-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 شهریور 1402 21:48
سلام چند روز پیش از سفر کربلا برگشتم. در مسیر برگشت انگار مریض شدم که البته بر خلاف انتظارم خیلی خفیف بود و الان خوبم. توی خونه هم احتیاط کردم و ماسک زدم و دور از مهرداد و فندق خوابیدم و الحمدلله فعلا که مشکلی نبوده. دوستان عزیزم در وبلاگ... اگر خدا قبول کنه بارها برای همه دعا کردم، هم برای عزیزانی که همیشه سر میزنن و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 شهریور 1402 12:03
اینجا همههههههه جور آدمی هستش... این خیلی عجیب و خاصه، اگر نگاهمون منصفانه باشه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 شهریور 1402 22:57
من فقط مبهوت... من اینجا چه میکنم... چی شدیهو به طرف مرز...
-
همسفر
سهشنبه 7 شهریور 1402 10:35
دیروز نزدیک ظهر کاروان اسم من رو هم قطعی کرد... با یکی همسفرم اینقدررررر پاکه، اینقدرررر آدم خوبیه و فکر میکنه من به اندازه خودش خوبم که خجالت میکشم واقعا... بالاخره هر آدمی خودش میدونه چقدرررر کاستی داره، منم از خودم آگاهم واسه همینها هم روم نمیشد به امام حسین بگم جور کن یا کارهام پیش بره و... ساکت نشستم یک گوشه و...
-
هله بیکم یا زواری
دوشنبه 6 شهریور 1402 11:32
پریروز بعد از ظهر با مهرداد حرف میزدیم... در واقع میخواستیم یکم استراحت کنیم، قبلش مهرداد شروع کرد به حرف زدن و یهو وسط حرفهاش گفت فلانی هم گذرنامه ش رو تمدید کرده و میخواد بره کربلا، بهمانی هم گذرنامه زیارتی گرفته و ...یهو واقعا بی منظور پریدم وسط حرفش که اگر اینجوریه منم برم! بدون مکث گفت: خب برو!!!!!!!!!! با...
-
خونه
چهارشنبه 1 شهریور 1402 00:16
ما امروز برگشتیم خونه مون... از ظهر که رسیدیم من چسبیدم به زمین و تخت!!!!!!!!! یکوقت ساعت چهار بعدازظهر حس کردم بوی خورشت بادمجون میاد، از اتاق اومدم بیرون، دیدم مهرداد که وسط هال خوابیده، فندق هم نشسته روی زمین و سرش رو تکیه داده به مبل و خوابش برده... گیج و منگ بودم ولی چون گرسنه م بود بیدار شدم... مهرداد بیدار شد و...
-
عیادت
جمعه 20 مرداد 1402 23:40
عیادت کننده هم یک ماجرای خاصی هستش واسه خودش. البته الحمدلله دیگه عادت کردیم و فرز شدیم و یک سری کارها روتین به محض تماس و خبر دادن انجام میدیم. باز خوبه اکثرا خبر میدن قبلش. یادمون باشه هر وقت میخوایم بریم عیادت بیمار، حتما هماهنگ کنیم و هر چه زودتر هم خبر بدیم به حال خود بیمار و دیگر اهالی خونه بهتره. دیگه اینکه...
-
کراش
جمعه 20 مرداد 1402 01:19
چندی پیش، قبل از جراحی مامان، آخر هفته ای با یک سری از فامیل، دور هم جمع بودیم، باغ شخصیشون. مهمانهای دیگری هم اومدن که آشنا بودن برای بقیه ولی من سری اول بود میدیدمشون. باغ که میریم پوشش هر کی مطابق با عقایدش هست. مهمونهای جدید یک دختری که من بعدا فهمیدم نوجوان و دبیرستانی هستش همراهشون بود...چهره و سبک آرایش و پوشش...
-
اگر میشناسید معرفی کنید.
پنجشنبه 19 مرداد 1402 19:07
۱۰۰ گیگ اینترنت دارم و یک هفته زمان !!! اگر مورد خوبی با موضوعات زیر میشناسید ممنون میشم به من اطلاع بدین و برام پیام بگذارید. ۱- فیلم یا سریال انگلیسی زبان با محوریت خانواده و عشق، ترجیحا با لهجه بریتیش باشه( ) و برای یادگیری زبان انگلیسی جملات و سرعت مناسبی داشته باشه.( اصلا توان ندارم درست جمله بندی کنم نمیدونم...
-
در من یک شانزده ساله زندگی نه، غوغا میکند.
پنجشنبه 19 مرداد 1402 12:51
اگر اهل دیدن سریال کره ای هستید... اگر از پیشنهاد دیدن سریال خارجی استقبال میکنید... اگر کره و چین و ژاپن و تایلند و ویتنام و... رو در بلک لیست نگذاشتید... اگر حال و هوای دهه شصت خودمون آزارتون نمیده... اگر صدای ببعی در لحظات خاص یک سریال روی مختون نیست... سریال ریپلای ۱۹۸۸، بیست قسمتی، محصول کره جنوبی را ببینید! من...
-
باید به فندق بگم ببین من الان در گل گیر کردم
سهشنبه 17 مرداد 1402 22:10
امروز آشپزی نداشتم، انواع غذا توی یخچال بود و گفتیم مصرف بشه خدای نکرده حیف نشه. واسه فردا هم برنامه ریزی ذهنی کردم که مرغ درست کنم بعد بگذارم لای پلو دم کنم...تو اینترنت هم چک کردم دیدم غذاهایی تو همین مایه هستش و حتی مجبوس عربی انگار به همین سبک آماده میشه. حالا ببینم چی میشه. ادعای آشپزی و دستپخت خوب ندارم اما اگر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 مرداد 1402 20:57
دلم میخواد چند روز نامرئی بشم...
-
طرف من باش
دوشنبه 16 مرداد 1402 10:26
دیروز رو بی خیال شدم و خودم رو توجیه کردم که منظور خاصی پشت حرفها نیست و چیزی از ارزشهای تو کم نشده!!!!!!! بخوام خشم و عصبانیت رو توی خودم نگه دارم فقط حال خودم خراب میشه، من که اهل انفجار نیستم، کسی رو هم ندارم که بخوام ریز به ریز اونجوری که دل آدم خالی و خنک میشه براش تعریف کنم... پس باید تند تند دلایلم رو برای عدم...
-
گوشت خواری!!!
یکشنبه 15 مرداد 1402 20:53
فندق در حال خوردن یک تکه از مرغ سوخاری باقی مانده از یکی دو شب پیش، میپرسه این yogurt هست؟ میگم نه مامان! chicken هست! میگه یعنی قبلا پرواز میکرده، الان مرده، بعد شده این؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! من: مامان دیگه حالا اینقدررررر غم انگیزش نکن! وی بی توجه از خوردن مرغ سوخاریش لذت میبرد!!!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 مرداد 1402 16:06
یک داستانی توی اینستاگرام میخونم دوستش دارم... قشنگ مینویسه نویسنده ش... خب میگن هم واقعیه. حتما دیدین داستان تو اینستا زیاده و متأسفانه اکثرا هم محتوای خوبی نداره یا با موضوع خوبی تبلیغ نمیشه. اما این داستان این مدلی نیست. نویسنده ش پیج خصوصی زده و اونجا داستان خیلییییییی جلوتره... برای اولین بار مدتی هستش که وسوسه...
-
روم نمیشه به کسی بگم فقط نوشتمش
یکشنبه 15 مرداد 1402 13:10
امروز یک موردی شد که به بابای مهرداد گفتم آیا ما برای شما جوک هستیم؟!!!!!!! دیگه خسته باشی، چندین برابر توانت کار کرده باشی، با دقت ریز همه چیز رو زیر نظر گرفته باشی که مبادا مشکلی پیش بیاد، بعد یهو فردی از درون خانه اطلاعات اشتباه به بیرون خانه منتقل کنه و درخواست مشاوره هر چند صوری داشته باشه خیلیییی زور داره......
-
آرامش ، سیاوش، فرهیختگی
شنبه 14 مرداد 1402 13:22
در ادامه جریان اسم ها، فندق با اسم « آرامش» آشنا شده... بهش میگم: مثلا مامانش میگه آرامش جان ! آرامشت رو حفظ کن!!! ( جمله همیشگی من به فندق!) فندق نصف شده از خنده مهرداد میگه نگو یهو بچه میره به همکلاسیش تو پیش دبستانی میگه!!!! انگار یکی قراره بیاد به اسم آرامش!!!!! چند ماهی هستش که با تقویم آشنا شده، الان دیگه...
-
از ترس غزل غر غرو
شنبه 14 مرداد 1402 10:21
دکتر مامان، وزنشون رو خواسته بود، ترازو اومد وسط!!! مامان، بابا، فندق.. در ادامه داستان بی حوصلگی ها، م ن هم حوصله نداشتم که خودم رو وزن کنم و هم نمیخواستم جلوی بقیه خودم رو وزن کنم. به مهرداد میگم خودت رو وزن کردی؟ میگه: سری که درد نمیکنه رو دستمال نمیبندن پ.ن: فندق ۱۹ کیلو عشق. مهرداد ۹۵ کیلو من: ۴۵ کیلو !!!...
-
همینجوری یهویی
جمعه 13 مرداد 1402 13:50
احساس اینکه تو زندگیم میتونستم خیلی چیزا بشم و هیچی نشدم!!!!!! خیلی بده این حس... عجیبه که یک وقتهایی زیادی پر رنگ میشه. تو این مملکت کنکور خیلی مهمه. از نظر من حداقل...
-
ما هیچ ما نگاه
پنجشنبه 12 مرداد 1402 12:44
پرده اول: زمان: دیروز عصر مکان: مطب دکتر به علت قند خون کنترل نشده، زخم برش جراحی همچنان نیازمند شستشو و تریتمنت هست... مامان گفتند که خیلیییی درد دارند به حدی که شب گذشته رو نخوابیدن... حداقل من یک نفر نفهمیدم درد دقیقا کجا و چطور و... برداشت دکتر این بود که موقعی که زخم رو شستشو و...میدیم درد دارند( جزئیات تریتمنت...
-
اصطلاحات فندقی
چهارشنبه 11 مرداد 1402 20:09
چند روز پیش فندق رو با اسم گندم آشنا کردم و گفتم مثلا بعضی دخترها اسمشون گندم هست. کلی خندید و واسش جالب بود و هی با هم تکرار کردیم که مثلا مامانشون صداشون میزنه گندم جون، گندم خانوم... دیروز مامان مهرداد میگن فندق بهم گفته از این به بعد بهت میگم مامان گندم!!! تو خودت میشی مامان گندم!!! بعد هی صدا زده مامان گندم و...
-
در جستجوی راه حل
سهشنبه 10 مرداد 1402 18:16
چون در این شرایط ویژه مراقبت از مرضای اسلام هستیم ذهنم کلیییی فکر و خیال میکنه... حالا بخوام دقیقتر بگم مدتهاست به این مسائل فکر میکنم... بالاخره بیماری و مریضی و پیری واسه همه هست. همین مامان و بابای خودم دو سال پیش مریض شدن یهو، هنوز اوضاع کرونا هم بود و چقدررر بهمون سخت گذشت... یا الان این وضعیت واسه مامان و بابای...
-
وسواس
دوشنبه 9 مرداد 1402 14:58
قضیه اینه که من اصلا از اینکه نقش مراقبت از بیمار داشته باشم ناراحت نیستم...حداقل اینکه به خودم میگم وظیفه س، چاره نیست. خدا میدونه این اذیتم نمیکنه. الحمدلله موقت هم هست... اگر من بنالم اون بندگان خدایی که سالهاست مریض یا معلولی دارند و مراقبت میکنند چی بگن... اما میدونید مشکل من چیه؟ مامان و بابا بسیار حساس و...
-
ماسک
پنجشنبه 5 مرداد 1402 16:27
پیرو اینکه مغزم مدام در حال گشتنه واسه اینکه بفهمه مشکل من چیه ... یادم افتاد کمال گرام... حس همکاری کمی دارم... باید بیشتر درباره ش بنویسم... واقعا چقدرررر اخلاقهای بدی دارم که پشت ماسک لبخند و مهربونیم قایم کردم... مشکل اینه که زمان تحت فشار بودنم که زیاد میشه ماسکم کمی کنار میره... بی احترامی یا بی ادبی...
-
شماره دو...یک آدمی که حس میکنه دلش نمیخواد با کسی در دنیای واقعی حرف بزنه
پنجشنبه 5 مرداد 1402 13:19
خونه مامانم که رفتم روحی و جسمی خسته بودم... این وسط خب اتفاقات دیگه ای هم افتاده بود. مثلا نمرات امتحان یکی از مقاطعی که درس میدم خوب نشده بود و خدا عالمه ذره ای حتی ذره ای کم نگذاشته بودم، حتی بسیااااار فراتر از وظیفه و کاملا دلی و با عشق بچه ها رو برای اون امتحان آماده کرده بودم. اما خب وقتی بچه خودش مایه ی لازم رو...
-
هذیان
سهشنبه 3 مرداد 1402 23:04
چیزهایی که این چند وقت مدام باهاشون درگیرم یا به خودم گوشزد میکنم یا بهشون فکر میکنم و... - واسه یک دقیقه بعد خودم نمیتونم برنامهریزی کنم. - مثل آدمهایی هستم که لحظه شماری میکنن به یک مقصد و یا مرحله بعد برسند و از این مسیر هیچ لذتی نمیبرن. - مدام به خودم میگم تو بدجنس نیستی. - مدام باید به خودم بگم طبیعیه که خسته...
-
یک آدمی که حس میکنه دلش نمیخواد با کسی در دنیای واقعی حرف بزنه
سهشنبه 3 مرداد 1402 19:08
خلاصه ش اینجوریه که بابای مهرداد یک جراحی داشتن...ما از اوایل خرداد اومدیم شهر محل زندگیشون که کارهای جراحی و مراقبت و...رو کمک کنیم. من و مهرداد و فندق. مهرداد بدو بدو های بیمارستان و بیرون داشت ( که خدا نصیب هیچکس نکنه). من و مامانش هم اموری که باید در خونه رسیدگی میکردیم. اصلا توان نوشتن برخی جزییات رو ندارم. جالبه...
-
هجرت
سهشنبه 3 مرداد 1402 18:39
باز یک خانواده دیگه رفتن... خوشحالی و دعای خیر برای اونها... و باز دوباره فکر و فکر و فکر برای خودمون ...با اینکه میدونیم چرا موندیم بالاخره اما خیلی سخته هر بار که یکی میره...خیلی ترسناکه
-
مومن اجباری
دوشنبه 2 مرداد 1402 23:15
اینقدررر دلم نمیخواد با هیچکی همکلام بشم و اینقدرررر توان تعاملم پایینه و ظرفیتم تکمیله که متوجه شدم جدیدا نمازم رو طولانی تر میخونم!!! که توی همون چند لحظه نخوام مخاطب یا شروع کننده صحبتی باشم. پ.ن؛ در شصت روز گذشته فقط حدود ده روز خونه خودمون بودیم...
-
دیوانه
دوشنبه 26 تیر 1402 12:18
من یک اخلاق عجیبی دارم. با مثال توضیحش میدم. مثلا یکی تو تلویزیون برنامه زنده دعوته مدام سوتی میده یا یک حالتی پیش میاد که خیلی ضایعه. من اصلا برام جالب و سرگرم کننده نیستش و تا جایی که بتونم فوری کانال رو عوض میکنم که نبینم. یا مثلاً دیدین ملت مدام تو اینستا و ...کلیپ لحظات ضایع بقیه رو دست به دست میکنند. من اصلا...