دوستان همیشه همراهم سلام
اول کلییییییییییییییی ممنون بابت این همه محبت و لطفی که توی بخش نظرات به من و مهرداد ابراز کردین. مرسی بخاطر دعاهای قشنگتون. واسه ذوق کردناتون. 
توی این چند روز یک سری از دوستانی واسم پیام گذاشتن که خواننده خاموش بودن یا کمتر پیام میگذاشتن و این من رو خیلی خوشحال کرد.
راستش نوشتن این چالش باعث شد که من برم به فضای چند سال گذشته و خاطرات تلخ و شیرین گذشته رو توی ذهنم مرور کنم ، حتی سراغ عکسامون رفتم، با مهرداد در مورد بعضی هاش صحبت کردم و خب البته که ریز به ریز خاطرات رو نمیشه اینجا نوشت و بعضی هاش ممکنه برای بقیه جذاب نباشه یا حتما میدونید که بعضی موارد ممکنه توی نوشتن (اونم توسط کسی که نویسنده نیست) جذاب و خوب درنیاد و حس لحظه واقعی رو منتقل نکنه.
من درگیر کارهای پایان نامه م هستم و از اونجایی که متاسفانه خیلی زمان از دست دادم مدتی هستش که بیشتر بهش میپردازم اما دیدم خب دیگه خیلیییی هم واسه نوشتن چالش تاخیر کنم، مزه ش میره و از تب و تاب میفته قضیه و بی احترامی میشه به دعوت کننده و ...اینه که چند قسمتی رو تقریبا بی وقفه نوشتم.
البته تصمیم دارم نهایتا تا جایی که منجر به عشق دو طرفه میشه ادامه ش بدم و خب نمیدونم چی پیش بیاد. اما از اونجایی که یکی از دوستان در نظرات از من پرسیدن که واکنش پدر و مادر مهرداد چی بود ؟ بهشون چی گفتین و ...به احترام ایشون تصمیم داشتم که کوتاه به اون موضوع هم اشاره ای داشته باشم.
اما دلیل نوشتن این پست این هستش که یکی از دوستان که لطف کرده بودند و پست ها رو خونده بودن نظر خاص و متفاوتی گذاشتن و من فکر کردم که ممکنه بقیه هم همچین چیزی به ذهنشون رسیده باشه اما ننوشته باشن. اول کامنت ایشون رو ببینیم:
(کاش میدونستید چی به سر خانواده هایی آوردید که اون زمان مامان مهرداد براشون میرفته صحبت میکرده.................. اونور داستانتون هم شنیدنیه و شما ازش بیخبرید...................)
خب من فکر میکنم چون اون بخش ربطی به ماجرای آشنایی و موضوع چالش نداشته من کمتر بهش پرداختم. اما الان در پاسخ به این کامنت فکر کردم بیشتر توضیح بدم:
موضوع اصلی اینه که شما خانواده مهرداد رو نمیشناسید و البته من هم اون زمان به درستی نمیشناختم. چون قراری برای ماندن بین ما نبود و حتی من آگاه به عشقم نسبت به مهرداد نبودم. خانواده مهرداد بسیار آدمهای محافظه کاری هستند به گونه ای که دیگه در بسیاری از موارد شورررررر قضیه درمیاد و حتما باید یکی اونها رو از این فضا دربیاره و گرنه به نتیجه نمیرسن. یعنی چی؟
یعنی شما تصور نکنید مامان مهرداد راه میفتادن یا زنگ میزدن به خانواده دختر و یک سری اطلاعات از پسرشون ارائه میکردند و خواهان یک سری اطلاعات از دختر مورد نظر میشدن و بعد قرار ملاقات جور میکردن که حالا بیرون یا منزل همدیگه رو ببینند یا از خانواده دختر عکسی چیزی طلب میکردند!!!! به هیچ وجه. بلکه مثلا مامان مهرداد با واسطه ی مطمئن (جوری که معلوم نشه که این دخترها برای پسر کدوم خانواده هستش) از مدیر دبیرستان تیزهوشان شهر مورد نظرشون میخواستند که چند تا دختری که امسال با رتبه های بالا در کنکور قبول شدن و فلان و بهمان ویژگی شخصی و خانوادگی رو دارند بهشون معرفی کنند(توجه داشته باشید که مهرداد فقط 22 سالش بود ). بعد میرفتن از مثلا مجلات یا خبرهای اینترنتی یا از طریق همان واسطه مطمئن از دفتر عکسهای دانش آموزان در دبیرستان ، عکس سه در چهار(اکثرا داغونی ) از این بندگان خدا به دست میاوردن. بعد روزهااااااااا تحقیق میکردن. تحقیق به گونه ای که به هیچ وجه مشخص نباشه که برای کی هست، چی هست ... مثلا همون فردی که من براشون رفتم پرسیدم، فقط گفته بودن فلان دانشگاه میره و خوابگاهیه!!! من گشتم خوابگاهش رو پیدا کردم و نامحسوس درباره اخلاقش ، خصوصیاتش سوالاتی کردم و به مهرداد اطلاع دادم(ما به شدتتتت دوست معمولی بودیم اون اوایل و من واقعا از جون و دل براش اینکارا رو انجام میدادم). در مورد اون دختری که میگفت از فاصله 50 متری دیدم، شما فکر کن به چه ترفندهایی دختر مورد نظر بدون اینکه اندک اطلاعی داشته باشه مکان حضورش رو پیدا کرده بودن و انتظار داشتن از اون فاصله مهرداد اونو ببینه!!!
من یکوقتی باید بیام خاطرات چندین سالللللللل تلاشششششششششش خانواده مهرداد برای زن گرفتن واسه داداش مهرداد رو براتون تعریف کنم. اینقدررررررر خنده داره قضیه و از همین الان بگم که من خودم با مامان مهرداد کلییی همینارو میگفتیم و میخندیدیم و غیبت نیست.
دقیقا پدر مهرداد به همین دلیل بهش گفته بودن که ما شروع کنیم بگردیم چند سال طول میکشه!!!!!! چون اخلاق خودشون رو میشناختن. مهرداد هم کسی نداشته که بخواد معرفی کنه. گفته اره بگردین. شما نمیدونید اینها چقدررررررررررر حساس بودن که مبادا جایی برن و جواب منفی بگیرن و بعد خانواده دختر همه جا جار بزنن که پسر فلانی اومده خواستکاری دختر ما!!! (این رو از جهتی بهشون حق میدم چون متاسفانه بعضی ها اصلا در این موارد رعایت رازداری رو نمیکنن. همینطور خانواده های پسری که میرن خواستگاری، مدام اینور اونور میگن که ما رفتیم برای دختر فلانی و خوب نبود یا ال بود و بل بود و اصلا صحیح نیست).
نحوه جمع آوری اطلاعات از طرف خانواده مهرداد نمونه ی تکامل یافته "شتر سواری دو لا دو لا" بود. بعضا دیده شده بود که حتی سوار شتر هم نمیشدن!!!
تمااااااااااام فامیل مهرداد در جریان تلاش برای یافتن دختر مناسب برای داداش مهرداد ، بارها و بارها از خستگی و استیصال به من میگفتن غزل! تو چطور از این همه فیلتر رد شدی و گمونم دیگه همه فهمیده بودن که من نمیتونم انتخاب مامان و بابا ی مهرداد باشم.
لذا در یک جمله؛ تنها خونه ای که مهرداد پاش رو برای خواستگاری اونجا گذاشت خونه ی ما بود و تنها دختری که خودش و خانواده ش فهمیدن که پسری به نام مهرداد خواستگارش هست من بودم.
حالا این وسط اگر بگیم که با اینکه پسری بره و با دختر دیگری ازدواج کنه و قبلش دوست دختر داشته یا بالعکس دختری با پسری ازدواج کنه و قبلش دوست پسر داشته، مشکل داریم دیگه اونو من نمیدونم چطوری باید حلش کرد. من شخصااااا تماااااااام روابط گذشته م رو ریز به ریز برای مهرداد تعریف کردم و حتی یک لحظه هم هیچچچ نگرانی برای رو شدن چیزی نداشتم و مشکلی با روابط کم و زیاد، (منظورم هرزگی نیست مسلما) قبل از ازدواج ندارم . البته که به کسی هم توصیه نمیکنم و معتقدم هر چقدر که آدم بتونه بر اساس قوانینی که بهشون معتقد هست (شرع، عرف و قوانین حکومتی) صحیح تر زندگی کنه بهتره. اما در مورد پس از ازدواج مسلما دیگه همه میدونن صحیح و غلط چیه ...
با تمام این حرفها چون فکر کردم که ممکنه دوستمون برای دیدن پاسخشون به اینجا بیان زودتر این پست رو گذاشتم وگرنه ما در ادامه ماجرا داشتیم که من دقیقا به دلیل اینکه شما چون میخوای بگردی برای مورد ازدواج بهتره "ذهنت متمرکز باشه" و ...مدام در تلاش برای قطع رابطه بودم!
امیدوارم که پاسخ برخی از سوالاتی که در ذهن دوستان بوده رو داده باشم.
ادامه داستان رو یکم ممکنه دیرتر بگذارم...دوستتون دارم
صد سال بود قرار بود بریم یک محضری و خونه ای که به اسم من و مهرداد هستش رو یک سری امضا واسش ثبت کنیم. بالاخره امروز که غزل خانم لنگ ظهر از خواب بیدار شدن و مهرداد هم خونه بود گفتیم بریم... 12:17 هنوز خونه بودیم.یک مقدار مرغ که توی ماست و پیاز و ادویه خوابونده بودیم و فریز کرده بودیم از شب قبل گذاشته بودم یخچال که باز بشه. برنج هم خیس (نم) کرده بودم...زود مرغا رو ریختم توی یک ظرف و گذاشتم توی فر.
فندق رو هم آماده کردم و خودم هم آماده شدم. رفتیم محضر و زود چند تا امضا انجام شد و بعد هم رفتیم ثبت احوال کارت ملی منو که بعد از دو سال اومده بود گرفتیم و برگشتیم خونه. تازه ساعت 1 بود. مهرداد میگه شهر کوچیک هر بدی که داشته باشه همینش خوبه که لنگ ظهر میری دنبال کارت، چند تا کار انجام میدی دوباره همون لنگ ظهر خونه ای!
تا رسیدیم برنج هم گذاشتم و مرغها هم پخته بود و دیگه بساط ته چین آماده کردم...حدود 3:15 نهارمون آماده بود و فندق به شدتتتتتتتت استقبال کرد و مهرداد هم هزار دفعه گفت مرسی خیلی خوشمزه س.
پ.ن: قضیه خونه رو بعدا میگم. خیلی هنوز حس خونه دار بودن ندارم. ماجرا داره.
عکس کارت ملیم هم خیلییی خوب بود به نسبت اینکه همیشه از عکسهای کارتها همه مینالن
حتی مهرداد گفت واو چه عکس قشنگی
یک سریال در حال پخش میبینم به نام "ویرانگر در خدمت شماست"...
البته که مدل دیدنش اینجوریه که یک ذره مقاله میخونم، دو دقیقه میبینم و مدام این چرخه تکرار میشه!
من نفسم رفته واسه این دوتا! همش میگم "ای جان"، "ای جانم"...

داستان حول یک ایده فانتزی شکل گرفته، اینکه یک موجودی به نام ویرانگر وجود داره که مسئول هر ویرانی و فنا هست...دختر داستانمون یهو متوجه میشه که بیماره و فرصتی نداره...طی ماجراهایی بین این دختر و جناب ویرانگر قراردادی بسته میشه و ماجرا شروع میشه...
اگر کسی موضوع فانتزی دوست نداشته باشه مسلما خوششش نمیاد...اما من به فانتزی کاری ندارم که... من کلا میمیرم واسه این اداهای عاشقانه حتی لوس!
خلاصه که ما اومدیم ذره ذره ببینیم که حکم "اکسیژن" وسط کار سخت باشه، اما به گوش مهرداد نرسه که من کل 8 قسمتی که اومده رو دیدم و حالا موندم تا هفته بعد چطور صبر کنم...
اون سریالی که اون سری گفتم و یک دامادی شب نامزدیش از مراسم رفت هم دو قسمت جدیدش اومده که هنوز ندیدم و باید ذره ذره ببینم که اکسیژن تموم نشه...
گمونم ته هر دو سریال هم قراره حسابی گریه کنم...سریال دومیه درباره قیام دانشجویان در ماه می 1980 توی یکی از شهرهای کره هست...از اینا که مثلا بخوان تبلیغش کنند میگن "عاشقانه ای در بستر یک قیام"!
مدیونید فکر کنید اگر این دو قسمت رو ببینم و تموم بشه و اکسیژنی باقی نمونه میرم سراغ سریال در حال پخش جدید! چی فکر کردین درباره من
(وی سوسکی و نرم به سراغ سایت محبوبش میرود تا سریالهای در حال پخش دیگر را آنالیز نماید)
پ.ن: هر چند ماه یکبار روی یکی از این بازیگرای کره ای کراش میزنم...در من یک دختر 16 ساله زندگی میکند که مهرداد هیچچچچچچ کاری به کارش نداره و مثل یک بابای مهربون و پایه حمایتش میکنه

#سئو_ این گوک
#پارک_ بویونگ
#ویرانگر_در_خدمت_شماست.