میگم...
این بار که سلاطین وسواس ضربتی عمل کردند و خون به جگر ما نفرمودند، یک چیز دیگه شد از دیشب فکرمون درگیر شده!!!
طرف مقابل یهو دیشب حس کرده داره متضرر میشه
من واسه پیامهای پرمهرتون
گذاشتم...اگر موارد دیگه هم مطرح شده بود پاسخ دادم اما فعلا تبریکات رو معلق میکنیم تا فردا شب ببینیم برنامه چیه!
البته که ما اصراری به معامله با فردی که مردد شده نداریم و حاضر به بالا بردن مبلغ پرداختی هم نیستیم. اما چون فروشنده از یک جهتی با دوستی که میشناسیم فامیل دراومده به احترام دوستی قرار شده تا فردا شب به ما اعلام کنه که اگر حس میکنه سود بیشتری جای دیگری منتظرش هست همدیگه رو به خدای بزرگ بسپاریم و ایشون هم بیعانه ی مار و برگردونده و تمام!
عصر ساعت 7 اینا باز برق رفت. مهرداد میخواست کار کنه گفت میرم خونه مامانم. فندق و مهرداد آماده شدن که برن... هنوز زیاد از رفتنشون نگذشته بود که دیدم فندق اومده پشت در آپارتمان و در میزنه. باز کردم گفتم مامان چه زود برگشتین!
گفت داخل نمیام میخوام برم خونه نازی مامان!
گفتم مگه نرفتین؟
گفت: نه! آقای پستچی برامون چیزی آورده!!!
گفتم: چی آورده برامون؟
گفت: کارتن خرما!!!
من:خرما؟!!!



مهرداد توی حیاط با همسایه مون صحبت میکردن و دیدم یک کارتن کوچولو دستشه. بچه م فکر کرده بود کارتن خرماست!!! حالا مگه اومد داخل؟ هوا تاریک شد و ما همچنان در بی برقی بودیم و همه مردان همسایه توی حیاط حرف میزدن!!! من دیگه بی خیال شده بودم.
دیگه اومد بالا و گفتم پستچی چی آورده ؟! (البته حدس ریزی زده بودما)
و مواجه شدم با یک دستگاه موبایل!!!

پ.ن: مدتی قبل موبایل مهرداد اومد و ازش راضی بود و گفت پس یکی مثل همین میگیریم واسه شما. اما قیمتها رفت بالا و گفت فعلا باید صبر کنیم. خب منم بچه ی مظلومی هستم. چیزی نگفتم
اما نمیدونستم قراره سورپرایز بشم!
ما (من و مهرداد نسبت به هم ) اصلا از این خانواده های سورپرایزی نیستیما. واسه همین سورپرایزهای امروز بسی چسبید. مخصوصا که لو نرفت. معمولا بخوایم کاری کنیم هم یک جورایی شده نصفه نیمه لو میره یا لو میدیم!
میگم...
عجیب نیست که "سلاطین وسواس"، بزرگ خانواده مهردادیان و پسر ارشدشون اولین ماشینی رو که دیدن، خریدن؟!!!
yes!!!
ماشین خریدیم!!!
پ.ن.1: فعلا در حد آینه بغلش پول دادیما!
پ.ن.2: این درسته که با آینه بغل ما رفتن یک شهر دیگه و برگردن؟!
پ.ن.3: من هنوز توی شوکم!
پ.ن.4: ماشین نو نیست و چیز خفنی هم نیست اما از قراضه ی ما بهتره.
مدل 97. پارس.به شدتتتت تمیز. ماشین چندم یک خانواده ی پولدار!!!
پ.ن.5: تا قرارداد رو بهم ندادن همش فکر میکردم دارن منه صحنه سازی میکنند!
پ.ن.6: من همچنان در شوک...
پ.ن.7: فردا نهمین سالگرد ازدواجمونه.
البته که ما همیشه فقط به قمری گرامی میداریم اما با وجود این سورپرایز جا داشت اشاره کنم
پ.ن.8: قراره تو کارنامه ی سلاطین وسواس این حرکت زیبا و انتحاری رو حک کنم و مدتی بهشون گیر ندم
پ.ن.9: حالا باید تا هفته بعد پول جور کنیم... وام گرفتیم ولی فکر کنم دو هفته طول بکشه بیاد!
پ.ن.10: قبل از نوشتن پست قبل زنگ زده بودم به جاری احوالش رو بپرسم و گفتم بابا یا رفته خونه بدون لپ تاپ یا داره فروشنده ی ماشین رو دیوونه میکنه! اینا تا منو روانی نکنن ماشین نمیخرن! پس از ورود پدر و پسر به منزل و آگاهی از "ماوقع"! از اظهارات خود شرمگین شده و بلافاصله به جاری خبر دادم و دو نفری طلب عفو نمودیم!
پ.ن.11: متن پیام جاری به بهزاد! شما واکنش پسر کوچک خانواده رو ببینید فقط!
دوستان روشن و خاموش من که اینجا رو میخونید آرزو میکنم هر آنچه مادی و معنوی در دل دارید به زودی زود بهش دست پیدا کنید. بهترین بهترین بهترین از هر چیزی.
دیروز ساعت نزدیک 3 مهرداد از دانشگاه اومد خونه. تا خواستیم نهار بخوریم برق رفت! مهرداد میگه دانشگاه که بودم هم دو بار برق رفت. الان میومدم برق نداشتیم. بعد چک کردیم دیدیم بر اساس این جدول خاموشی که دادن اینجوریه که اول برق دانشگاه میره، وصل که شد برق خونه ی ما میره
مهرداد میگه خب من خیلی گناه دارم که!!! سهم بی برقیم زیاده!!!
امروز یکبار صبح برق رفت. منم دیدم در این بی برقی لپ تاپ که نمیتونم روشن کنم همونجا توی تخت موندم و خواب و بیدار بودم... فضای اتاق همچنان خنک بود و قابل تحمل. فندق هم تکون نخورد فقط پتو رو از روی خودش داده بود کنار. به محض اینکه برق اومد، گوشیم زنگ خورد! "گرگ وال استریت"!!! فهمیدم که حتما برق ما وصل شده، برق خونه ی مامان مهرداد رفته و بورس روی هواست!!!
درست حدس زده بودم و بابا گفتن شما برق دارید؟ گفتم آره! گفتن پس من بیام خونه ی شما؟ گفتم قدمتون بر چشم. بفرمایید.
اسباب بازی های فندق رو دست نزدم اما پریدم اول یک لباس درستی پوشیدم بعد هم رفتم آشپزخونه افتادم به ظرف شستن... خدا رو شکر بابا وقتی درگیر بورسه حواسش به هیچ چیززززز نیست. احوالپرسی مختصری کردیم و بابا نشستن پشت میز و لپ تاپشون روشن کردن! دیگه ندیدن که عروس کوهیییی ظرف نشسته داره و در تلاشه از حجمشون کم کنه!!!
خوب شد بابا اومدن. من دیگه ننشستم پی کارهای خودم و به جاش آشپزخونه مرتب کردم و غذا پختم.
البته که بابا یهو از ساعت 12 گذشته بود بدون اینکه وسایلشون رو ببرن رفتن که یک ماشینی واسه ما ببینن و هنوز هم نه خبری از بابا هست نه از مهرداد و نمیدونم چی شد.
این ترم تقریبا همه ی کلاسهام رو بدون حضور مهرداد برای نگه داری از فندق برگزار کردم و فندق هم فوق العاده رعایت میکرد و به محض اینکه متوجه میشد شروع کردم جیک نمیزد. حتی صدای اسباب بازی هاش نمیومد. کلاس که تموم میشد هم میومد توی اتاق و با افتخار میگفت من ساکت بودم!
خلاصه که تنها راهی که میتونم یکساعت تمرکز کنم روی کارهام اینه که برم توی اتاق و به فندق بگم کلاس دارم! (الکی)
اوایل گیر میداد که چرا صحبت نمیکنی؟ هنوز شروع نشده؟ اما الان چون مهرداد خونه س راحت در رو کامل میبندم و چیزی نمیگه.
دیشب بعد از یکساعت اومدم بیرون آب بخورم میگه بیا بازی کنیم. میگم مامان کلاس دارم هنوز!
میگه نه کلاس نداشته باش!
میگم مامان خب گاهی باید برم کلاس برگزار کنم تا پول دربیارم بتونیم چیزایی که لازم داریم رو بخریم!
میگه: فقط پول دربیار! کلاس نداشته باش! فقط پول در بیار!!!