با دوست پسر سابق در یک موقعیت نامناسب بودیم. البته اینجوری که من تو یک اتاقی بودم و یهو حس کردم یکی آمار ما رو داده و به دوست پسر سابق علامت دادم نیاد جلوتر و بره...
بعد خودم خیلی طبیعی سعی کردم وسایل و کیف و ...رو جمع و جور کنم و زدم بیرون.
بعد تو همین موقعیت فعلی بودم و از دوستان نزدیکم میشنیدم که اسممون رو تو اینترنت و خبرها زدند و ظاهراً فیلمی هم از ما منتشر شده. خبرها رو چک کردم و دیدم مثلا نوشته غ. غزلیان!!!!!!!یعنی فامیلیم رو کامل نوشته اما اسمم رو فقط با حرف اول...و دوست پسرش که از سال چند دوست هستند و کلیییی ماجرا در مورد من و اون و ما و...
به نزدیک ترین دوستم گفتم فیلم رو دیدی خیلییی معلوم بود ما هستیم؟ گفت از دوره ولی کسی که بشناسه متوجه میشه!!!
رفتم تو اینترنت سرچ کردم فیلم لو رفته فلانی در حمام!!!!!!!!!!
واااایییی یعنی یک جایی که فهمیدم خوابه نفس راحت کشیدم...البته خوابم هم از این مدلهای چند لایه بود یعنی فهمیدم خوابه اما در لایه بعدی خوابم بودم و همچنان بیدار نبودم و باز لایه بعدی...
حتی تو همون خوابم هم قضیه حمام صحت نداشت و انگار شایعه شده بود و بیشتر فضای باز بود و...
از اون خوابها بود که ذره ذره ش رو حس میکنی و خیلییی واقعیه. کلمات و جزئیات زیادی ازش یادم موند. البته مسلما مثل خیلییی از خوابها فراموش میشه.
اینکه سنجد و مقداری از تزیینات سفره هفت سین هنوز روی میزه اصلا طبیعی نیست.
عزیزان جان...
سال نو بر شما مبارک.
برای همه ی شما دوستان همراهم و خانواده ها و عزیزانتان سالی سرشار از سلامتی، آرامش و برکت و موفقیت آرزو میکنم.
طاعات و عبادات شما مقبول درگاه حق.پیشاپیش عید فطر رو هم تبریک میگم.
پ.ن: میدونم با تاخیر زیاد هستش اما نمیشد بدون مقدمه شروع کنم به پست گذاشتن!!!!!!!
شبکه پویا فوتبالیست ها پخش میکنه. توجه فندق رو بهش جلب کردم و گفتم من و بابا مهرداد کوچیک بودیم اینو میدیدیم. من دبستان میرفتم با همکلاسی هام سر اینکه کی سوباسا باشه کی تارو باشه بحث میکردیم. پرسید: بالاخره کی سوباسا میشد؟
گفتم: نوبتی گاهی من سوباسا میشدم گاهی بقیه. اما الکی گفتمگمونم چون من بچه زرنگ کلاس بودم همیشه سوباسا بودم!!! البته ما تفننی و با یک توپ پنچر گاهی فوتبال بازی میکردیم و اینقدر قضیه جدی نبود که حالت قلدری به خودش بگیره.
خلاصه که الان نشستیم با فندق فوتبالیست ها میبینیم. همون قسمتی هستش که « جان میزوگی» به بقیه میگه بیماری قلبی داره!!!!!!!!
اوف.عجب کراشی بود میزوگی یعنی هم قشنگ بود هم بیماری قلبیش یکجورایی جذابش میکرد. اون موقع کسی نمیدونست اسم حسش به میزوگی چیه. همینی که الان بهش میگن کراش زدن
بعد نمیدونم یادتونه یا نه، یک هفته توپ و بازیکنها تو هوا بودن و ما همینجور حرص میخوردیم. مامانم وقتی میدید ما هی با اینها حرص میخوریم و غصه میخوریم و... میگفت: مامان حرص نخورید. اینها یک مشت « مقوا» هستند.
حالا ما هاح و واج این مقواها رو نگاه میکردیم. هفته ها باهاشون کیف میکردیم و واسه مون سوال مطرح نمیشد که چرا اینها هر چی میرن نمیرسن، چرا زمینشون صاف نیست چرا و چرا و چرا...
اما فندق دو دقیقه نگاه کرده میگه چرا تماشاگرها از اونجا دارن با بازیکنهای توی زمین حرف میزنند؟!!!!!!
چرا این نشسته وسط زمین فکر میکنه؟!!!!!!
مگه قلبش درد نمیکنه، چرا از زمین بیرون نمیره ؟!!!!!!!!
و اما دم بچه های تیم ملی گرم