آی رفیق قدیمی

من به همه دوستانی که اینجا داشتم و احتمالا دیگه الان عده ای از اونها رو ندارم همیشه فکر میکردم. براشون بهترینها رو ارزو میکردم و میکنم. روزی سی بار توی مغزم اینجا پست میگذاشتم. اما واقعا شرایطش رو نداشتم که بیام.دوست نداشتم هیچ جای دیگه هم بنویسم. اینجا واسه من حکم خونه دلم رو داره. کاش باشید دوستای گلم

من قوی تر شدم احتمالا

از هفته دوم مهر میرم دانشگاه.مرخصی یکساله م تموم شد و حالا من یک دانشجوی مامان هستم یا شایدم یک مامان دانشجو! تا الان که فقط دانشگاه رفتم. این وسطا یکی دو تا تمرین و تکلیف انجام دادم و یک امتحان اسون رو پشت سر گذاشتم. سمینارهای گردن کلفت موندن و من واقعا نمیدونم که چه زمانی باید واسشون مطالعه کنم!

جوجه(همسر) طفلک مدام بین شهر دانشگاه من و محل کار خودش در رفت و آمده.هفته ای سه روز که من تقریبا از صبح تا ظهر دانشکده هستم فندق رو میگیره و واقعا سعی میکنم بقیه روز کمترین کمک رو ازش بخوام.گرچه هر کاری از دستش بربیاد انجام میده!

مامان جوجه هستن ولی من واقعا میخوام کمترین زحمت واسشون باشم .به همین دلیل عمرا نمیگم که شما فندق رو بگیرین که مثلا من برم دور درسام!!!اینه که هر چی حساب کتاب میکنم میبینم فقط وقت خوابم میمونه!

حالا خوابیدنم رو بگم. شبا ساعت حدود دوازده که فندق میخوابه من حساب میکنم میبینم ساعتهاست بیدارم و دیگه جونی برام نمونده.شاید من اون ساعت بتونم توی اینستا پرسه بزنم یا الکی بیدار بمونم که سعی میکنم هیچکدوم اینکارها رو نکنم، اما بعید میدونم بتونم بشینم مقاله سنگین انگلیسی بخونم و مطلب دربیارم!!! اما اینجوری که بوش میاد مجبورم کم کم این کار رو هم بکنم.

راستش این مدت که مادر شدم فهمیدم توانایی هام توی بعضی کارها بیشتر از اونیه که فکر میکردم یا حداقل قرار نیست جلوی خودم کم بیارم. قدیما من اگر ظهرها نمیخوابیدم شب مرده بودم.اما الان من گاهی شش صبح بیدار میشم و پشت هم فعالیت دارم تا 1 شب. با چشم باز میخوابم،حتی شده خواب هم دیدم با چشم باز!!!


فندق ما

هفت روز دیگه فندق یازده ماهه میشه. توی این یازده ماه من فهمیدم که حداقل این اولای قضیه هر چه اینا بزرگتر میشن فرصت بیشتری باید واسشون بذاری. کلللللل برنامه زندگیت رو این فندق ها تعیین میکنن.

مدتیه فرصت نداشتم درباره توانایی های بچه ها تو سنین مختلف مطالعه کنم .واسه همین نمیدونم الان فندق مثل بقیه بچه هاست یا نه. یک هفته مونده به یازده ماهگی فندق سه چهار قدم راه میره و میفته.البته شش ماه که داشت مینشست و چهار دست و پا میرفت و حتی با تکیه به مبلها و وسایل قدم برمیداشت واسه همین ما زودتر از اینها منتظر راه رفتنش بودیم اما بچه م سعی میکنه هر کاری رو با ارامش انجام بده!

از ده ماهگیش معنی تمام حرفهایی که میزنیم رو میفهمه.نمیدونم سایر بچه ها هم میفهمن یا نه!واسه خودم یکم عجیب بود که میفهمه.اسم تک تک وسیله هایی که درباره شون حرف زده شده رو میدونه. تمام دستورهایی که بهش میدی رو انجام میده و به سوالات پاسخ های به جا میده.

مهربونه.الکی گریه نمیکنه.اما شدیدا توجه میخواد. من در اوج خستگی وانمود میکنم که کاملا سرحالم و حواسم بهش هست. اگر بفهمه کلافه ای و الکی باهاش بازی میکنی بهانه میگیره و همراهی نمیکنه!

کلماتی که میگه :آب،بابا،مامان،دردر،عمه (که نداره)،عمو(که کم دیده و فقط با عکسش حرف میزنه).

وسایل مورد علاقه ش:کفگیر،مگس کش، مسواک جوجه(باباش) و صد البته جاروبرقی!!! روزی صدبار کل خونه رو جارو میکشه.خستگی هم حالیش نیست.

اینستاگردی یک

میگما در این مدت یک اینستاگرام گرد ماهر شدم.خخخخخ.کلیییی تحلیل جامعه شناسی براتون دارم.کم کم تحلیلهامو میگم که فیض ببرین.

واسه شروع بگم که اگر بدوبیراه بلد نیستین حتما اینستاگردی کنین.یعنی لغت نامه لازم میشین.الکی که نیست.گستره واژگان خیلییییی فراتر از حد تصوره.اصلا به نظرم خوب کردن کلمه ای که همه میدونین رو از لغت نامه های اینترنتی حذف کردن.والا! اون که معنیش مشخصه.میخوان معنی کلمات جدید بگن.جا نیست خب.

وای که این حجم حرف بی تربیتی و فحش یکجا ندیده بودم!!!!!!

تیتر وار

یک همکلاسی پسر داشتم دوره قبلی.این کلاسهای صبح رو دیر میومد.بعد وقتی میومد تو کلاس میگفت استاااااد!ممکنه یک خلاصه ای از مطالبی که تا حالا گفتین رو دوباره بگین

حالا منم یک خلاصه ای از فندق داریمون بگم براتون.ماه اول به این گذشت که شیر خوردنش سخت بود و ساعتها زمان میبرد.نمیدونستی چطور بشینی،چطور شیر بدی،اون نمیتونست شیر بخوره،اصن یک وضعی.ماه دوم که دلدردهای نوزادی بود و حتی اگر دلش هم درد نمیکرد همه میگفتن آهاااان ببین دلشه.دلشه!!!!خخخخ.دوست نداشت دراز بکشه،توی بغل و روی شونه آرومتر بود.فقط چند شب جیغ بنفش زد اما بقیه وقتها بهتر بود.شنیدم خیلی ها بچه هاشون خیلیییی جیغ میزنن.داروی گیاهی و بغل و حوصله و آواز خوندن و پخش صدای شکم مادر و جارو برقی .هر جور بود گذروندیم.

یک هفته مونده بود دو ماهه بشه ختنه! وای که مثل هفت خوان میمونه.این یکی رو جدا باید بگم.شهید شدیم رفت!

اومدیم نفس بکشیم واکسن دو ماهگی!!!!

چند روزی گذروندیم و قبل از عید مامان و بابای جوجه میخواستن برن مسافرت که ما هم باهاشون رفتیم.اینم مفصله.

روز سال تحویل ما با یک بچه ی تب دار مریضضض رسیدیم خونه مون!!!! 

شروع ماه چهارم توی تعطیلات عید و از این شهر به اون شهر رفتن و باز مریضی گذشت.الان هم ما کلاااااا در خدمت فندقیم.حالا شروع میکنیم با ماجرای ختنه!خخخخ