بدون عنوان

خونه ی ما یا خیلیییی مرتبه یا خیلییی نامرتبه. تقریبا میتونم بگم حد وسط نداره. البته سعی میکنم که حالت تعادل رو حفظ کنم اما خودم دقت کردم وقتهایی که یهو یک کاری برام پیش میاد که فکر و زمانم رو درگیر می‌کنه و یک بازه زمانی مشخص هم داره و مثلا باید تا یک تاریخ مشخص اونو تمام کنم، این تعادل به سمت به هم ریختگی می‌ره و دوباره کلیییییی طول می‌کشه برگردم به ایده آل.

حالا مشکل اساسی اینه که از این مدل کارها و درگیری ها این چند وقت اخیر کم نبوده!!!!!! 

فهمیدم وسواس ( از نوع حساسیت به تمیزی ) ندارم که اگر داشتم اینجوری دووم نمیاوردم. البته خونه زیاد عبارت کثیف براش مناسب نیستا، به هم ریخته و نامرتب مناسب تره.

اما اینجوری هستم که خب اگر میخوای تمیز و مرتب کنی باید همه چیز خیلی دقیق و حساب شده و اینا باشه و کلا سمبل کاری رو یادشون رفته به خمیره ساخت من اضافه کنند!!!!!!!! این رو اهل فن باید تشخیص بدهند که چیه اما به اون کمال گرایی بی ربط نیست گمونم.

ما بعد از یک سفر خیلیییی طولانی، مدتی پیش برگشتیم خونه و با اینکه خیلی چیزها شسته شده، محتویات جمدانها و... خالی شده اما همچنان خونه، خونه نشده!

رفتم لباسهای فندق رو بگذارم تو کمدش، میبینم مجدد یک سری لباس کوچک شده یا نامناسب داره. من از جمع کردن وسایل غیر ضروری تا حد ممکن دوری میکنم و مدام می‌خوام خونه رو خلوت کنم. اما چون قصد فرزند دوم دارم یک کوهههههههههههههه لباس و وسیله مربوط به فندق هستش که نگه داشتم. واقعا هم تو این شرایط و اوضاع نمیتونستم بگم فعلا لباسها رو میدم بره و مجدد میخرم. مخصوصا که بسیار لباسهایی داره که خیلییی خوشگل و سالم و جنس عالی هستند. 

خلاصه که هر بار یک دور حرص میخورم که کاش زودتر تکلیف مون و همچنین تکلیف جنسیت مشخص میشد و من موفق میشدم یکهو زندگی رو حسابی بتکونم یا تغییر اساسی بدم.

قضیه فرزند دوم رو فقط یک سری افراد بنا به ضرورت میدونن و اصلا و ابدا خانواده ها و مخصوصا مامانها در جریان نیستند و حتی فکر میکنند ما تصمیم بر تک فرزندی داریم. شنیدن اینکه حیفه آخه یکی و فلانی خانم احوالت رو میپرسید و گفت غزل جون هنوز همون یکی رو داره؟!!!! و کاش بگید بیار!!!! مامان و بابا به این خوبی!!!!!!!!! و مشابه این حرفها به مراتب برای من راحت تر از شنیدن مداوم بازم نشد؟ کاش دکتر بری...فلانی خانم هم یک دکتر خوب معرفی کرد! یا مثلاً دیگه بجنبید سن رو هم باید در نظر گرفت و مشابه این جملات هست که حدس میزنم بگن. لذا حتی اگر باردار بشم هم به خودم قول دادم در صورتی که تابلو نباشه ، حالم به قدری خوب باشه که از ظاهرم جار نزنه، تا آخرین لحظه و زمانی که بتونم به هیچکس نمیگم. کلا من زیاد تو این مسائل راحت نیستم، اینجوری بزرگ نشدم...واقعا بارداری اول بهم سخت گذشت که تو خونه و زندگی خودمون نبودم و البته تا ابد ممنون و سپاسگزارم از مامان مهرداد که واقعا برای من خیلییییی زحمت کشیدند و زحمت اصلی مراقبت از من به عهده اون بنده خدا بود. همه چیز عالی بود فقط همین که دانشگاه میرفتم و شهر دیگری بودم و هنوز خونه نداشتیم از زمانی که از تهران اسباب کشی کرده بودیم و... و اینکه واقعا خجالت می‌کشیدم بابت ظاهر جدیدم در برابر بقیه خیلییی برام سخت بود. 

حالا ان شاء الله که ما دوباره مامان و بابا بشیم، بقیه ش خدا بزرگه. 

نظرات 2 + ارسال نظر
محبوبه جمعه 9 شهریور 1403 ساعت 12:12

وای که چقدر ذوق کردم اینجا آپدیت شد

من شرمنده همه شما هستم...اینجوری غیب میشم خودم خجالت میکشم

من چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت 11:56 http://Me2020.blogsky.com

ان شالله هر وقت صلاح هست براتون پیش میاد

ممنون از دعای خیرتون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد