ذوق مرگ سر خود

حالا یک چیزی یادم اومد در ادامه قضیه ماشین بگم که اونم یک وجه از شخصیت منه و برام خیلی جالب بود که مهرداد یک روز بهم گفت.

یکی دو جای خونه مون پریز برقی که لازم میشد پشت وسایل قرار گرفته بود. مثلا یکیش پشت آینه بود. مدتها بود به مهرداد میگفتم که سه راهی بگیره واسه اینجور جاها و خب یادش میرفت یا میخواست یک مدل خاصی بگیره و ... بالاخره چند وقت پیش گرفتیم...

اینقدرررر من کیف میکنم از اینکه سه راهی داریم که نگو. یعنی هر بار مثلا میرم لپ تاپ یا شارژرمو بزنم و میبینم لازم نیست دستم رو ببرم پشت آینه و همزمان چند تا چیز میتونم وصل کنم واقعا خوشحال میشم و یک لبخند بزرگ و گشاد میزنم.

چندی پیش به مهرداد گفتم خیلی ممنونم که این سه راهیا رو خریدی نمیدونی چقدر خوشحالم. یهو مهرداد بی مقدمه گفت:" فکر میکنم تو واسه ت فرقی نداره چی باشه! واسه سه راهی و ماشین و اون دستبنده که خریدی به یک اندازه شاد میشی!"

و خب دقیقا زد تو هدف... من اینجوریم. واسه هر چیزی میتونم شادی کنم. قدیما نمیفهمیدم . بلد نبودم خودمو توصیف کنم ولی اره. من اینجوری هستم. یک عدد ذوق مرگ سر خود!


این روزها...ماشین

خب ماشین رو خریدیم و سند زدیم و تمام. البته که پلاک باید براش بگیریم که این مدت سر قضیه کرونا تعطیل بوده و هنوز انجام نشده. سند ماشین رو هم زدیم به نام فندق.

فندق خیلییی هم خوشش اومده از ماشین وقتی ماشین رو تحویل گرفتیم چند روزی خونه بابای مهرداد بود. من میخواستم این ماشین قبلی رو حسابی تمیز کنم و تمیز تحویل بابا اینا بدم و اینکه اون ماشین جدیده هنوز روکش صندلی لازم داشت و مقداری کار داشت. بعد از چند روز فندق به باباش گفته بود: بابا دیگه این صندلی منو از روی این ماشین باز کنید بگذارید توی پارس!!! والا من همسن این فسقل بودم فکر نمیکنم عقلم به این چیزا میرسید!!!

بالاخره یک روز ماشین قبلی رو تمیز کردم و نگم که اولین بار بود که در این سه سال و نیمی که دست ما بود من داشتم تمیزش میکردم!!! همیشه مهرداد خودش دستی به سر و گوشش میکشید. ماشین رو تحویل دادیم و فندق هر بار میریم خونه ی مامان یک سری بهش میزنه و میگه :" ا! این ماشینو اینجا جا گذاشتیم!"

ماشین رو خریدیم 219 میلیون که 200 تومنش رو وام گرفتیم. 100 تومن به من 100 تومن به مهرداد وام میدادن. (از طریق همکاری دانشگاه و بانک)، یک میلیون و دویست حدودا خرج روکش و چیزهای جانبی شد. دو میلیون هزینه محضر. دیگه خرجهای ریز هم طبیعیه و در کل بسیار از داشتنش خوشحالیم.

ما با ماشین قبلی از لحاظ گرما مشکل داشتیم و اصلا میشینیم توی این یکی کولر رو میزنیم دسته جمعی میریم تا محدوده ی بالای جو زمین و برمیگردیم تا چند شب وقتی میرفتیم که بخوابیم با مهرداد در موردش حرف میزدیم و میخندیدیم. اینکه مثلا وااااای چقدر صندوق عقبش جا داره. واسه ما که همیشه کلیی چمدون و وسیله داشتیم وقتی میرفتیم جایی. یا وااای میشه باهاش کرونا شرش کم شد بریم مشهد پیش عمه جان و دیگه کولر داره و فرمونش هیدرولیکه!!! واای چه این روکشه خوشگل بود خریدیم واسش! و چیزهای دیگه که نگم بهتره. بعد من میخندیدم و به مهرداد میگفتم یادت باشه اینارو به کسی نگیم. مردم هزار جور ماشین بهتر دارن. حالا ما یک پارس خریدیم اینجور ذوق مرگیم که انگار پورشه س! مهرداد میگفت: اره نشه مثل قضیه فندق که همه جا جار میزدیم یک صدایی از خودش بیرون میارهقضیه فندق این بود که وقتی دو ماه و نیمش بود ما رفتیم یک مسافرتی و خونه ی یکی از دوستای بابای مهرداد مستقر شدیم. اینها خودشون کلییی نوه داشتن و حتی نوه دبیرستانی و اینا. بعد من و مهرداد ذوقی میکردیم سر اینکه فندق میتونه یک نیمچه آوایی بگه که نگو. اصلا حیف که نمیتونم ادای اون آوا رو دربیارم. داغون داغون. اصراااررر هم داشتیم که خانم دوست بابا دقت کنه به بچه مون. وااای تباه بودیم خلاصه گفتیم کسی نفهمه ما اینقدر ذوق ماشین رو داریم. (به استثنای شما که میدونم محرم اسرارید)

آهان یک چیز دیگه اینکه به مهرداد میگفتم دلم واسه ماشینه تنگ میشه (آخه جایی هم نمیریم که) من مثلا حدود دو سال پیش دور یک قوطی شیر خشک رو با نمد پوشوندم و تزیین کردم و جامسواکی درست کردم هر روز بیست بار ذوق میکنم بعد ماشین توی پارکینگه نمیتونم ذوق کنم

در مجموع خوشحالیم و واسه مهرداد این هدف آخر امسال بود و اینکه زودتر و تقریبا بدون دردسر گشتن دنبال ماشین بهش رسیده خیلی خوشحاله و من ذوقش رو میبینم شاد میشم.


پ.ن: یعنی اگر خندیدین به بچه بازیهای من حلالتون ولی مسخره م نکنیدا . بده صادق هستم؟ کاش یک مدت صادق صدا کنم خودمو


به امید یک غزل تازه تر ...

اینقدر زندگیم و خواب و بیداریم و ... بی نظمه که حتی از یادآوریش واسه خودم خجالت میکشم.

چند هفته پیش واقعا چسبیدم به کارم که بالاخره بعد از دو سال که از امتحان جامع میگذره بتونم یک حرکتی در زمینه پروپوزال بزنم اما برای اینکه دووم بیارم پای لپ تاپ ، سریال دیدن هم قاطیش کردم و کراش زدم روی یک بازیگر جدید و رفتم سه تا سریال از اونو دیدم...اوایل واقعا کار میکردم و سریال دیدن حکم تنفس داشت فقط. اما یهو قضیه برعکس شد و کلا در حال تنفس بودم.

من غزل هستم یک معتاد به موبایل و اینترنت. اینکه موبایلم جدیده و امکانات جدیدی بهم داده هم باعث شد که با گوشیم هم سریال ببینم کاری که هیچوقت انجام نمیدادم قبلا و این یعنی خواب شبم به کل داغون شد.(نمیدونید نوشتن اینا چقدررر واسم سخت و شرم آوره)

البته ک اون اوایل که بیشتر کار کردم و کمتر نفس کشیدم یک فایلی آماده کردم و فرستادم واسه استادم. اما متاسفانه استادم و خانواده شون درگیر کرونای سختی شده بودند و من فقط گفتم شما به فکر سلامتیتون باشید. من کارهای دیگه ای هم انجام میدم و بعد صحبت میکنیم. برگشتم سر کارم و اینبار غیرجدی تر کارم رو دنبال کردم. ایده های خوبی دارم و مطالعه م مسیر متفاوتی به خودش گرفته اما جدیت کم دارم و انسجام و پیوستگی...

اعتراف میکنم که وقتی از کارهای پشت سرهم و انبوهتون در یک روز مینویسید یا در اینستاگرام دوستان خوبی دارم که اونها هم از اینجور کارهاشون مینویسند به شدت غبطه میخورم و  به خودم لعنت میفرستم. آدم بی حال و بی جونی شدم که حتی از خواب بیدار میشم میام روی مبل دراز میکشم و کلا انگار مریضم!

میدونید از نظر من  نبض خونه دست مادره. همونطور که تو چیزهای خوب دیگه ای که توی خونه مون داریم رد پای جدیت من مشهوده هر جا هم مشکل هست رد پای سهل انگاری من پررنگه. ما مدتهاست شبها دیر میخوابیم...و من نگران فندقم!

بیشتر نمیگم چون واقعا دلم میخواد درستش کنم و بعد بیام با ذوق و شوق از شروع و استمرار یک روند تازه بگم...

نمیدونم چرا اما واسه من یک تصمیم یا یک حرکت تازه از یک خونه ی تمیز شروع میشه. خونه مون نامرتب نیست مخصوصا اتاقها...میدونید که همیشه گفتم من خونه زندگیم اگر نامرتب و کثیف هم باشه فقط ظاهرش اینجوریه. همه کمدها و کابینتها و قفسه ها و ... در اوج نظم و ترتیب هستند. الان در اون مرحله هستم که یکم آشپزخونه م کار داره . یک کوچولو هم لباس تا نشده دارم و گردگیری لازمه...کاش امروز به خودم و خانواده م رحم کنم و جمع و جور کنم این داستان رو.

باید خوابم رو درست کنم و روز هم ساعت بگذارم و بیدار بشم. به خودم میگم غزل از این سالهای عمرت استفاده کن...درست استفاده کن...اما در عمل هنوز تکون نخوردم...کاش چند وقت دیگه بیام و بگم که غزل بهتری شدم...


از این روزها...

از سینا بگم اول که الحمدلله جراحیش با موفقیت انجام شد و گفتن باید سه ماه استراحت مطلق داشته باشه و البته که تحت نظر هستش. یک پیام صوتی هم برامون گذاشت و همین که صداش رو شنیدیم کلییی خوشحال شدیم. امیدوارم به زودی زود روی پاهاش بایسته و برگرده به زندگی طبیعی...صحیح و سالم بره بجنگه با مشکلات زندگی. والا! آدم میخواد بجنگه حداقل سالم باشه دیگه! خدایا سلامتی رو ازمون نگیر،  همه جوره میایم در آزمونهای الهی شرکت میکنیم.

ممنون که پیگیر احوالش بودید و براش دعا کردید.

در مورد خرید ماشین هم فکر میکنم به حول و قوه الهی دیگه میتونیم تبریکات رو از حالت تعلیق خارج کنیم فردا قراره که آقایون تشریف ببرند واسه انتقال سند. دیروز هم فروشنده رفته بوده دانشگاه دیدن مهرداد که مطمئن بشه دوشنبه پول واسش واریز میشه!!!  البته از همون اول گفته بوده که چک داره توی همین هفته و میخواد از بابت بودجه برای پاس کردن اون خیالش راحت باشه! ما فکر میکردیم وامی که درخواست دادیم دو هفته ای طول بکشه تا برامون واریز بشه. اما همین دیروز که مدارک تکمیل شد واسه مون واریز شد. اول بهزاد قرار بود برامون پول واریز کنه که خداروشکر وام واریز شد و مشکلی نیست. مهرداد گفت کلیییی اقای فروشنده تاکید داشت که لطفا پول همین دوشنبه واریز بشه و من گیرم و ... مهرداد گفت بهش نگفتم که همین الان کل پول توی حسابمه اما اطمینان دادم که دوشنبه مشکلی نیست. گفت تهش هم یک تیکه ی ریزی بهش انداختم و گفتم: نگران نباشید! ما حرفمون حرفه!

جدی! خودش به چند ساعت نکشیده شادیمون رو کوفتمون کرد. بعد این همه تاکید که مبادا پول اینور اونور بشه! البته که حالا ایشون هم شرایط خاص خودش رو داشته. اما خب کار قشنگی نبود. خودش و اطرافیانش هم فهمیدند و زود جمعش کردند...

اصلا اینها مهم نیست دیگه. فعلا مهم اینه که ما به یک ماشین بهتر احتیاج داشتیم واقعا. شما فکر کن ما توی جاده نمیتونستیم کولر ماشینمون رو روشن کنیم! واسه سفرهای کوتاه مثلا تا همین خونه مامانم باید کلی برنامه ریزی میکردیم که ساعت مناسبی حرکت کنیم که پخته نشیم اما خب توی شهر مشکلی نداشت و انصافا اذیت نمیکرد و ما کلییی هم باهاش کیف میکردیم. بنده خدا بابای مهرداد از بعد از تولد فندق که ماشین جدیدشون اومد اینو داده بودن به ما و من همیشه بابتش خوشحال و ممنون بودم. دمشون هم گرم.

به فندق میگم دیگه این ماشین واسه من باشه. رانندگیم کامل بشه بعد تو رو باهاش اینور اونور ببرم . این واسه من، اون یکی جدیده واسه بابا! میگه نه نه!!! اینو بدیم به بابا جون (بابای مهرداد)!!!

بچه ی ما اصلا زرنگ نیست.مثل خودمون

حالا باید دید چه برنامه ای واسه این ماشین دارن! من فکر میکنم شاید بهزاد نتونه از پس این ماشین توی تهران بربیادو  واسه تهران خوب نباشه. اگر اونها نبرن که میره پارکینگ خونه ی بابا توی همین شهر و این یعنی فقط ما اینجا یک غزل دیوونه داریم که با سن نوح! هنوز گواهینامه نداره!!!ایشششش.

واااای بعدا یک خاطره بگم از این ماشینمون  در تهران ...

و اما باز مامان سوسکه بشم!

امروز صبح قرار بود من و مهرداد بریم بانک واسه یک کاری مربوط به همین وام...قرار شد بابا بیان خونه ی ما که فندق خوابه تنها نباشه. بماند که فندقی که تا لنگ ظهر میخوابه، کله ی سحر سرحال و شاداب بیدار شد نشست و گفت من دیگه استراحتم تموم شده و میخوام بازی کنم!!!  آقا کوچولو و آقا پو و تدی خرسه رو زد زیر بغل و امد توی هال واسه بازی!!! (یادتونه صبح روزی که جاری میخواست آرایشگاه و عکاسی بره هم فندق 6 صبح بیدار شد؟!!! سنسورشون قوی عمل میکنه!)

وقتی از بانک برگشتم خونه، بابا میگن میدونی پسرت چی میگه؟! گفتم چی میگه؟

بابا میگن خیلیییی مودب اومده میگه بابا جون!  شما بلدی چای درست کنی برای من؟!



دلم میخواد کلاس نداشته باشم فقط مامان سوسکه باشم

همین لحظه دقیقا همین لحظه در اتاق به سر میبرم و مثلا کلاس دارم! از آن کلاسها که فندق میگفت نداشته باش و فقط پول دربیار!

فندق بیرون ماشین سواری میکند و صدایش را میشنوم که میگوید د د د ددددددد    دددددد! (مثلا صدای زنگ موبایل است)

مثلا گوشی را برمیدارد و میگوید سلام! من "پشت رانندگی"، تلفن صحبت نمیکنم! خداحافظ! و ادامه میدهد قام قام قام... و میگوید من میروم gas station!

من غش کرده ام برایش اینجا


پ.ن: مهرداد هم ظرف میشوره...بنده ی خدا روز تعطیلش به ظرف شستن گذشته.  مرد مهربون

ما باید بخریم این ماشین ظرفشویی رو! گرچه فعلا میخوام با اینهمه خرج یهویی، به مهرداد بگم لازم نیست واسه خریدش عجله کنه! اما یک پست جدا در موردش لازمه.