ارشا اقدسی درگذشت.
من این بنده ی خدا رو زیاد نمیشناختم. اما در اون دقایق اندکی که از قاب تلویزیون میدیدمش، اینکه کارش رو دوست داشت و تلاش میکرد تو چیزی که بهش علاقه داره بهتر و بهتر بشه واسه من جالب بود. علاقه ای که دنبال میکرد خود خطر بود و اینجور کارها همیشه برای من عجیب بودند. ظاهرا قراره که اعضای بدنش هم اهدا بشه. خداوند به خانواده ش صبر بده. مرگ جوون خیلی سخته.روحش شاد.
ما امروز واکسن زدیم...سینوفارم. اینجا فقط همین واکسن بود.گفتن پنجشنبه برکت هم میارن. اگر کسی مایل بود برکت بزنه میتونست صبر کنه.
من تا الان مشکلی نداشتم.فقط خیلی خیلی کوچولو حس میکنم دستی که واکسن زده شده سنگین تره.فقط و فقط یک ذره ها!
مهرداد که واکسن زد دوباره برگشت دانشگاه و بعداً گفت چند دقیقه سر درد داشته که زود خوب شده و حتی نیاز به مسکن پیدا نکرده.
به امید آنکه هر چه سریعتر واکسیناسیون واسه همه انجام بشه.
من و مهرداد قراره فردا بریم واکسن بزنیم...
بالاخره این چند واحد درس دادن یک جایی به درد خورد انگار!
البته قبلش هم انگار قرار بود از اینکه در این سن و سال هنوز دانشجو هستم منتفع بشم که خب نوبت این یکی زودتر رسید.
حالا این وسط حس من اینه که:
چه خوب ولی بقیه چی؟ داداشهام،فامیلم،دوستانم،هموطنام...
کاش زود واکسن به همه برسه.
کاش زود برسیم به زمانی که این روزها خاطره شده،هر چند تلخ.
فندق روزی چند بار رویای دریا و ماسه بازی رو مرور میکنه...
چقدر مردم این مدت رویا بافتن ...
اوضاع کرونا خیلی داغون شده...تا جایی که از دستتون برمیاد لطفا مواظب باشید...
نگید دیگه خسته شدیم...چون چاره ای نیست و کار بهتری از دست ما برنمیاد.
خدای نکرده اگر مبتلا بشیم تبعات زیادی داره. نگید ما گرفتیم خوب شدیم...معلوم نیست چی میشه. زن داییم و پسر دایی هام و دختر داییم گرفتن چند وقت پیش! همه خوب شدن اما دختر داییم دچار عوارض پس از کرونا شده...بنده خدا معلوم نیست دقیقا مشکلش چیه... همش بی حاله، توانش از بین رفته ، فشارش پایین میاد و مدام از این دکتر به اون دکتر. من نمیدونم دقیقا چی شده اما فعلا درمانی واسش شروع کردند که قراره تا شش ماه ادامه پیدا کنه...
مواظب خودتون و نزدیکانتون باشید...
خدا میدونه من خودم همین مهمونی عید غدیر بچه ها ته ته دلم دوست نداشتم فندق بره اما خب چند تا مورد رو گذاشتم کنار هم و با توکل بر خدا تصمیم گرفتم که بره. اما دقت کنید که ما هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ مهمونی و تولد و مراسمی که کسی غیر از همین شش نفر خودمون و خانواده مهرداد بودن نرفتیم.
من مامانم رو تابستون پارسال مرداد ماه دیدم که اونم مریض شدن و دو بار رفته بودن بیمارستان و من دیگه دلم طاقت نیاورد و گفتم من دیگه میام ببینم دارید چیکار میکنید! فاصله خونه ما و مامانم دو ساعته!!! داداشم سرباز بود. تازگی تموم شده خدمتش. خونه مون زیاد بزرگ نیست. خونه رو به دو بخش تقسیم کرده بودند از همون اول کرونا که داداشم میرفت پادگان باهاش در ارتباط مداوم نباشند. خب بعد کنترل فندق که پیش دایی نرو و فقط این بخش خونه بازی کن خیلی سخت بود. لذا ترجیح دادم نرم. عید نوروز هم نمیخواستم برم خونه مامانم. اما راستش متاسفانه داییم روز چهارم فروردین فوت کردن و ما رفتیم واسه خاکسپاری. متاسفانه اصلا تصمیم به رعایت نداشتن خانواده داییم و ماشاءالله بسیار هم پرجمعیت هستند و با اینکه مراسمی نبود اما همه چیز در منزلشون به راه بود و نگم که چی کشیدیم تا اونجا نریم. هیچ شام و نهاری نرفتیم. همش هم با زبون و قربون صدقه که خدای نکرده داغدار هم هستن ناراحت نشن. گرچه مامانم خودشون دیگه از کنترل ما خارج بودن و اصلا مثنوی هفتاد من هست اون سه روزی که ما اونجا بودیم! (بگم براتون که حتی ماسک نداشتن یا نصفه نیمه میزدن و همه شون هم چندی پیش کرونا گرفته بودن و خوشحال بودند که خوب شدند و یکی از دختر دایی هام تا دم مرگ رفت و خدا بهمون برش گردوند) . بارها هم به تک تکشون گفتم که عزیزان دلم ما با نیامدن و خلوت کردن خونه شریک غم شما هستیم که شماها حداقل مشکلی براتون پیش نیاد. ولی هر روز سر خاک رو رفتیم، خونه هم در حد نیم ساعت و با کلییی مواظبت رفتیم.گرچه بابا به جز روز اول خونه نیامدن و شاید هم خانواده داییم ناراحت شدند اما بابام بنده خدا سن بالا و جزو گروه حساس با اون وضع حنجره شون. و راستش خیلی هم متاسف شدم که حتی اون دایی کوچیکم رو به زور نگه داشته بودن و ایشون به عنوان بزرگ فعلی فامیل خجالت کشیده بودن چیزی بگن!!!
همین اول ذی حجه مراسم عروسی پسر عمه مهرداد بود که توی باغ شخصیشون که بسیار بزرگه و امکانات عالی هم داره برگزار میشد .(منظورم اینه که فضای بسیار بزرگ و تمیز واسه تعداد کم فامیل) . البته در شهر مرکز استان که خونه ی اصلی مامان مهرداد هم همونجاست. ما هم شدیدا رابطه مون با عمه جان مهرداد خوبه و خیلی دوستشون داریم و اگر هر کی نباشه تو مراسم هاشون ما نفر اول دعوتیم. نرفتیم بخدا. گفتیم هر چه خلوت تر برای شما بهتر... بماند که اونها مراسم رو هم به این شکل تغییر داده بودن که شام و کل پذیرایی رو سلف سرویس و بسته بندی کرده بودن و ساعت مراسم رو به زیر سه ساعت کاهش داده بودن و مراسم هم هیچ بزن و بکوبی نداشته و فقط در حد اینکه عروس و داماد رو ببینند و ذوق کنند و عکسی بگیرند بوده. اما خب نرفتیم.
کاش همه مون بیشتر مواظب خودمون و اطرافیانمون باشیم... میدونم که مسئولین به هر دلیلی کم کاری کردند متاسفانه. اما حداقل خودمون به خودمون رحم کنیم.
فندق رفت به مهمونی جشن عید غدیر...
وقتی بردمش اونجا دیدم که خانم پسر عمو و جاری هاش (خانم دو تا پسر عموی دیگه) اونجا هستن و با دختر خودشون جمعا هشت تا بچه بودن...به جز یکیشون که خیلی کوچیکه و 1.5 سالشه، بقیه همین بین 3.5 سال تا 5 سال بودن به نظرم... توی خونه سرسره و از این استخر های بادی گذاشته بودن که پر از توپ بود... من دیگه وارد پذیرایی شون نشدم. بعدا فندق گفت که تاب هم بوده...خونه هم خیلی قشنگ و جذاب تا جایی که من دیدم تزیین شده بود و یک آهنگ مناسبتی اما به شکل سرودهای بچگونه هم گذاشته بودن و فضا شاد و پر انرژی بود...
فندق که همون دم در منو ول کرد و رفت (از نظرسنجش میزان وابستگی
)! با اینکه مدت زمان جشن دو ساعت بیشتر نبود اما در مورد دستشویی رفتن فندق با خانم پسر عمو صحبت کردم و گفت اکی هست و نگران نباش و خودم حواسم هست...
همه بزرگترها و حتی همه بچه ها به جز اون فسقلیه ماسک داشتن. من واسه فندق ماسک نزده بودم. چون فکر کردم شاید بچه های دیگه هم نزده باشن! اما گفتم مهرداد اومد بالا و واسش ماسک آورد. دیگه هر چی هم گفتن خودت هم بمون من گفتم که نه. اینجوری فضا خلوت تر هست و مرسی که فقط بچه ها رو دعوت کردین. حتی زن داداش صاحب مجلس هم دیدم که دخترشون رو آوردن و خودشون رفتن. جاری ها هم خب واقعا حضورشون لازم بود واسه مواظبت از بچه ها و گردوندن مراسم...
حدود دو ساعت و نیم بعدش رفتم دنبالش و با صدای زنگی که من زدم همههههههههه بچه ها اومدن جلوی در استقبال، به جز فندق
اون فقط مشغول بازی بود!!! دیگه صداش کردم و اومد و یک بادکنک و یک بسته خوراکی (ساندویچ خونگی کتلت یا شامی کباب و جعبه خوشگلی پر از شکلات و اسمارتیز و آب نبات و...) هم بهمون تحویل دادند به علاوه ی هدیه. یک بازی فکری بود به نام رنگ چین. همونی بود که ما میخواستیم واسه دخترشون بگیریم اما خودشون اومدند همون فروشگاه و برنامه عوض شد.
واااااایییی اول یک خاطره بگم...اولین بار که من فندق رو تنها چند ساعتی فرستادم خونه مامان مهرداد وقتی برگشته بود و نمیتونستم هیچی ازش بپرسم که اونجا چیکار کردی، چی بود ، چه طور شد خیلییییی حس بدی بود
همش به مهرداد میگفتم این بچه نمیتونه حرف بزنه اصلا کیف نمیده اینجوری. اما این سری هر چی پرسیدم جواب داد. گفت خیلییی بهش خوش گذشته و بازم اگر دعوت کردن ببرمش اونجا!
گفتم چی خوردی؟ گفت بستنی و کیک. (حدس زدم کیک بزرگی باید بوده باشه که تقسیم کردن). بعد یهو فندق با شوق و ذوق گفت: مامان! تولدم بود! شمع هم فوت کردم!!!
میگم کیک داشتن؟ کیک بزرگ؟ میگه:آره! کیک بزرگ بود. تولدم بود!
خلاصه که بچه خیلیی تاکید داشت که تولدش بوده و فقط اون شمع فوت کرده و شمعا هم آبی و خاکستری بودن! البته در روزهای بعد گفت که بچه های دیگه هم شمع فوت کردن و البته باز هم تاکید کرد که شمع ها آبی و خاکستری بودن!
راست بودن یا تخیلی بودنش رو نمیدونم اما میگه قرآن هم خونده اما شعر نخونده!!! گفتم واسه ما هم بخون. گفت نه! دیگه واسه اونا خوندم!
از مهمونی که رفته هم بیشتر با اسم عید غدیر و شهربازی خونه خاله مرضیه اینا یاد کرده این چند روز.
پ.ن: از هدیه ش هم خیلی خوشش اومده و هر روز که از خواب بیدار میشه اول یکم با اون بازی میکنه بعد میره سراغ کارهای دیگه. یک بازی فکری هست به اسم رنگ چین. چند تا کارت هست و چند تا لیوان با 5 رنگ مختلف. باید لیوانها رو بر اساس رنگ کارتها مرتب کنی و بچینی. فندق رنگها رو فکر میکنم از زیر دوسال میشناخت و نشون میداد (نمیتونست حرف بزنه) اما این بازی از اون جهت که سعی میکنه با سرعت رنگها رو بر اساس کارت مرتب کنه جذابه و خیلی هیجان زده میشه. چهار نفر هم همزمان میتونن با هم مسابقه بدن و بازی کنند.