-
پرزنت
پنجشنبه 19 اسفند 1400 13:48
میگم چرا این روزها همه میخوان به آدم محصولات مربوط به پوست و مو بفروشن؟؟؟!!!
-
حواس جمع
پنجشنبه 19 اسفند 1400 13:15
همینطور که تند تند ماجرایی رو برای مهرداد تعریف میکردم، برنج دم کردم، بعد از پنج دقیقه که دیگه با خیال راحت داشتم میرفتم به جمع کردن اتاقمون بپردازم، یهو چشمم خورد به ماهیتابه ی روی گاز!!! دیدم موادی که میخواستم بریزم لای برنج رو نریختم و پلو سفید دم کردم یعنی پتانسیل اینو داشتم که تا موقع کشیدن غذا متوجه نشم!!!
-
دلخوشی بزرگ من
پنجشنبه 19 اسفند 1400 00:51
فندق امروز کلیییی داستان واسم تعریف کرد... با یکی بود یکی نبود شروع میکنه و هر ماجرایی رو که میخواد تعریف کنه یک دور اولش میگه : روزی روزگاری... چند تا ماجرای نصفه رو در قالب یک داستان واسم تعریف میکرد که یهو وسطش یک چیزی گفت قلبم براش رفت... میگفت که یک بچه کردگن (همون کرگدن) کارهای خیلی خوبی انجام داده و کارهای...
-
روسری
پنجشنبه 19 اسفند 1400 00:42
+ از هر روسری چند تا رنگ دارم!!! داستان پشتش هم یک چیز بیشتر نیست! حتما یک وقتی یک جایی روسری با قیمت مناسب پیدا کردم و بعد فکر کردم که از فلان مدل یکی دو تا هم واسه دوستی، مامانی، بالاخره واسه یکی بخرم! بعد اومدم خونه و نتونستم از هیچ رنگی دل بکنم! + این سری واقعا تصمیم گرفتم روسری های خیلییی کوچیک رو از بین روسری...
-
جویای کار
سهشنبه 17 اسفند 1400 23:59
چند روزی هستش که در به در دنبال شغل واسه آینده ش هست!!! میگه مامان من به نظرت چه شغلی انتخاب کنم؟ تا الان نانوا، پلیس، تعمیرکار، فروشنده لوازم خانگی، نجار، دکتر آمبولانس!!!، ماساژور، عکاس و چند تا شغل دیگه بررسی شده!!! این وسط از کشف شغل فروشنده اسباب بازی اینقدررررر ذوق کرده که خدا میدونه حالا وسط همه این شغلها...
-
ما عقبیم یا چی؟
سهشنبه 17 اسفند 1400 22:58
میگم من میبینم ملت دارن عکس سفره هفت سین میگذارن!!!!!!! اونا جلو هستن یا باید از الان بگذاریم؟؟!!!!!!! آقا خونه تکونیشون تموم شده؟؟؟؟؟؟؟ ما که هنوز حالا حالاها مونده!!! امروز عصر هر کاری کردم دیدم نمیتونم هیچ کاری رو شروع کنم که مطمئن باشم تمومش میکنم!!! تمام عضلات بدنم درد میکرد انگار یا حداقل اینجوری حس میکردم!!!...
-
روز تولد خود را چگونه گذراندم...
یکشنبه 15 اسفند 1400 13:55
صبح زود که نه ولی صبح که بیدار شدم با ۸۶ کامنت جدید مواجه شدم که همینطوررررر رو به افزایش بود(بلاگرها را درک کنیم!!!خخخ) همون طور که توی تخت بودم شروع کردم جواب دادن و کلییی هم باهاشون عشق کردم...اینکه دوستان قدیمی یا حتی بچه هایی که اونها بیشتر منو میشناسن تا من اونها رو، چند ثانیه وقت گذاشته بودن و برام پیام نوشته...
-
دیوونه
یکشنبه 15 اسفند 1400 13:05
اولین دقایق روز تولدم یک پست گذاشتم تو اینستاگرام که تولدمه...حالا معمولا اینقدررر لوس از اینکارا نمیکنما اما دلم گفتگو و حرفهای خوب و شوخی های بچه ها و اینا میخواست. کلییییی پیامهای قشنگ دریافت کردم، از همون ثانیه های اول جواب دادن به کامنت ها رو شروع کردم اومدم اتاقمون به مهرداد گفتم پست گذاشتم که تولدمه و ها ها ها...
-
۳۶
شنبه 14 اسفند 1400 12:46
امروز تولدمه... سی و شش سال! واقعا؟ نمیدونم والا...هر سال میگذره بازم حس شونزده سالگی دارم... برنامه خاصی نداریم...خیلی کار دارم و شاید یکی دو هفته دیگه تولد رو برگزار کنیم که بهزاد و جاری جان هم باشند...هفت نفری بیشتر خوش میگذره...احتمالا میشه نیمه شعبان نیمه شعبان چند تا مناسبت دیگه هم هست...تولد قمری مامان...
-
حاصل تلاش و کوشش!!! ما
جمعه 13 اسفند 1400 19:42
مهرداد عکسش رو فرستاده واسه بچه های دانشگاه و کلینیک که اینو به فندق امانت دادند...گفتند واااای چه زودددد.... مهرداد گفته مجبور بودیم...مجبور!!! میفهمید؟؟؟!!!
-
نقی و مهرداد
جمعه 13 اسفند 1400 14:33
مهرداد از مسابقه فوتبال برگشته بود، ورودش همزمان شد با بیدار شدن فندق و با همون لباس فوتبال و تیمشون هم وارد خونه شده بود و داشتیم ذوق میکردیم و نشد فوری بپرسم که نتیجه بازی چی شد و بردین یا باختین! چند لحظه ای گذشت و صبحانه فندق رو آوردم و تا اومدم دهنم رو باز کنم و بپرسم مسابقه چی شد، یهو مهرداد گفت:« زن من داره...
-
موجودی
پنجشنبه 12 اسفند 1400 20:54
تا الان متوجه شدم که تا مدتها _ دستمال کاغذی _ اسکاچ _ صابون و پودر لباسشویی _ انواع ظرف لازم نداریم!!!
-
سن مناسب
پنجشنبه 12 اسفند 1400 20:47
فندق چهارشنبه بعد از مدتها غیبت رفته کلاس...کلاسهایی که میره در واقع در یک کلینیک روانشناسی برگزار میشه و هر دوره کلاس مثلا یک هدفی رو دنبال میکنه و از این حرفها... سبک کلاسها اینجوریه که اینها فقط بازی میکنند اما هر بازی با هدف خاصی انجام میشه. اونجا همه از بچه های دانشگاه هستند و فندق حسابی پارتی داره و کلا با مربی...
-
جراحی مغز وسط خونه تکونی ۱۴۰۱ قسمت سوم
پنجشنبه 12 اسفند 1400 12:19
پریروز (روز عید) اون کمدها رو که با اومدن ظرفشویی از دسترس خارج میشن رو تخلیه کردم...البته قبلاً یک مقداریش رو خالی کرده بودم و گذاشته بودم توی اتاق کار. مهرداد اومد کمک کرد. کابینتهای باقیمونده همه کابینتهای بالا بودن و من فقط به ردیف اولشون دستم میرسه... همون پنج دقیقه اول یک بحث ریزی با هم کردیم و در ادامه بسیار...
-
خانه تکانی ۱۴۰۱ شماره دو / ظرفشویی
سهشنبه 10 اسفند 1400 11:24
سه تا کابینت رو هم بازآرایی کردم! این سه تا کابینت از داخل پیوسته هستند ولی بیرونش سه در محسوب میشه. قابلمه،ماهیتابه،ظروف پلاستیکی و انواع آبکش و...اینجاست. بر اساس استفاده ای که این مدت داشتم جوری چیدمان کردم که دسترسی به وسایل پرمصرف راحت تر باشه و کمتر به هم بریزه...دیدم اون ته یک قابلمه بزرگ و چند تا ظرف هم هست که...
-
کلین شیتمون خراب شد
یکشنبه 8 اسفند 1400 12:32
راستی رکورد ما هم خراب شد و بالاخره کرونا گرفتیم!!! روز پدر رفتیم خونه مامان مهرداد و کیک بردیم...شب که برگشتیم خونه و رفتیم که بخوابیم فندق ناآروم بود و متوجه شدم که بدنش داغه...همون موقع استامینوفن رو بهش دادم و خودم هم بالش و پتو برداشتم رفتم اتاق فندق بخوابم...تا صبح چند دفعه طفلک بیدار شد و فرداش مهرداد رفت هویج...
-
حنا
شنبه 7 اسفند 1400 22:25
اون فامیلمون که توی این شهر بود و آرایشگاه داشت و پارسال رفتم پیششش موهام رو رنگ کردم دیگه آرایشگاهش رو بسته و کلا رفته در زمینه دیگری که مهارت داره کار میکنه. مطمئنم میشه بهش بگم که بیاد خونه مون یا برم خونه شون و واسم کار رنگ انجام بده اما یکم فکر کردم و در نهایت تصمیم گرفتم موهام رو رنگ نکنم. یکی اینکه نمیدونم...
-
مگه گاو چشه؟
شنبه 7 اسفند 1400 21:37
واسه فندق که شبها قصه میگم بعضی از جملات قصه رو که بتونم و به صحتش اطمینان داشته باشم انگلیسی میگم... اینجوری خیلی راحت توی ذهنش میمونه و به جا هم استفاده میکنه. چندی پیش توی اینترنت میگشتم که ببینم قصه ی کوتاهی هستش که کامل انگلیسی باشه اونو تعریف کنم...چیز خاصی که نظرمو جلب کنه در حد اون جست و جوی کوتاه ندیدم اما یک...
-
خنگولک
جمعه 6 اسفند 1400 21:45
شده فکر کنید ای خدا چه بچه ی خنگی دارم!!! این پسر ما در بخش اسباب بازی های ساختنی خیلییی داغونه! مثلا دو سه مدل لگو (همون blocks یا آجر یا اسامی مشابه) داره ولی اوججج بازیش اینه که اینها رو پشت سر هم ردیف کنه و واسه ماشینهاش خیابون درست کنه. تازه همونم اکثر اوقات میگه نمیتونم!!!!!!! این سازه هایی که خودمون قدیما...
-
کودکی ...
جمعه 6 اسفند 1400 13:20
دیشب اتفاقی تلویزیون روی کانال و اخبار تهران بود...خبری دیدم که انگار یک پسربچه ی ربوده شده رو بعد از شش روز پیدا کردند. طفلک رو انداخته بوده توی یک چاه چهل متری ...طفل معصوم بدون آب و غذا ...اما زنده مونده بود...نشون میداد رسیدن بالای سر چاه ...انگار ناامید بودند اما تا صدا شنیدن خیلییی خوشحال شدند... بچه رو که آوردن...
-
غیبت موجه
پنجشنبه 5 اسفند 1400 23:59
زیرنویس میشه که موافقت دانشگاههای اوکراین برای عدم حضور دانشجویان ایرانی گرفته شده است! نمیدونم چرا خنده م گرفت!!!
-
ماجراهای آقای پستچی
پنجشنبه 28 بهمن 1400 20:39
پستچی هر روز میاد. امسال برنامه عوض شده... اول زنگ میزنه به مهرداد، اون از دانشگاه زنگ میزنه به من که پستچی دم در ایستاده... من میپرم لباس مناسبی میپوشم و با فندق میریم دم در! فقط مهرداد گفت کاش به آقای پستچی بگیم که زنگ در رو بزنه چون ممکنه من سر کلاس باشم و نتونم جواب بدم. من به آقای پستچی گفتم و البته که همچنان به...
-
اسم واقعی مهرداد
یکشنبه 24 بهمن 1400 14:49
دیشب خواب میدیدم توی وبلاگ اسم اصلی مهرداد رو نوشتم. یعنی حواسم نبوده و نوشتم. صد بار هم تکرارش کرده بودم...حالا نشسته بودم ویرایش میکردم! تموم هم نمیشد. بعد اون وسط به خودم میگفتم حداقل از حالت انتشار درش بیار بعد بشین ویرایش کن خلاصه که اگر یک وقت اسم واقعی فندق یا مهرداد رو نوشتم شما به روی خودتون نیارید تا من...
-
بیک 1.6
یکشنبه 24 بهمن 1400 13:58
چند روزه حسابی افتادم توی این فکر که خودکار بیک 1.6 بگیرم! قدیما هیچ تکه کاغذی از دست من سالم در نمیرفت. همیشه بیتی متنی چیزی توی ذهنم بود که بنویسمش... این روزها که طبق معمول این دو سال و اندی تنبلی، ذهنم مشغول قضیه پایان نامه هست همش دلم میخواد به کارهایی که دوست دارم بپردازم. چند روز پیش فکر کردم حالا بساط خطاطی رو...
-
سحر دولتشاهی
سهشنبه 19 بهمن 1400 12:44
من نمیدونم چرا دیشب خواب سحر دولتشاهی میدیدم!!! دیدین یک سری خوابها هست خیلیییی حس خوبی داره، خیلیییی واقعیه و دلت میخواد ادامه پیدا کنه یا وقتی بیدار میشی هم هنوز حسش هست و انگار میشه لمسش کرد؟ حالا من این خواب قشنگ رو دیدم با کی؟ سحر دولتشاهی ی جورایی انگار مشکلی تو خیابونی جایی براش پیش اومده بود و من کمکش کردم...
-
آدم
سهشنبه 19 بهمن 1400 12:24
پریروز عصر بابای مهرداد اومدن خونه مون کاری داشتن. من داشتم ظرف میشستم. از همون آشپزخونه گفتم بابا! تازه چای درست کردیم، بیارم براتون؟ (بابا معمولا اهل چای نیستن) بابا گفتن نه بابا جون.دستت درد نکنه. فندق یهو گفت: آدم وقتی میره جایی مهمونی حتما باید یک چیزی هم بخوره!!! اینقدررر لحنش محکم و جدی بود با اون «آدم» که اولش...
-
اندک اندک اندک اندک کتابها سر میرسند...
یکشنبه 17 بهمن 1400 20:34
تا الان سه سری شامل شش کتاب اومده. سری اول رو از یک مغازه ی آشنا بهمون زنگ زدن که بیاین ببرین. معلوم شد نمایندگی اون انتشارات هستش...کتاب رو قشنگ کادو پیچ کرده بودند. واسه سالهای بعد مناسب تر هستش.پنج هزار تومان قیمت کتاب بود و کلییی آزمایش های ساده ی علوم داشت. امروز ظهر مهرداد زنگ زد که پستچی دم در خونه هست. به...
-
خانه تکانی ۱۴۰۱ شماره یک
شنبه 16 بهمن 1400 22:57
خونه تکونی رو آغاز کردم... البته من زیاد به تکاندن خونه در زمان محدود قبل از عید اعتقادی ندارم و در این سالهای زندگی متاهلی هم چند سال که تهران بودیم و عملا عید خونه نبودیم،بعد هم که اینجا مستقر شدیم و یک جورایی همه چیز نو بود و خونه تکونی معنایی نداشت. اما از آنجایی که امسال شاید شاید مهمان داشته باشیم و اینکه این...
-
عکاسی
شنبه 16 بهمن 1400 00:24
چهارشنبه رفتیم به دو تا عکاسی سر زدیم. یکی همون عکاسی که پارسال فکر میکنم اسفند ماه بود فندق رو بردیم که برای اولین بار چند تا عکس به اصطلاح آتلیه ای بگیره... ما همون وقتها حدودا عکسهایی که میخواستیم طراحی بشه رو انتخاب کردیم و قرار شد بهمون زنگ بزنند. اونها که زنگ نزدند و منم پیگیر نشده بودم. البته بهزاد و جاری جان...
-
اندر احوالات مامان و بابام و ما (بخش دوم)
پنجشنبه 14 بهمن 1400 13:58
بابا هنوز مرخص نشده بودند که داداش کوچیکم گفت آرنولد در مسیر اومدنش تصادف کرده و حالا اونم در یک شهر بین راهی گیر افتاده بود. ظاهرا با ماشین یکی اومده بود و اینم شد یک فکر و غصه ی دیگه! مامان و بابا که تا همین الان هم چیزی نمیدونند و من خودم هم در جریان جزئیات نیستم. فقط همین که خودش آسیب چندانی ندیده بود کافی بود....