فکر کنم شارمین نوشته بود که از سروصدا و دعوا میترسه و اذیت میشه. منم همینجوری هستم. یعنی یهو ببینم یک جایی بحثی میشه به سرعت نور دور میشم اصلا برام جذاب نیست که بدونم چرا دعوا میکنن و چی میشه و ...
فراتر از اینها من اصلا نمیتونم ببینم یک عده به هم تیکه میندازن و یک عده ای، یکی دیگه رو گیر میندازن و به اصطلاح مچش رو میگیرن. واسه همین اصلا نمیتونم مناظرات انتخاباتی رو نگاه کنم، اعصابم خرد میشه...قلبم درد میگیره واقعا. یادمه برنامه "نود" هم وقتی دعوا میشد و بحث میشد و از نظر خیلی ها جنجالی و باحال میشد من اصلا نمیتونستم ببینم... اصلا آدم تنش نیستم.
حتی مثلا یک فیلمی، کلیپی چیزی باشه یکی ضایع میشه نمیتونم نگاه کنم و همش میگم ممکنه یهو خودم هم توی همون شرایط گیر کنم و درست نیست به گیر افتادن و ضایع شدن کسی بخندم یا ازش خوشحال بشم...حالا بعضی ها حقشونه یک جورایی ولی من واقعا نمیتونم ببینم.
این چند روز مناظرات کمترین حضور رو پای تلویزیون داشتم...
وووااای این سر و صداهای ساختمونی که کار میکنند خیلیییی زیاد شده. اصلا جوری که انگار دارن توی خونه ما کار میکنند...به مهرداد میگم حس میکنم الان دیوار اتاق خراب میشه، مهرداد میگه علی الحساب شما حجابت رعایت کن منم برم یک لباس درستی بپوشم

بعد اینققدددرررر صداها زیاد شد دیگه مهرداد نگران شد واقعا، رفت پشت بوم ببینه قضیه چیه. حالا یک چیز با حال! کارگرا بنده خداها عذرخواهی کردن واسه سر و صدا. مهرداد گفته نه بابا کاره. صدا که مشکلی نیست. نگران ساختمون شدیم . حواستون هستش که ان شاء الله؟! گفتن آره اکی هست و مهندسمون هم مهندس "امین" هست!
حالا "امین " همین همسایه خودمونه که گفتم کاندید شورا شده و مهرداد به شوخی میگفت باید بیاد واسه مون هتل بگیره...
من عاشق بوی سرخ شدن رب گوجه فرنگی توی روغنم. حالا اگر رب رو بریزیم توی روغنی که پیاز سرخ کرده داخلش هست که دیگه رسما هلاک میشم. یعنی جوری کله م رو میبرم نزدیک ظرف واسه بو کشیدن که هر لحظه ممکنه روغنی چیزی بپره روی صورتم و رسما دماغ سوخته بشم!
حالا جالبه که دانشجو بودم یکی از بچه ها با رب گوجه فرنگی املت درست میکرد! خب من دوست نداشتم اونجوری و از طرفی نه اینکه به عمرم آشپزی نکرده بودم نمیدونستم که رب رو یکم توی روغن تفت میدن و بعد استفاده میکنن. وقتی این دوستمون از اصطلاح "رب رو سرخ کنم" استفاده میکرد من توی دلم میگفتم ایشششش، یعنی چی حالا رب رو سرخ کنم!!! (درون بیشعوری داشتم.ایشششش)
ولی جدی هیچچچچ هنری توی آشپزی نداشتم اون زمان! مامانم هیچوقت از من کاری نمیخواست بعد هم که دیگه رفتم دانشگاه و هر وقت میومدم خونه مثل پرنسس ازم پذیرایی میکردن و توی اون چند روز هر چیزی دوست داشتم واسم میپختن!!! درسته که چون به فکرم بودن و دوستم داشتن و دلشون نمیخواست اذیت بشم اینکار رو انجام دادن اما من خودم دوست دارم روش متفاوتی در پیش بگیرم...
الان مدتهاست فندق توی کارهای خونه و از جمله آشپزی کمک میکنه. اول اینکه خودش دوست داره و واقعا علاقه مند هست هر چزی رو تجربه کنه (مثل خیلی از بچه ها). بعد من میگردم توی هر کاری ببینم کدوم بخشش رو میتونم به فندق واگذار کنم. مثلا فندق بعضی از ادویه ها رو میشناسه... وقتی که غذاهایی درست میکنم که آماده سازی اولیه ش نیازی به گاز نداره، مثل کوکو، فندق رو صدا میزنم میگم مامان بیا نمک، فلفل و زرد چوبه و دارچین و ...بیار.کامل اما ساده واسش توضیح میدم که چه غذایی هست و چه موادی میخواد و چه کارهایی انجام میدیم. ادویه خودش میریزه. تماااام کارهایی که همزدن و مخلوط کردن داره رو با ذوق انجام میده و واقعا پیشرفت داشته. اوایل نمیتونست تخم مرغ رو تند به هم بزنه. الان خیلی پیشرفت کرده و سرعتش بالا رفته و نمیریزه بیرون از ظرف...
کیک درست میکنم از اول تا آخرش همونجاست. زرده و سفیده که جدا میکنم زرده ها رو میدم اون خالی کنه توی ظرف. کمکش میکنم همزن برقی رو همراه با خودم بگیره و ای کیف میکنه! خب دیگه بیش از اینها ازش برنمیاد و منم احتیاط میکنم آسیب نبینه. اگر چیزی میزیزه یا خراب میشه هم خیلی عادی و مثبت رفتار میکنم.
به جز آشپزی کارهای دیگه هم میسپارم بهش...گمونم از یکسال و نیمگیش تا الان همیشه لباسها رو خودش ریخته توی لباسشویی. اوایل لباسا رو میبردم دم لباسشویی، فندق فقط میگذاشتش توی لباسشویی. بعدتر که توانش بیشتر شد یک سبد لباس کثیف کوچولو داره توی اتاق خودش. میاد هی اونو پر میکنه میبره میریزه لباسشویی ، دوباره برمیگرده پر میکنه باز میبره میریزه. دیگه یاد گرفته گوشه کنار خونه هم نگاه میکنه هی میپرسه اینم بندازم لباسشویی؟ اونم بندازم؟ مدتیه یادش دادم روی یکی از حالتهای پر استفاده مون ماشین رو هم روشن کنه. البته خودم همونجا ایستادما. نمیخوام اذیتش کنم و فقط تا وقتی علاقه نشون بده انجام میدم اما میگم ولش نکنم به امان خدا.تنبل بشه مثل من...
مامانم به من محبت داشت اما من واقعا واسه جمع و جور کردن اوضاع زحمت زیادی کشیدم. میگم حداقل بچه م کار یاد بگیره بعدا از عهده خودش بهتر بربیاد. خانمش هم دعام میکنه.والا
یک چیزی یادم اومد... یکوقت شنیدم مامانم داشت واسه یکی تعریف میکرد که این غزل هیچچچچ کاری بلد نبود وقتی ازدواج کرد. بعد بهش گفت من گاهی به بابای غزل میگفتم که این دختر ما هیچچ کاری بلد نیست، نه غذایی نه هیچی...باباش میگفته بگذار راحت باشه. بعد که بره خونه شوهر قراره کلییی کار کنه. بگذار خونه خودمون راحت باشه...
بس که ما ابراز احساسات علنی به هم نمیکنیما من زیرپوستی کلییی شاد شدم از حرف بابا.
جلسه خواستگاریمون هم یادمه مامانم اون آخرش گفت من یک چیزی هم بگم... این دختر ما به عمرش کار نکرده. هیچچچچچچچچ کاری بلد نیست... نه غذا بلده درست کنه نه کار خونه بلده، کوتاه هم نمیومد. چپ و راست مثال پیدا میکرد
خب مادر من خودزنی چرا میکنی؟!!!
بچه که بودیم، وقتی مامانم آبگوشت درست میکرد، از اون نخود و لوبیاش میریخت توی یک کاسه میاورد بخوریم. یعنی قبل از اینکه مثلا رب و سیب زمینی و اینها اضافه کنه و غذا آماده بشه.همون بعد از پختن نخود و لوبیاها یک کاسه واسه ما میاورد. خیلی کیف داشت.
الان وقتهایی که خوراک لوبیا چیتی درست میکنم، قبل از اینکه پیاز سرخ کرده و رب بهش اضافه کنم بگذارم جا بیفته، یک کاسه لوبیا رو کمی نمک میزنم و میبرم واسه فندق...کلییی ذوق میکنه و معمولا میپرسه بازم لوبیا داریم؟
میگم آره مامان بخور. زیاد داریم. خیالت راحت
"جناب" آقای همتی دیروز تو مناظره میگه: نوجوانان ما به سمت موسیقی کیپاپ یا پاپ کرهای رفتهاند!
مهرداد میگه آقا اجازه: ما یدونه از اینها تو خونه مون داریم!