من یک اخلاقی دارم اینجوری که یک...
-
احوالات ما
چهارشنبه 17 شهریور 1400 02:25
فندق قبل از اینکه بیدار بشه امروز، چند باری توی خواب ناله میکرد و بالاخره بیدار شد اومد توی بغلم و انگار حالت تهوع داشت...میگفت مامان! من مریض شدم. دوست ندارم حرف بزنم! در ظاهر خیلییی ریلکس اما در درون کمی نگران سعی کردم شرایطش رو بررسی کنم و نزدیک ظهر که شد متوجه شدم تب هم داره. پارچه ای خیس کردم و قبلش براش توضیح...
-
ماجراهای واکسن
سهشنبه 16 شهریور 1400 21:23
دیروز دوز دوم واکسن رو زدیم. با پنج روز تاخیر. بابای مهرداد و چند نفر دیگه از فامیل که تاخیرش خیلی بیشتر هم شد. البته انگار واکسن هایی مثل فایزر و مدرنا و ...آزمایش شده که هر چه فاصله بین تزریق دو دوز بیشتر شده، ایمنی زایی بالاتر هم رفته. خب در مورد سینوفارم و برکت اینا اطلاعات اینجوری نیستش اما خب ما دلمون رو به همون...
-
یخ کردم
جمعه 12 شهریور 1400 23:12
همین الان دو تا فایل مربوط به مطالعات پایان نامه م ارسال کردم واسه استادم...همه بدنم یخ کرده... همه عمرم سعی کردم جوری زندگی کنم که سرزنش نشم...میترسم از عکس العمل استادم...خیلی برام سخته. استادم فوق العاده س.ماهه. هر چی از شخصیت این بانو بگم کم گفتم. فکر کنید چقدرررر اوضاعم خرابه که از عکس العمل این بنده خدا میترسم....
-
شف مهرداد
جمعه 12 شهریور 1400 15:05
لنگ ظهر بیدار شدم (تقریبا صبح خوابیدم) میبینم مهرداد توی آشپزخونه س. پیاز نگینی میکرد، سویا و پنیر پیتزا هم بیرونه! میگم به به آقای دکتر! نهار درست میکنی؟حالا چی میخوای درست کنی؟ میگه: یک چیز جدید!!! میخواست ماکارونی فرمی با لایه های سس و پنیر پیتزا درست کنه. دستورهای آشپزیش توی موبایلش هم منو کشته بود! گفت رفتم صبح...
-
جنگ ارزشها
پنجشنبه 11 شهریور 1400 21:29
وقتی مامان و بابا به بهزاد کادو دادند، اونم اون لباس شلوار خوشگل رو، راستش یکم حس منفی در من ایجاد شد. خب نمیدونم اسم حسم رو چی بگذارم اما در مورد اندازه ش مطمئنم که فقط یک ذره بود. از بعد از تولد فندق و در واقع از زمانی که من بیشترین ارتباط رو پس از ازدواجمون با خانواده مهرداد داشتم شروع کردم به اینکه روی خودم کار...
-
تولد عمو بهزاد با جزئیات
چهارشنبه 10 شهریور 1400 14:36
سلام. اول بگم نظرات پستهای قبل رو تایید کردم و پاسخ دادم. شرمنده اصلا فرصت نمیشد. ممنون که هستید و سر میزنید و پیام میگذارید خب ما دیروز رفتیم تولد! بهزاد و جاری خونه مامان زندگی می کنند فعلا و در واقع ما رفتیم خونه مامان مهرداد. مامان که زنگ زدند دعوت کردند ساعت مشخص نکردند . منم گفتم هر وقت کاراتون تموم شد یک پیامی...
-
تولد بهزاد
سهشنبه 9 شهریور 1400 15:21
تولد بهزاد هم همون جوری شد که فکر میکردم. مامان مهرداد امروز زنگ زدند و گفتن که طرف بعد از ظهر بیاین این طرف. تولد فندق و عمو بهزاده گفتم مامان به عمو بهزاد تاکید کنید که فندق تو شمع فوت کردن حتی به امام رضا حق تقدم نداده! مهرداد هنوز نیومده خونه. نمیدونم در جریان هستش یا نه. عادت ندارم تا لازم نشده وقتی سر کار هست...
-
تکنولوژی
سهشنبه 9 شهریور 1400 14:28
بعضی وقتها خیلیییی حرص میخورم که نمیشه به کنترل تلویزیون زنگ زد! کم پیش میاد ولی جوریییی گم میشه بعضی وقتها که مطمئن میشم خونه جن داره!
-
ستاد روحیه دهی به دوستان وبلاگی!
جمعه 5 شهریور 1400 20:40
چند تا از دوستان وبلاگی متاسفانه به کرونا مبتلا شدند... اما می بینم که لطف دارند و به اینجا سر می زنند. پارسال شهریور ماه بهزاد و جاری جان کرونا گرفتند و مامان و بابای مهرداد هم خونه شون در شهر دیگه بودند. خیلی نگران بودند و من گفتم اصلا نگران نباشید . من و مهرداد هواشون رو داریم. دو هفته تقریبا هر روز سوپ و یک مدل...
-
روز کارمند
جمعه 5 شهریور 1400 19:45
دیشب یکی از فامیلامون که انگار به تازگی شماره منو داره، بهم پیام داد و روز کارمند رو تبریک گفت!!! یکم فکر کردم چی جواب بدم. گفتم کاش همینجوری تشکر کنم یا استیکری چیزی بفرستم، بعد باز فکر کردم خب شاید واقعا فکر کنه من کارمند یک جایی هستم!!! و بعد مثلا جایی بگه من به غزل روز کارمند رو تبریک گفتم تشکر کرد و بقیه بگن : نه...
-
گزارشات تکمیلی
چهارشنبه 3 شهریور 1400 00:16
قبلا گفتم که به خواهر دوستم "الی" سپردم که واسه تولد الی یک چیزی بگیرن و من حساب کنم، بالاخره چندی پیش انتخابشون رو انجام دادند و هدیه خریده شد. گفتن الی مدتیه ورزش میکنه و یک کفشی هستش که اونو پای دوستمون دیدیم و دوستمون هفت ماهه میپوشه و همچنان توی پاش خوبه و خراب هم نشده. قیمتش صد و پنجاه تومن بود. انگار...
-
تصمیمات صغرای غزل
سهشنبه 2 شهریور 1400 21:22
چند تا تصمیم گرفتم: - یکی اینکه وسط انجام کارهای دانشگاه هر وقت میخوام فقط فضای کاری رو تغییر بدم و استراحت کوتاهی داشته باشم، نپرم دو دقیقه سریال ببینم، به جاش لپ تاپ تکونی کنم! متاسفانه تجربه نشون داده اینجانب توی سریال دیدن بسیار سست عنصر هستم! واسه همین فقط سریالهای در حال پخش باید ببینم که زیاد نشه زمانش. با...
-
قورباغه ای به نام تمیز کردن اجاق گاز
سهشنبه 2 شهریور 1400 21:04
دیروز ساعت 9 بیدار شدم دیدم فندق بیداره و مهرداد هم نیست...یک مقداری خوراکی هم ظاهرا فندق خورده و شبکه پویا هم روشنه! فهمیدم قبل از اینکه مهرداد بره سر کار فندق بیدارشده. خیلی کم پیش میاد که فندق بیدار بشه و من متوجه نشم. از اونجایی که هنوز عادات زشت دیر خوابیدن و ول گشتن توی فضای مجازی رو درست درمون ترک نکردم، خودم...
-
عزاداری محرم
سهشنبه 2 شهریور 1400 16:51
نمیدونم کیا رفتن عزاداری های حضوری و نمیدونم جاهایی که رفتن چطوری از لحاظ قضیه کرونا کنترل میشده اما ما امسال (سختگیرانه تر از پارسال) تصمیم گرفتیم که در هیچ مجلس عزاداری شرکت نکنیم. پارسال هم من یادم میاد که اوضاع این شکلی نبود و اینکه من فقط یکبار عصر تاسوعا فندق رو بردم وسط میدون نزدیک خونه مون که توی خیابون اطرافش...
-
پاسخ دوست عزیزم با عنوان انتخاب گوشی موبایل
شنبه 23 مرداد 1400 20:33
یکی از دوستان وبلاگی سوال پرسیدن در مورد گوشی ،پاسخشون طولانی میشد در قالب پست فرستادم. اگر مورد نیازتون نیست شرمنده نشم و نخونید اما اگر خوندید و پیشنهاد یا نظر و تجربه ای داشتید به دوستمون کمک کنید.ایشون دنبال گوشی تا قیمت حدود هشت میلیون هستند. سلام عزیزم.خوبی؟ خواهش میکنم.کاری نیست... ببین کلا سه تا گوشی پیشنهاد...
-
نه به استثمار
یکشنبه 17 مرداد 1400 15:11
چند روز پیش که خونه مامان مهرداد بودیم جاری یهو به فندق گفت میخوای واست فوتبال دستی درست کنم؟ نمیدونم این بچه ی ما فوتبال دستی کجا دیده که خوشش میاد و دوست داره. وقتی دو سالش بود دقیقا آخرین باری که قبل از کرونا مهمونی رفتیم یک جایی دید و سعی میکرد باهاش بازی کنه و البته چند باری اسم همون خانواده رو هم آورده اما یعنی...
-
روحت شاد
چهارشنبه 13 مرداد 1400 22:25
ارشا اقدسی درگذشت. من این بنده ی خدا رو زیاد نمیشناختم. اما در اون دقایق اندکی که از قاب تلویزیون میدیدمش، اینکه کارش رو دوست داشت و تلاش میکرد تو چیزی که بهش علاقه داره بهتر و بهتر بشه واسه من جالب بود. علاقه ای که دنبال میکرد خود خطر بود و اینجور کارها همیشه برای من عجیب بودند. ظاهرا قراره که اعضای بدنش هم اهدا بشه....
-
پسا واکسن
سهشنبه 12 مرداد 1400 23:12
ما امروز واکسن زدیم...سینوفارم. اینجا فقط همین واکسن بود.گفتن پنجشنبه برکت هم میارن. اگر کسی مایل بود برکت بزنه میتونست صبر کنه. من تا الان مشکلی نداشتم.فقط خیلی خیلی کوچولو حس میکنم دستی که واکسن زده شده سنگین تره.فقط و فقط یک ذره ها! مهرداد که واکسن زد دوباره برگشت دانشگاه و بعداً گفت چند دقیقه سر درد داشته که زود...
-
واکسن...
دوشنبه 11 مرداد 1400 16:47
من و مهرداد قراره فردا بریم واکسن بزنیم... بالاخره این چند واحد درس دادن یک جایی به درد خورد انگار! البته قبلش هم انگار قرار بود از اینکه در این سن و سال هنوز دانشجو هستم منتفع بشم که خب نوبت این یکی زودتر رسید. حالا این وسط حس من اینه که: چه خوب ولی بقیه چی؟ داداشهام،فامیلم،دوستانم،هموطنام... کاش زود واکسن به همه...
-
توی این روزها بیشتر مواظب خودتون باشید...
یکشنبه 10 مرداد 1400 15:09
اوضاع کرونا خیلی داغون شده...تا جایی که از دستتون برمیاد لطفا مواظب باشید... نگید دیگه خسته شدیم...چون چاره ای نیست و کار بهتری از دست ما برنمیاد. خدای نکرده اگر مبتلا بشیم تبعات زیادی داره. نگید ما گرفتیم خوب شدیم...معلوم نیست چی میشه. زن داییم و پسر دایی هام و دختر داییم گرفتن چند وقت پیش! همه خوب شدن اما دختر داییم...
-
فندق و مهمانی جشن عید غدیر
یکشنبه 10 مرداد 1400 13:40
فندق رفت به مهمونی جشن عید غدیر... وقتی بردمش اونجا دیدم که خانم پسر عمو و جاری هاش (خانم دو تا پسر عموی دیگه) اونجا هستن و با دختر خودشون جمعا هشت تا بچه بودن...به جز یکیشون که خیلی کوچیکه و 1.5 سالشه، بقیه همین بین 3.5 سال تا 5 سال بودن به نظرم... توی خونه سرسره و از این استخر های بادی گذاشته بودن که پر از توپ...
-
عید غدیر
پنجشنبه 7 مرداد 1400 14:03
تم کلی پستهای من اینجوریه که دلم میخواد توش یک مسخره بازی دربیارم... یا با یک نگاه شوخی و طنزی همیشه به اتفاقات دور و برم نگاه میکنم... اینکه مدتهاست هیچ مطالعه ای نداشتم باعث شده که دایره واژگان طنزآمیز یا عبارات و کنایه هایی از این دست واسم خیلی محدود بشه اما خب در ناخودآگاهم همیشه دوست دارم وبلاگ تمش شاد...
-
کم کم من و مهرداد تافل رو میگیریم
چهارشنبه 6 مرداد 1400 13:33
فندق: بابا! فلان کلمه به انگلیسی چی میشه؟ مهرداد: نمیدونم بابا! فندق: وقتی فهمیدی بهم بگو. مهرداد: چشم بابا. مهرداد میگه چند لحظه منتظر خیره بهم نگاه کرد و بعد یهو گفت:" خب بفهم دیگه!"
-
دعوت نامه ای برای فندق
چهارشنبه 6 مرداد 1400 13:16
دیشب واسه فندق کارت دعوت آوردن واسه شرکت توی همون جشن عید غدیر...یک پاکت خوشگل دست ساز بود که یک کارت داخلش بود...و اسمش هم اختصاصی چاپ شده بود...قشنگ بود. شاید اگر بزرگتر بود بیشتر ذوق میکرد. فقط گفت که باید روی این پاکت نقاشی بکشم؟ گفتم نه! خودشون تزیینش کردن. همینجوری نگهش میداریم. کلییی ذوق داره که میخواد بره....
-
کبک
دوشنبه 4 مرداد 1400 17:16
و اما مملکت... من همه تلاشم رو کردم که هیچ نبینم و نشنوم. گرچه که اینقدر همه پست و عکس و استوری گذاشتن که دیگه در حد چند تا تیتر مطلعم از اوضاع خوزستان و سیستان... مدتیه که توان روحی برای پیگیری مسائل اینچنینی ندارم .حرص میخورم و پر میشم از سوالهای بی جواب ... اینه که نقش کبک ایفا میکنم. و کیمیا... من کاری ندارم چرا...
-
ترافیک هدیه
دوشنبه 4 مرداد 1400 16:57
یادتونه گفتم آخر تیر تولد آرنولده؟ (داداش بزرگم) و میخواستم واسش هدیه بگیرم بفرستم اون شهری که زندگی میکنه و سورپرایزش کنم... اول که خیلی ممنونم از دوستانی که نظر دادن و پیشنهاداتی مطرح کردند. مثلا یکی از دوستان گفتندکه پول و کارت هدیه این روزها بهتر هست. ممکنه چیزی بگیری خوشش نیاد و هزینه ای هم شده. خب واقعا راست...