احوالات ما

فندق قبل از اینکه بیدار بشه امروز، چند باری توی خواب ناله میکرد و بالاخره بیدار شد اومد توی بغلم و انگار حالت تهوع داشت...می‌گفت مامان! من مریض شدم. دوست ندارم حرف بزنم!

در ظاهر خیلییی ریلکس اما در درون کمی نگران سعی کردم شرایطش رو بررسی کنم و نزدیک ظهر که شد متوجه شدم تب هم داره. پارچه ای خیس کردم و قبلش براش توضیح دادم که بدنت یکم داغ شده و می‌خوام با این پارچه آروم بدنت رو خنک کنم. همکاری کرد ولی دوست نداشت روی پیشونیش بگذارم. فقط هر از گاهی دست و پا و صورتش رو خنک میکردم. 

همون صبح بهش گفتم میخوای یک کوچولو چیزی بخوری؟ گفت نه!(فندق به خوراکی نه نمیگه هیچوقت) ...گفتم یک ذره شربت خاکشیر واست درست میکنم بخور...گفت باشه. نمی‌دونستم دقیقا مشکلش ممکنه چی باشه و انگار واسه اسهال شربتها خوب نیستند. اما شربت خاکشیر رو درست کردم و دو سه قاشق خورد و گفت همین کافیه.نمیخوام و خوابید.

حدود ساعت یک دیدم باز کمی ناله میکنه و دلش میخواست بیاد بغلم. بهش گفتم میخوای بیای تلویزیون ببینی؟ گفت آره. تشک و بالش آوردم و دراز کشید و تلویزیون میدید... گفتم میخوای یکم نون با ماستی که نعنا و نمک زدم بخوری ؟ استقبال کرد و با ذوق و شوق خورد. انگار ماست کمی نمک داشت حس خوب بهش میداد. بعد استامینوفن هم بهش دادم. ده میلی لیتر دوز مجازش بود. میریزم توی این پیمانه های کوچیک مدرج و بهش میدم همیشه. اسمش رو گذاشتیم «شربت فنجونی»! همیشه و در ایام سلامتی تقاضای شربت فنجونی داره

وسط خوردن همون ده میلی با یک ولع خاصی مدام آب میخورد و می‌گفت تشنمه.لیوان رو کلا از دستم قاپید!!!!!!

بهش گفتم الان کمی استراحت کن تا منم خونه رو جمع کنم. خونه پر از اسباب بازی و وسایلی بود که سر جاشون نبودند. گفت من می‌خوام برم پازل درست کنم! خوشحال شدم. چون وقتی خیلی مریضه مثل همون صبح تا ظهر ، کلا دراز میکشه و اصلا بازی نمیکنه. من رفتم سراغ مرتب کردن خونه و از وسطای کار اومد بهم کمک هم کرد...خونه جمع شد و فندق گفت کی جارو بزنیم؟ گفتم عصر. 

ساعت سه مهرداد هم اومد خونه. متعجب از وجود تشک بالش توی هال! یواش اشاره کردم که حالش خوب نبوده از صبح.

نهار آوردم. فندق نفر اول سر سفره نشست و گفت : دستت درد نکنه که واسم این غذا رو درست کردی!

نهار پلوی مخلوط با گوشت و سیب زمینی بود. بعضیا بهش میگن استانبولی،اما ما به اونی که توش لوبیا سبز داره میگیم استانبولی.

مثل همیشه نهار خورد و رفت ادامه درست کردن پازل...

یکم بعد بهش گفتم بیا استراحت کنیم که میکروبه ضعیف بشه و بره. فوری اومد بخوابه. خودم هم خوابیدم...میخواستم زودتر بیدار بشم و کل خونه رو تخصصی جارو بزنم اما خب دیدم طفلک خوابه. منم همون جور دراز کش موندم دیگه که سر و صدا نشه. بالاخره دیدم یهو داره ناله میکنه. رفتم نزدیکش دیدم میگه مامان جارو کی میزنیم؟ مثل آلارم میمونه این بچه! گفتم من منتظر شما بودم. جارو روشن کردم و اتاق خودمون رو خیلیییی خفن طور جارو زدم و راهرو که آقا مهرداد گفتن میخوان تلفن صحبت کنند. رفتن تلفن و در واقع جلسه مجازی و دیگه جارو هیچ شد. نزدیک به سه ساعت طول کشید.

به فندق عصرانه دادم و دوباره استامینوفن و الحمدلله بچه ظاهرش خوبه...ببینم فردا چی میشه! 

استادم بعد از فرستادن فایل ها گفتن که سریعتر مطالعه و چک میکنند و بهم خبر میدن و عذرخواهی کردن که درگیر کرونای سخت و طولانی بودن و سری قبل نتونستن فایلم رو چک کنند.بنده خدا بعد از دو سال تاخیر من، ازم عذرخواهی هم کرد!!!! 

طبق معمول پس از خلاصی از هر مرحله ی یک کار مهم، خونه میسابم و الان در تدارک اینم که اتاق فندق و یک اتاق کوچولو به عنوان اتاق کار داریم ،اینها رو تغییر دکور بدم. اینجوری که چندی پیش یک لباسشویی واسه مامانم اینا خریدیم، اینو بفرستم بره. البته که تا خودم نرم مثل شمرذی الجوشن بالای سرشون و نصبش نکنم مطمئنم ازش استفاده نمیکنه.(مامانم به من میگه شمر بس که همیشه در حال اعمال زور و تهدیدم) علی الحساب بفرستم بره اتاق کار خلوت میشه.از قبل از عید اونجاست.

 اتاق فندق اینجوریه که تختش از این تختهاست که تخت نوجوان هم داره. عملا تا امروز این بچه حتی یکبار هم تو اتاق و تخت خودش نخوابیده. تخت کوچیکه روی سر تخت بزرگه سواره. با اینکه اتاق کارمون خیلی کوچیکه اما می‌خوام تخت بزرگه رو بیارم تو اتاق کار. کتابخونه مون از اینهاست که تکه تکه و قابل جا به جایی هست. اونو متناسب با تخت تغییر مکان بدم و میز کار رو اگر خیلی ناجور بود منتقل کنیم به اتاق فندق.اگر نه هم که فعلا همونجا باشه. بگم که از وقتی کرونا اومده و مهمون نداشتیم، عملا دیگه مهرداد از اون اتاق و میز استفاده نکرده، میز نهار خوری رو یک ملحفه انداختم روش ، صندلی از این اداریا هم از اتاق کار آوردیم گذاشتیم پشت میز نهار خوری و رسما مهرداد تو هال کار و زندگی میکنه. این که اتاق کار گرمه و پنکه دیواری هم پاسخگو نیست علت دیگر قضیه بود.

خلاصه می‌خوام تخت فندق رو آماده کنم که بچه بره اتاق خودش بخوابه. احتمالا باید میله های تخت رو هم برداریم. میله های حفاظ رو منظورم هستش. 

اوایل کرونا واسه اتاق فندق اسپیلت خریدیم اما نصب نکرده بودیم. از همون مدل مامان اینا هم خریدن. اونها هم تازگی نصب کردن و علیرغم اینکه برندش خوبه سرمایشش رو دوست نداشتیم. حالا قرار شده که یا اونو بیاریم واسه همین اتاق کارمون نصب کنیم و واسه اتاق فندق اسپیلت جدید بگیریم. یا اصلا عوضش کنیم یا بفروشیمش و دو تا اسپیلت خوب بگیریم. حالا اینها دیگه الان خیلی مهم نیست.هر وقت مهرداد شرایطش جور شد انجام میده،اما اتاقها رو باید حاضر کنیم. هوا رو به خنکی بره میشه فندق بره اتاق خودش حتی بدون اسپیلت. نمی‌دونم چرا فندق فکر می‌کنه کلا قراره بره تو اتاقش زندگی کنه! میگه من اگر تلویزیون لازم داشتم چیکار کنم؟ گفتم بیا بیرون ببین خب. همین امشب گفت من میرم تو اتاقم دیگه برام تلویزیون هم نصب کنید والا ما اتاق هم نداشتیم هیچوقت چه برسه به این دستورات و خواسته ها. گفتم مامان جان همین یکی که داریم کافیه. حالا خیلییی هم اهل تلویزیون نیستا. 

اتاق کارمون واقعا کوچیکه ها. میشه تخت بزرگه رو برد یکی از واحدهای خونه مامان اینا که خالیه. اما فکر کردم می‌ره اونجا خاک میخوره،حمل و نقلش تا اونجا زحمت داره یکم.ما هم از این اتاقمون زیاد استفاده نمی‌کنیم که.حالا یک تخت هم توش باشه. البته اگر سرمایشش اکی بشه قشنگ یکی میتونه بره راحت همونجا بخوابه دیگه. امید که این کرونا بره رفت و آمدی بشه، مهمون بیاد و بره...

حالا امروز فعلا به یکی گفتم که ماشین هماهنگ کنه بیاد واسه بردن لباسشویی... ببینم کی میاد. 

هفته بعد هم کلاسهای خودم شروع میشه. در کمال شجاعت( و شاید هم حماقت) این ترم هم کلاس قبول کردم، هفته ای سه جلسه. یک درسش هم کمی کار میبره. از اینهاست که روشم اینجوریه که تمرین بدم و تمرین تصحیح کنم و نگم که گاهی با هر دانشجو جدا تمرین حل میکنم و مشکلاتش رو رفع میکنیم. ببینم این ترم چی میشه. فکر کردم که هنوز که کارم شروع نشده یک ذره برنامه ریزیم منسجم تر کنم شاید بتونم از پسش بربیام. هیچی پول توش نیستا...تهش شاید دو تومن بهم بدن(بلندتر سینه بزن،عقبیا چرا میخندن؟؟؟؟؟!!!!)

حالا بگم که خانم مدیر آموزش در جریان نبوده شروع کلاسها کی هست دیروز نماینده همین ورودی پیام داده که استاد گروه تشکیل بدم واسه درس ها توی واتساپ؟؟؟ و من که تازه متوجه تاریخ شده بودم بهش گفتم من الان توی شوکم.برو نبینمت.بعد خودم هماهنگ میکنمبه مهرداد میگم نباید به من زودتر و کم کم بگی تاریخ رو؟!

 یکی از راه حل هام واسه فرار از مشکلات فعلیم اینه که تقویم رو چک نمیکنم...حدودی می‌دونم کی هست. دوستان عزیز، لطفاً این تیکه رو نگاه نکنید.آبروم میره...حالا نهایت یکی دو روز اینور اونور هستما! دیگه خیلی هم داغون نیستم

فقط اومده بودم بگم فندق یکم مریضه،این همه حرف زدم. توی دنیای واقعی هم این جوریم!!! دست خودم نیست.خیلییی حرف میزنم


جنگ ارزشها

وقتی مامان و بابا به بهزاد کادو دادند، اونم اون لباس شلوار خوشگل رو، راستش یکم حس منفی در من ایجاد شد. خب نمیدونم اسم حسم رو چی بگذارم اما در مورد اندازه ش مطمئنم که فقط یک ذره بود. از بعد از تولد فندق و در واقع از زمانی که من بیشترین ارتباط رو پس از ازدواجمون با خانواده مهرداد داشتم شروع کردم به اینکه روی خودم کار کنم. روی حس هام نسبت به مسائل مختلف مرتبط با اونها و البته کم کم به هر حسی مربوط به هر فرد و موقعیتی گسترشش دادم. خب توی این مسیر جمله یا توصیه یا تجربه کاربردی اگر اینور اونور دیدم، خوندم یا شنیدم هم کمک کننده بوده...

اینجوریه که وقتی اون حس منفی کوچولو بهم دست داد از خودم پرسیدم غزل دقیقا چه مرگته؟ (بالاخره با خودم میتونم کمی راحت تر صحبت کنم!)

میدونید مرگم این بود که ذهنم انگاری یک آنالیز سریع انجام داده بود و به این نتیجه رسیده بود که در حق مهرداد مامانش اینا از این کارها نکردن تا حالا! البته من میدونم و همیشه خود مهرداد هم گفته که ما از این خانواده ها نیستیم که توی تولد و ... به هم هدیه بدن و از قبلش کلییی برنامه ریزی کنند و همین که چند سالی هستش مامان اینا روز تولدمون رو (به تاریخ شمسی) تبریک میگن و یادشونه خودش خیلیه و از این حرفها.

باز ذهنم انگار آنالیز کرده بود که خب پدر و مادر که فرق نکردن، بین بچه هاشون هم به شکل ملموس و آشکار دیده نشده فرق چندانی بگذارن پس قضیه مربوط به ما عروسهاست!!! (من اینقدررررررر آدم سرخوش و ریلکسی هستم که معمولا سخت به این دسته از حالات میرسم ولی خب اونروز و اون لحظه رسیده بودم)

میدونید من از اینکه دچار همچین احساساتی باشم ناراحت میشم و برای خودم کسر شان و یک جور عقب گرد اخلاقی و ارزشی تلقی میکنم. اون موقع حسم رو بی خیال شدم اما بعد نشستم به تحلیلش.

1- ما چندین سال اول ازدواجمون تهران بودیم و اگر تولدی هم میگرفتیم خودمون دو تا بودیم و کار به هدیه دادن بقیه نمیرسید. چند تا تولدی که اینجا بودیم به جز یکیش که پارسال کیکی درست کردم و شرایط طوری پیش رفت که رفتیم توی حیاط خونه مامان بزرگ مهرداد (بخاطر کرونا) و خیلی سریع و جمع و جور شمعی فوت شد و زود متفرق شدیم بقیه رو در سکوت خبری برگزار کردیم.(یعنی نبودند که بخوایم دعوت کنیم). امسال هم باز کرونا شدت گرفته بود و هم من عزادار داییم بودم و واسه مهرداد کیک درست کردم و تزیینات و نهایت عکس و نصف کیک هم بردیم از بالکن دادیم به مامان اینا و برگشتیم خونه.(مامان بزرگ مهرداد شدیدا دست به هدیه شون خوبه. توی اون تولد پارسال با اصرار نگذاشتم که دست به کیف بشن. چون واقعا همیشه همه جوره هدیه میدن)... پارسال که روز پدر رو خونه ما جشن گرفتیم و خونه مامان اینا در حال کابینت زدن بودند و خیلییی شلوغ و به هم ریخته بود و بندگان خدا اصلا آشپزخونه واقعی نداشتند، ما واسه بابا هدیه گرفتیم و مامان مثلا واسه بابا هدیه آوردند و البته به مهرداد هم گفتند که مهردادمیخوای تو اینو امتحان کن ببین اندازه ت میشه یا نه که مهرداد گفت خب من سایزم دیگه الان با بابا یکی نیست . (پیراهن بود. ببینید از مامان انتظار نمیره که واسه بابا هدیه بگیرند. مثل من و مهرداد که واسه هم چیز خاصی نمیخریم. اما میشد از اونجایی که مهرداد پدر هست مثلا بهش هدیه بدن). خب من اینا رو توی ذهنم تحلیل کردم که نتیجه گیری کنم که ببین اصلا درست و حسابی خبری نبوده که قرار باشه مامان اینا به پسرشون هدیه بدن.

2- مورد بعدی اینکه من بعد از این همه سال هم دیگه خودم اخلاق مامان اینا دستم هستش و هم خود مهرداد همیشه گفته که مامانش اینا این مدلی نیستن که مثل بعضی از خانواده ها خیلییی این تولد و اینا براشون مهم باشه. دیگه الانا و از وقتی من اومدم توی خانواده شون همیشه هر وقت که بودم واسشون تولد گرفتم و روز پدر و مادر هدیه مخصوص گرفتم و گرامی داشتم .

هدیه گرفتن واسشون زیاد تعریف شده نیست و همه چیز رو مثلا صمیمی برگزار میکنند.  مامان و بابای من هم همون اخلاق مامان و بابای مهرداد رو دارند و خداییش مهرداد به جز یکبار که تولدش خونه ما بود هیچوقت هدیه ای از مامان و بابای من به عنوان تولدش نگرفته. حتی خودم هم از پدر و مادرم نگرفتم.

3- به خودم گفتم همونطور که اگر الان اگر جاری نبود شاید ما هیچی نمیبردیم و همینطوری میرفتیم تولد، مامان اینا هم بخاطر جاری هدیه گرفتن.چون قبلا گفتم که جاری و خانواده شون به این مسائل اهمیت میدن و جاری هم فامیل هستش و هر حرکتی نسبت بهشون بازتابش از حد خانواده فراتر میره.  اما اینجا نکته مهم این بود که هیچ سمبل کاری انجام نشده بود و دقیقا یک هدیه مشخص که با اخلاقی که از مامان اینا میشناسم احتمالا کلییی واسش گشتن تهیه شده بود. باز اینجا به خودم تلنگر زدم که نباید درباره چیزی که نمیدونی اینجوری با قطعیت نظر بدی و شاید توی این کرونایی و تعطیلات نگرفتن اینو و شاید از قبل گرفته بودن و داشتن و حتی صاحب مشخص نداشته و حالا رونمایی شده .

پس با این سه مورد که اولا شما مراسم خاصی نداشتید ، دوم اینها کلا اینجوری هستن و صمیمی راحت ترن و سوم همون قضیه رودروایسی و اخلاق خاص خانواده عروس جدید هست،  به خودم گفتم پس یک جورایی مجبور شدن و هدیه گرفتن و تفاوت بین بچه هاشون نیست. اما بعد این فکر به مغزم هجوم میاورد که همین رودروایسی با عروس جدید و فامیل بودنش خیلی چیزها رو تغییر داده تا حالا یا میرفته که تغییر بده و به دلایلی نشده و همچنان هم تغییر خواهد داد و این قضیه ای که توی ذهن تو اومده مربوط به دو تکه شلوار و لباس نیست.

اینجا دیگه رفتم به جنگ خودم که تویی که ادعا میکنی این چیزا واست مهم نیست میدون سنجشش همین جاهاست. به خودم گفتم قلب خودت رو با این چیزهای فوق العاده کم ارزش تیره و تنگ نکن.

میدونید من چند ساله تمرین میکنم که تا جایی که میشه آدم بهتری باشم. توی این تمرین ها فهمیدم که آدم مورد هجوم حسهای مختلف واقع میشه. نباید بخاطر حسی که بهش هجوم آورده خجالت بکشه، نباید فکر کنه ای وای پس من این همه زحمت کشیدم هیچی نشدم. به خودم میگم تو انسانی. طبیعیه حسادت کنی، طبیعیه دلخور بشی، طبیعیه متنفر باشی یا هر چیز دیگه ای. اون قسمتش بده که ندونی چطوری اینها رو از بین ببری و مانع اقامتشون در وجودت بشی.

خلاصه که یک حس منفی بهم هجوم آورده بود و یک زمانی واسش گذاشتم و آنالیزش کردم و دیدم بیهوده هست و از طرفی موضوعی که نگرانم کرده جزو ارزشهایی که من بهشون توجه میکنم نیست.

حالا جالبه اصلا یک درصد فکر کنید واسه مهرداد مهم باشه. این موضوع هم مربوط به من نبود که مثلا بین ما دو عروس تفاوتی بوده باشه. فقط از این جهت که حس کردم در یک موقعیت برابر، به بهزاد بیشتر توجه شده ناراحت شدم از اینکه خب تنها تفاوت این دو پسر، همسرانشون و نحوه تفکر و تعاملشون هست!!! 

الان قلبم راحته و هر زمان مورد مشابه دیگری هم به وجود بیاد با همین پاسخ های آماده ای که واسه این مورد دارم میتونم حلش کنم.


پ.ن: در مجموع این مورد مربوط به پسرا بود و در مورد عروسها نبود. البته که هست مواردی که انجام شده و من هیچوقت دلیلش رو نفهمیدم اما خودم رو تونستم راضی و آروم کنم. چطوری؟ فوری چک کردم ببینم اون مساله مادی بوده؟ و تا متوجه شدم مادی بوده به خودم یادآوری کردم که این مسائل صرفا زاییده ی تفکرات پوچه و هیچ ارزشی نداره. توی اون دایره ی فکری من جایی نداره و هر بار هجوم آورده یک پیس الکل ارزشی بهش زدم و شوت شده بیرون.

تولد عمو بهزاد با جزئیات

سلام. اول بگم نظرات پستهای قبل رو تایید کردم و پاسخ دادم. شرمنده اصلا فرصت نمیشد. ممنون که هستید و سر میزنید و پیام میگذارید

خب ما دیروز رفتیم تولد! بهزاد و جاری خونه مامان زندگی می کنند فعلا  و در واقع ما رفتیم خونه مامان مهرداد. مامان که زنگ زدند دعوت کردند ساعت مشخص نکردند . منم گفتم هر وقت کاراتون تموم شد یک پیامی بدین ما راه میفتیم. فاصله مون دو دقیقه س. هنوز غروب نشده بود که بهزاد زنگ زد و گفت مامان میگن بیاین که دیگه شب بشه فندق چیزی نمیخوره. (حالا میگم قضیه ش رو)

خب ما پریدیم آماده بشیم و البته که مهرداد کلاااااااااااااا داشت با تلفن حرف میزد. برنامه میچینن واسه ترم جدید و خونه ی ما در واقع شعبه ای از دانشگاه ... هست والا! کلا تلفن و تلفن تا اطلاع ثانوی. دیگه فقط بهش اشاره کردم که شما ریش هم قرار بوده بزنیاااا.

خلاصه تا تلفنها کاهش پیدا کرد و ریش اصلاح شد و لباسها پوشیده شد و رفتیم گلفروشی و ... اذان هم گفتن و رسما شب شد.

و اما در خانه ی متولد:

رسیدیم خونه مامان  اول نماز خوندیم، متولد هنوز توی اتاقشون بود. گفتم عمو بهزاد چرا نمیای از اتاق بیرون؟ میخنده میگه آخه من هنوز متولد نشدم. دارم به دنیا میام. گفتم پس صبر کن هنوز!!! بابا رفته گلابی بخره! همه کلیییییی خندیدند.

قضیه ش اینه که ظاهرا وقتی بابا داشته مامان رو میبرده بیمارستان واسه زایمان بهزاد و بنده خدا مامان هم دردهای زایمانشون شروع شده بوده و حالشون خوب نبوده، توی مسیر بیمارستان بابا یهویی ماشین رو نگه میداره و میره گلابی بخره!!! بابا گلابی خیلی دوست داره انگار و خلاصه مامان با اون وضع معطل توی ماشین که بابا گلابی بخره. مامان همیشه این رو تعریف میکنند و گاهی اندازه ی همون زمان شاکی میشن و ما اینقدررررررررر میخندیم که حد نداره. اصلا هر بار مامان و بابا رو با همین اخلاق فعلی توی اون شرایط تصور میکنم به چند تکه تقسیم میشم از خنده.

بعد رفتیم سراغ مراسم تولد. بهزاد برنامه نویس هست و جاری جان یک کیک خوشگل با تم شغلش واسه ش درست کرده بود. فندق که کلا فکر میکنه همه ی عالم به افتخار اون کیک میپزن و تولد میگیرن در حال چرخیدن دور کیک بود و سخنانی هم در زمینه ی اینکه شمع کجاست و کی شمع فوت میکنیم و ...  بیان میکرد. دور کیک بودیم و به به و چه چه میکردیم که یهو جاری نازنین با یک کیک خیلیییییی کوچولو با برچسب های ماشین وارد شد...وااای واقعا شگفت زده ( میخوام نگم سورپرایز/سوپرایز) شدیم و خیلی ذوق کردیم و گفتیم فندق بیا خاله واسه شما کیک اختصاصی درست کرده و افتادیم به عکس گرفتن. فندق سه ثانیه اومد کیک و ماشینهای روش رو چک کرد و پرید سر همون کیک قبلی که بزرگتر بود و گفت این کیک منه، اون یکی (کوچیکه) مال عمو بهزاد باشه!!! بچه سرش کلاه نرفت اینجا. (بی ذوق منفعت طلب) گفتیم باشه و شونصد تا عکس گرفتیم و واقعا هر وقت میخوایم عکس بگیریم عین غریبه هایی هستیم که تازه همدیگه رو دیدن. بس که مدتهاست نه بوسی نه بغلی...

مراسم کیک و شمع تموم شد. خب فندق صبر نداره دیگه. دلش میخواد مراسم اینجوری باشه که: کیک رو ببینه. چند ثانیه ذوق کنه، شصت و چهار بار شمع فوت کنه و بعد زود کیک رو برش بدن و بخوره! دیگه آخراش شاکی بود که چرا کیک برش نمیدن؟ حالا من جدیدا واسه خودمون سعی کردم و تصمیم بر این هستش که میزان عکس گرفتن اینا به حداقل برسه و بیشتر پسرمون خوشحال باشه اما دیگه به بقیه که نمیشه چیزی بگم. حالا خیلی هم طولانی نبودا. چیز خاصی هم واسه عکس گرفتن نبود حتی یک تزیین ساده هم نبود. همین که مثلا با مامان عکس بگیره، با بابا بگیره و جا عوض بشه و ... طول میکشید و واسه فندق طولانی تر از واقعیت به نظر میومد.

شیطون به کیک کوچیکه خودش هم راضی نبود و میگفت اون کیک بزرگه رو برش بدیم. بالاخره کیک رو برش زدند و اولین برش رو هم تقدیم آقا فندق کردند و طفلک بچه م گفت من کیک رو با آب میخورم!!! بمیرم براش. بدون اینکه کسی بهش چیزی گفته باشه اینو گفت. گفتم قبلا که پسر ما شب میشه دیگه هیچ نوشیدنی (چای، شربت و ...) نمیخوره. چون من گفتم اینا شب ممنوعه دیگه حتی یکبار هم راضی نیست تخلف کنه. واسه همین مامان میگفتن زودتر بیاید که شب بشه فندق چیزی نمیخوره. خلاصه کلییی بهش اصرار کردم که یک استکان کوچولو چای اشکال نداره و واقعا فقط یک استکان خیلیییی کوچولو چای خورد بعد از کلی اصرار.

 خیلی دیر شام خوردیم چون همه سیر بودند بعد از کیک. (کیک اصلا خامه زیاد و سنگین نداشت خداروشکر ولی خب دیر کیک خورده بودیم). جاری جان واسه تولد همسرش کلیی زحمت کشیده بود. سالاد سزار درست کرده بود. خوراک سوسیس بندری. یک مدل آش خاص این منطقه که سرد سرو میشه هم بود. دیگه چیزهای دیگه ای هم مامان و جاری با هم درست کرده بودند که حالت دسر داشت. کلییی مسخره بازی درآوردم که بابا ما باید چند روز بیایم تا همه اینها تموم بشه و شما به ما کیک دادین که اینا رو مثل کباب غاز (همون داستان کباب غاز توی کتاب دبیرستان) نگه دارید و باز مهمون دعوت کنید و ... کلا من بیفتم روی دنده شوخی هایی که حالت صورتم کاملا جدیه ولی همه میدونن مفهوم حرفام شوخیه خاموش شدنم با خداست (اینجا نمینویسم چون در موقعیت قشنگه و اینجا بامزه نیست اصلا).

کادوها چی بود؟  جاری یک کیف پول چرم درست کرده بود خودش. مثل اونها که حرفه ای درست شده نبود اما از این جهت که خودش زحمتش رو کشیده بود قشنگ و با ارزش بود. مامان و بابای مهرداد هم حالا نمیدونم بگم چی بود...شلوار و گرم کن. یا شلوار و سوئی شرت . واقعا نمیدونم اسمش چیه. قشنگ بود واقعا. مامان اینا یک تخته وایت برد هم هدیه دادن به فندق.

و اما ما. به مهرداد گفتم که حالا درسته هر چی ما اصرار کردیم جاری جان تشکر کرده ولی خب درست نیست همینجوری بریم . قدیما بود اشکالی نداشت اما حالا که ازدواج کرده درست نیست. گفتیم پول بدیم. مهرداد گفت خب چقدر توی ذهنت هست؟ میدونید من کلا همیشه ذهنم رو به زیاده. ولی خب این سری فکر کردم که بیام معقولش کنم. به مهرداد گفتم مثلا اون سری که رفتیم تی شرت نگاه کردیم. چیزهایی که از نظر ما خوشگل بودند و توی مغازه هایی با قیمتهای معقول بودند حدود 250 بودند... همین مقدار کافیه. حداقل اندازه پول یک تی شرت ساده بشه. یک کارت هدیه بود دانشگاه به من داده بود؟ اون 150 هزار تومن عشقققققققق نه!اون که مال زخم زندگی خودمهدو تا کارت هدیه بهم داده بودن. یکیش 250 تومنی بود. اونو قرار بود همین شهریور بدم واسه تولد یکی دیگه. گفتم بیا همین کارت رو بدیم. از پول شاید قشنگتر باشه.اگر پول میدادیم به نظرم شاید من مبلغش رو به سیصد افزایش میدادم.(امان از این اخلاقم). خلاصه که اون کارت هدیه رفت اونجا. گل هم شد 70 تومن. کلا دو شاخه آلسترومریا بنفش و سفید بود و یک شاخه رز زرد. یک ذره گل عروس و خز سبز هم زده روش و یک کاغذ از این بی رنگا زده دورش، روبان هم میخواست از این روبان های کاغذی هستش قدیما بیشتر رایج بود به دسته گلها میزدن، از اینا بزنه گفتم داداش اون پارچه ای ها بزن. گفت اونها نرمه خوب نمی ایسته... خودم براش درست کردم چسبوند روی گلا!!!! بعد گفت 75 تومن... دیگه من تهش یک غری بهش زدم. گفتم بابا بی خیال! (ببین همون کاغذ نازک شفافه و همون روبانه رو میگفت تجهیزات!!!! و گفت شده 12 تومن. تازه خودم هم شکل دادم روبانه رو گل عروسا رو بهش گفتم اینا رو اشانتیون بزن برام. گفت گرونه ولی باشه!!!! خب وقتی میگی باشه یعنی باشه دیگه. یهو اونها از کجا شد 18 تومن؟؟؟ خب من میخواستم 18 تومن بدم واسه اون گل عروسها، یک رز دیگه اضافه میکردم!!!از وقتی گل سر به فلک کشیده نرفته بودم  گلفروشی .قیمته اونقدری اذیتم نمیکنه ها. چیزهای دیگه ای هست که اعصابم  رو به هم میریزه و البته درظاهر فقط لبخند میزنم ) . دیگه بعدا دیدم 70 حساب کرده. قیمت گل توی شهرهای مختلف فرق داره. نگید خوب شده ها. اون آلسترومریاها از نظر من رو به موت بودند. حیف و صد حیف... یک وقت میام درباره تجربه م از خرید گل پست میگذارم. یک روزی سلطان گل دانشکده و خانواده بودم.

خلاصه اینم تولد عمو بهزاد...

پ.ن. یک مقدار حسودی و افکار منفی هم داشتم میام دیگه بعدا مینویسم


تولد بهزاد

تولد بهزاد هم همون جوری شد که فکر میکردم. مامان مهرداد امروز زنگ زدند و گفتن که طرف بعد از ظهر بیاین این طرف. تولد فندق و عمو بهزاده گفتم مامان به عمو بهزاد تاکید کنید که فندق تو شمع فوت کردن حتی به امام رضا حق تقدم نداده!

مهرداد هنوز نیومده خونه. نمیدونم در جریان هستش یا نه. عادت ندارم تا لازم نشده وقتی سر کار هست بهش زنگ بزنم یا پیام بدم.

حالا ما هدیه نگرفتیم که! برای چندمین بار به جاری گفتم چندی پیش که اگر چیزی لازم دارید بگیرید یا بگید ما بگیریم که خیلی تشکر کرد و گفت نیازی نیست و گفت خودم هم میخوام یک چیزی واسش درست کنم. دیگه نپرسیدم چی.

حالا ما یا شاخه ی گلی چیزی میگیریم یا شاید هم نقدی یک هدیه ای بدیم! میدونم مهرداد میگه بابا هیچی نمیخواد نه که بنده خدا خسیس باشه ها، میگه یعنی با هم راحتیم و ... ولی یادتونه که گفتم خانواده خانم بهزاد به هدیه دادن مقیدن حالا نگن اینا هیچی ندادن خدایی تلاش میکنم که به حرف دیگران تا حدی که میتونم بی تفاوت باشم، شاید هم بندگان خدا اصلا نگن همچین چیزی، ولی خب میگم شان بهزاد حفظ بشه. شاید بعضی ها این چیزا رو نشونه ی اصلی  محبت یا حرمت گذاشتن بدونن...

ببینم چی میشه دیگه...

گزارشات تکمیلی

قبلا گفتم که به خواهر دوستم "الی" سپردم که واسه تولد الی یک چیزی بگیرن و من حساب کنم، بالاخره چندی پیش انتخابشون رو انجام دادند و هدیه خریده شد. گفتن الی مدتیه ورزش میکنه و یک کفشی هستش که اونو پای دوستمون دیدیم و دوستمون هفت ماهه میپوشه و همچنان توی پاش خوبه و خراب هم نشده. قیمتش صد و پنجاه تومن بود. انگار اینترنتی میخواستن بخرن. هر چی اصرار کردم که اشکالی نداره اگر از این مبلغ بیشتر بشه و اگر کفش بهتری سراغ دارید یا نظرتون رو جلب کرده بگیرید، گفت که نه. اینو چون دوستمون خرید کرده و امتحانش رو پس داده و خوشگله و ...همین کافیه . دیگه گفتم پس من دویست میفرستم اگر فرصتی شد و زحمتی نبود گلی هم براش بگیرید. بعد از عاشورا خودشون خانوادگی انگار کیکی پخته بودند و جشن گرفتن و دوستم خیلیییی سورپرایز شده بود. نمیدونستم خواهرا میتونن اینقدر راز نگه دار باشند

به جاری هم مجدد اصرار کردم که اگر بهزاد چیزی لازم داره بگیرید. چند روز دیگه تولدشه و البته فکر نمیکنم تولد خاصی در کار باشه. نهایت مامان زنگ میزنن میگن کیک پختیم عصرونه بیاید اینجا بخورید. ولی خب دیگه اگر خودشون چیزی نگن شاید کادو نگیریم. حالا باز یکبار دیگه هم پیام میدم میگم که مطمئن بشه تعارف نمیکنم.

کادوی داداشم همین جور تو خونه خاک میخوره. نه فرستادیم نه اون طفلک اومد شهر مامانم. فندق هنوز میگه بریم خونه مامان فریبا واسه دایی آرنولد تولد بگیریم!!! مامانم رو آخرین بار فروردین دیدم که واسه خاکسپاری دایی رفتیم و تو کل سال 99 فقط دو هفته توی مرداد ماه دیدمشون! خدا کنه پشیمون نشم از این تصمیم. بارها هم گفتم که فاصله مون فقط دو ساعته!بگذریم...تلخش نکنم.

آهان اون صد و پنجاه تومن بود کارت هدیه که گفتم اونو واسه داداشم کادو بخرم... دانشگاه بهمون داده بود کارت هدیه رو... دیگه مهرداد گفت واسه آرنولد که دیگه هدیه خریده شد. تو اون صد و پنجاه تومن رو بزن به زخم زندگی خودت! (اصلا عاشق این دست و دلبازیشم) . فکر کردم با اون صد و پنجاه تومن چیکار کنم که خیلییییییییی کیف بده. یادتونه پست گذاشتم عنوانش بود صد و پنجاه تومن عشقققققققققققق؟ میخواستم دقیقا همون جوری بشه. یهو رفتم توی فکر این که چیزی بخرم موندنی باشه، پوشیدنی و خوردنی نباشه و این چنین چند وقت پیش یک نظم دهنده لوازم آرایش چوبی سفارش دادم . یک فروشگاهی هستش از اینها که چیزهای ظریف چوبی میسازند من خیلی دوستشون دارم و قبلا چیزهایی مثل جعبه دستمال کاغذی و جعبه چوبی و اینا ازشون خریده بودم. رفتم کارگاهشون و چیزی که میخواستم سفارش دادم. البته یک چیز کوچولو دیگه هم واسه آشپزخونه مون سفارش دادم که اون دیگه از صد و پنجاه تومن من هزینه نمیشه

فعلا آماده نشده. چون ما گفتیم عجله نداریم گفت پس دو ماهی میتونید صبر کنید؟ گفتیم آره بابا. مشکلی نیست. الهی که قیمت دلار دیگه داغون تر نشه من بتونم با این پنج دلار و نیمی که دارم عشق دنیا کنم!!!

حالا من لوازم ارایشی خاصی روی  دراورمون نیست و خیلی دراور ساده ای هم داریم . اما گفتم همین چند تا کرم و شونه و اینا رو بگذارم توش خوشگل بشه. گلدون سفالی کوچیک قشنگی دارم که خود گلدونه رو سال 79 از یک نمایشگاه کنار خیابون خریدم 500 تومن و گلهاش هم از یک جای خلوتی که میرفتیم واسه تعلیم رانندگی از کنار جاده چیدم. از این مدل گلهای خشکه که خشک هم میشه شیکه. گلفروشی ها دارن. اینم میخوام بگذارم روی اینی که سفارش دادم. حالا وقتی درست شد اگر خوشگل شده بود عکسش رو میگذارم.

اینم پیام دوستم که نصف شب واسم فرستاد کلییی ذوق کردم.