-
هیچ جا خونه خود آدم نمیشه
دوشنبه 26 تیر 1402 09:22
غذا درست کردن تو خونه دیگران برای من خیلیییی سخته... حتی خونه مامانم!
-
صورت ندارم عملا
پنجشنبه 22 تیر 1402 00:07
چند روز هست اومدیم خونه مامان مهرداد در شهر دیگه... اول که انگار مریض بودم، ولی تبدیل شد به حالات و نشانه های آلرژی... آبریزش از بینی، ریزش اشک و عطسه های مداوم از ته دل و همزمان به هم ریختگی هورمونی زودتر از موعد و جدیدا هم انگار کمی دندونم درد میکنه!!!!! عملا صورت ندارم. امشب خودم رو توی آینه نگاه میکردم... حس کردم...
-
خواب
چهارشنبه 21 تیر 1402 19:04
یک خواب خیلی خیلی بد با حال و هوای شوک و بهت و غم بسیار دیدم...اینقدررررر بد بود و باورنکردنی، اینقدررررر خودم و همه خانواده م مخصوصا بابام تو بهت و رنج بودن که یک لحظه آرزو کردم خدایا کاش خواب باشه. کاش تموم بشه. گفتم خدایا میشه چشمام رو باز کنم و خواب باشه؟! و با همه وجودم خواستم که بیدار بشم و بیدار شدم... چند...
-
دنیای رنگی کودکی
پنجشنبه 1 تیر 1402 11:54
به طرز عجیبی به لباس مجلسی علاقه دارم!!! نه اینکه برم بخرم، به اینکه یک دنیا مدل لباس ببینم، در ذهنم ترکیبی از اون مدلها رو بسازم، پارچه و رنگ انتخاب کنم و به خیاط عزیز خودمون بگم که بدوزن!!! حالا مجلس داریم؟ نه!!!!خخخخخخخخخ خبریه؟ نه!!!!!!!خخخخخخخ البته بگم که واقعا حواسم هستش خرج بیهوده ای هست و من هنوز یک دنیا لباس...
-
رویا
سهشنبه 2 خرداد 1402 09:51
نمیدونستم بچه ها از چه زمانی خواب میبینند و یا بهتر بگم از چه زمانی خوابی که میبینند رو میتونن به خاطر بیارن و اینکه چه طوری بین واقعیت و خواب تفاوت قائل میشن. الان هم نمیدونم البته. همیشه وقتی فندق از خواب بیدار میشد میگفتم خوب خوابیدی مامان؟ خواب چی دیدی؟ اونم میگفت هویج!!!!! یعنی یکبار گفت هویج، به نظرم الکی...
-
من ذوق واسه داشتنش
یکشنبه 31 اردیبهشت 1402 10:27
دیروز سر ظهری با فندق رفتیم یک کتابفروشی که من کار داشتم و بعد هم رفتیم یک کتابخونه که مخصوص بچه هاست. کتابخونه بسته بود و ساعت شروع کار رو نوشته بود پنج بعدازظهر تا ده شب. به فندق گفتم عصر میایم دوباره. بعد از نهار خوابیده بودم (البته کامل خواب نبودم و نصفه نیمه حواسم و گوشم به فندق بود)، یهو فندق با نوک انگشتاش آروم...
-
ما
جمعه 7 بهمن 1401 22:19
خلاصه اتفاقات مهم زندگی تو این مدت که نبودم!!! ۱- از دانشگاه انصراف دادم ( واقعا انصراف دادما، ننداختن منو بیرون ) ۲- مهرداد اون پست معاونتی که قبلا بهش پیشنهاد شده بود و رد کرد رو این سری قبول کرد. ۳- فندق مهدکودک میره. بماند که دو ماه و نیم اول پاییز این بچه مدام مریض بود و سه دوره آنتی بیوتیک مصرف کرد!!!!!!! ۴-...
-
مینویسم که تو مود نوشتن باقی بمونم.
جمعه 7 بهمن 1401 14:47
یک نکته مهمی که من روزانه چند بار باید به خودم یادآوری کنم اینه که خونه نمایشگاه نیستش!!! حس میکنم پیش زمینه اینو داشتم که دچار مشکل وسواس بشم، اما خب نشدم. مسلما اینکه قادرم چندین روز تو یک خونه کاملا به هم ریخته از هر لحاظ زندگی کنم و تنها نگرانیم این باشه که نکنه یکی سرزده بیاد خونه مون و کلی خجالت بکشم، معنیش اینه...
-
چه میکنه این بازیکن
پنجشنبه 6 بهمن 1401 15:00
فندق یک بازی داره به اسم دالون. همین چند وقت پیش به مناسبت تولدش از عمه جان مهرداد هدیه گرفته. بازی جالبی هستش... گاهی که فرصت نداریم باهاش بازی کنیم، خودش با خودش بازی میکنه. امروز میگه مامان شما کدوم مهره رو میخوای؟ گفتم قرمز. گفت پس من سفید باشم... یکم بعدتر یهو با هیجان فریاد زد که مامان مامان ! خودت...
-
خانواده چهارنفره
پنجشنبه 6 بهمن 1401 12:00
دیروز رفتم فندق رو از مهد کودک بردارم، یکی از مربی ها میگه: فندق امروز به همه بچه ها میگفته که ما قراره یک خانواده چهار نفره بشیم! خیلی هم خوشحال بوده و ذوق میکرده!!!!!! من گفتم جدی؟؟؟؟!!!!! خندیدم و گفتم نه، واقعا خبری نیست و فندق آرزوهاش رو گفته! مربی گفت که خب فندق رو به آرزوش برسونید چند ماه پیش هم یکوقت یکی از...
-
طفلک جوانها
یکشنبه 18 دی 1401 11:17
هر بار که تو اکسپلور اینستام عکسی، فیلمی، ردی از پرواز ۷۵۲ میبینم قلبم مچاله میشه. یک وقتهایی به خودم میام و میبینم اشکام جاریه... من به شدت به شدت از صحبت در مورد هر آنچه تار مویی به سیاست وصل باشه در بین آدمها و فضاهایی که آشنایی کامل با من، خانواده م، گذشته و حالمون ندارند پرهیز میکنم. البته که این روزها و البته از...
-
پیامی برای دوستانم
شنبه 21 خرداد 1401 12:13
اینقدرررر خجالت میکشم از روی تک تک شما که حتی نتونستم جمله م رو با «سلام» شروع کنم... عیدتون مبارک باشه. الهی که زیر سایه محبت امام رئوف، ناب ترین لحظه ها رو سپری کنید دوستان خوبم. من خوبم...ما همگی خوبیم. مشکلی پیش نیومده اما نمیدونم چرا هر بار خواستم بنویسم نتونستم جمله هام رو جمع و جور کنم. اینه که مدتهاست حتی...
-
ماشین ظرفشویی پر خرج!
یکشنبه 21 فروردین 1401 13:42
ماشین ظرفشویی بالاخره از اتاق کار خارج شد و رفت آشپزخونه سر جای خودش قرار گرفت اما میگم... آقا چرااااااا اینقدرررررر این ظرفشویی چیز میز لازم داره؟؟؟؟ همه ش هم گرون!!!!!!! قرص شوینده در انواع و اقسام مدلها... یک جا گفته هر چند بار که قرص استفاده میکنید، ژل هم استفاده کنید! جلا دهنده نمک جرم گیر بوگیر حالا ما چون از...
-
منوی ساده
چهارشنبه 17 فروردین 1401 15:38
چندی پیش یکی از دوستان احوال پرسی میکرد و گفت انگار خیلی خسته ای و یکم گفتم از اینکه خیلی کار کردم و...( حالا کار زیاد در مقایسه با خودم). بهش گفتم به مهرداد گفتم دیگه ماه رمضون یک قاشق هم نمیشورم(اشاره به قضیه ی ظرفشویی که خریدیم) ... دوستم گفت ماه رمضونتم میبینیم. گفتم آره اتفاقا از حالا دارم به تولد مهرداد فکر...
-
روزی پنجاه بار تکرار کن
چهارشنبه 17 فروردین 1401 14:51
خونه خونه هست. موزه نیست!
-
هفت سین ۱۴۰۱
سهشنبه 16 فروردین 1401 13:35
هنوز سفره هفت سین روی میزه!!! سفره هفت سینی که تازه پنج فروردین انداخته بشه، به نظرم باید چند روزی بیشتر بمونه! پنجم که بین اون همه کار دیگه سفره هفت سین رو آماده میکردم به مهرداد میگفتم فکر کنم بین همه کسانی که نوروز رو جشن میگیرند، من تنها آدمی باشم که تازه الان دارم سفره میچینم. سیر خوشگل هم نداشتم از سفره هفت سین...
-
Love is the moment
دوشنبه 15 فروردین 1401 11:47
دیشب قسمت آخر یک سریالی رو میدیدم. انگار داخل این سریال و این قسمت زندگی میکردم. همه چیز بسیار شبیه به واقعیت پیش میرفت. اینکه همدیگه رو دوست دارید اما از یک جایی به بعد رابطه خوب پیش نمیره، با یک بدبختی عظیمی تصمیم میگیری که به هم بزنی و جدا بشی. یعنی از همون لحظه که به هم میزنی تازه میفهمی که چقدرررر به طرف نزدیک...
-
آخرین پست سال ۱۴۰۰ ...
یکشنبه 29 اسفند 1400 17:20
-
سال نو مبارک
یکشنبه 29 اسفند 1400 16:11
خونه مون جوری ریخته پاشیده س که اگر یکی وارد بشه فکر میکنه ما اوایل که نه؛ اما حتما اواسط خونه تکونی هستیم!!! یعنی عاشق خودمون هستم ... موهام؟ هنوز اون حنا و چیزهای دیگه رو نزدم!!! و حتی نمیخوام بزنم...گفتم ولش کن ...باشه فردا در مورد پاشیدگی خونه همین بس که دیروز عصر وقتی داشتیم میرفتیم پارک واسه مهمونیمون،...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 اسفند 1400 08:26
و من که الان بیدار شدم یک کیک دیگه هم درست کنم چون علاوه بر خودمون و مامان اینا و بهزاد و جاری جان، طی یک حرکت انتحاری!!!!!!!!هشت نفر دیگه هم مهمون دعوت کردم!!!!! البته در فضای باز!!! خب بگو تو که میدونستی تهش از دهمین سالگرد نمیگذری این همه قیافه گرفتنت چی بود؟!!!
-
کاش اگر حوصله یک اتفاق الکی لوس رو ندارید این پست رو نخونید...فقط نوشتم که شاید آرومتر بشم
پنجشنبه 26 اسفند 1400 13:43
یک رخ لجباز و بهتره به جای بچه گونه بگم نادان دارم که گاهی بروز پیدا میکنه. خیلی هم ناراحت میشم وقتی اینجوری میشه، خودم هم میفهمم که همون رخ نادان هست اما آزادش میگذارم و اجازه میدم چند ساعتی بتازه. الان مثلا اینجوری شده که: تولد نگرفتم چون خیلی خودم و خونه و برنامه هامون قاطی بود و اینکه گفتم تنهایی کیف نمیده، باشه...
-
موکت
چهارشنبه 25 اسفند 1400 14:40
موکتها رو شستن...یعنی عالیییی شدا. منتش رو هم سر مهرداد گذاشتم که ببین من گفتم پیگیر بشیم واسه شستن موکت وگرنه شما میگفتی اکیه خودش هم خیلی ذوق کرد. یک بوی خوبی تو فضا پیچیده...من عاشق بوی شامپو فرشم بی ربط: برای اولین بار موهای صورتم هم دکلره کردم مثلا!!! اما دریغ از ذره ای حس تغییر!!!
-
حساب و کتاب آخر سال
چهارشنبه 25 اسفند 1400 12:11
دیشب وسط جمع و جور کردنها، با مهرداد حرف میزدیم... حرفهای مهمی شاید نباشن اما از این حساب کتابها که آخر سال یک جورایی ذهن آدم رو مشغول میکنه...از هر دری گفتیم. به مهرداد گفتم به نظرت ما درست زندگی میکنیم؟ آرزوهامون، روش زندگیمون، خرج کردنمون... کلی حرف زدیم و تهش به این رسیدیم که ما تا الان سعی کردیم آرزوهای خیلی...
-
رنگ
چهارشنبه 25 اسفند 1400 00:52
فندق این روزا کله سحر بیدار میشه.منم که له، دلم میخواد بخوابم. دیشب قرار شد که اگر فندق زود بیدار شد مهرداد با خودش اونو ببره دانشگاه. بچه اینقدرررر دانشگاه بهش خوش گذشته که تا بناگوش لبخند رضایتش ادامه داره. کلییی هم نقاشی واسه رنگ آمیزی پرینت گرفته آورده و پشت سر هم رنگ میکنه و ذوق میکنه... شونصد تا نقاشی رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 اسفند 1400 22:15
دیدین اگر کفش پاشنه بلند بپوشی و پاهات رو اذیت کنه و توی عروسی یا مجلس اونها رو بیرون بیاری، دیگه نمیتونی دوباره اونها رو بپوشی؟!!! و داغون میشی؟ الان بدنم توی این مرحله س! اگر پنج دقیقه بشینم دیگه امکان نداره بتونم دوباره بلند بشم و کار کنم...بدن رو به فنا دادم!!!!!! پ.ن: اون بنده خدا که قرار بود بیاد موکتها رو بشوره...
-
هنر هشتم
سهشنبه 24 اسفند 1400 14:26
برای هزارمین بار میگم که سمبل کردن و سر هم بندی «هنر» ی است که فقط بندگان نظر کرده به آن مجهزند!!!
-
نام
سهشنبه 24 اسفند 1400 13:07
هر کی اسم بچه ش رو هر چی بگذاره سعی میکنم بگم بسیار عالی، چه اسم قشنگی و...حتی اگر با سلیقه من جور نباشه. چندی پیش از مامان بزرگ یک بچه ای پرسیدم به سلامتی اسمش رو چی گذاشتن؟ گفت: « مافیا» اول که واقعا نفهمیدم چی گفت، گفتم ببخشید متوجه نشدم... گفت: «مافیا»! ببین یعنی جورییی چشمام چهار تا شد و هول شدم که فقط گفتم وااای...
-
خانه تکانی ۱۴۰۱ ...شماره ۳
دوشنبه 23 اسفند 1400 23:09
طبیعی نیست که ابر تمیزکننده کفشی که واسه مون توی هتل سفر ترکیه گذاشته بودن رو هنوز نگه داشتم!!! اما دوست ندارم استفاده کنم یا بندازم بره... یکی از بهترین سفرهای زندگیم بود...خیلییی بهمون خوش گذشت. هنوز وقتی لباسهایی که از اونجا خریدم رو میبینم، چه اونهایی که پوشیدم و چه اونهایی که هنوز استفاده نکردم، یک لبخند بزرگگگگ...
-
نهال دوستی بنشان...
یکشنبه 22 اسفند 1400 23:47
میدونید که من و مهرداد این مدلی نیستیم که واسه تولد همدیگه و مناسبتها به هم هدیه بدیم...معمولا یک کیکی درست میکنیم و گرامی میداریم. معتقدیم هر چیزی که در طول سال خریداری میشه هدیه هست و برای خانواده مون هست و علاوه بر این نیازهای همدیگه رو میدونیم و اگر هم قرار باشه چیزی بگیریم با هم میخریم. اینه که زیاد پیش نمیاد...
-
خانه تکانی ۱۴۰۱
یکشنبه 22 اسفند 1400 21:56
مگه تموم میشه؟!!!!!!!