این ترم تقریبا همه ی کلاسهام رو بدون حضور مهرداد برای نگه داری از فندق برگزار کردم و فندق هم فوق العاده رعایت میکرد و به محض اینکه متوجه میشد شروع کردم جیک نمیزد. حتی صدای اسباب بازی هاش نمیومد. کلاس که تموم میشد هم میومد توی اتاق و با افتخار میگفت من ساکت بودم!
خلاصه که تنها راهی که میتونم یکساعت تمرکز کنم روی کارهام اینه که برم توی اتاق و به فندق بگم کلاس دارم! (الکی)
اوایل گیر میداد که چرا صحبت نمیکنی؟ هنوز شروع نشده؟ اما الان چون مهرداد خونه س راحت در رو کامل میبندم و چیزی نمیگه.
دیشب بعد از یکساعت اومدم بیرون آب بخورم میگه بیا بازی کنیم. میگم مامان کلاس دارم هنوز!
میگه نه کلاس نداشته باش!
میگم مامان خب گاهی باید برم کلاس برگزار کنم تا پول دربیارم بتونیم چیزایی که لازم داریم رو بخریم!
میگه: فقط پول دربیار! کلاس نداشته باش! فقط پول در بیار!!!
ای جان...فقط پول در بیار مامانش...کلاس نداشته باش...
چه بامزه! فقط پول دربیار!! خوبه ارزش پول رو میدونه و نمیگه نمیخواد پول دربیاری.
ممنون عزیزم
آره. البته منم اشاره کردم که پول دربیاریم چیزهایی که لازم داریم بخریم. اما فکر نمیکردم اینقدر محکم و بدون تردید مواضعش رو مشخص کنه و بگه پول دربیار
عزیزم

سلام
چه بانمکه این فندق و خدا حفظش کنه
سلام...ممنونم