جایی که نمیریم ولی به نظر میرسه شلوار دم پا دار مد شد دوباره!
برم از ته کمد بکشمشون بیرون!
بابام خیلی سال پیش بهم گفت "مد میچرخه"! بعدها جاهای دیگه ای هم شنیدم و دیدم اما اولین بار بابا بهم گفت.
به شدت دلم میخواست به خیاط عزیزم بگم که یک شلوار مشکی مجلسی دم پا گشاد! واسم بدوزه!!!
اما :
خیاط این شهر نیست!
مکانی برای پوشیدن همچین شلواری نیست!
در واقع گمونم دلم مهمونی میخواد که خب مسلما خبری نیست و باشه هم نمیریم.
علی الحساب یادم باشه احوالی از خیاطمون که دوست خانوادگیمون هست بپرسم... به شدت بدم میاد فقط وقتی با آدمها کار دارم ازشون سراغی بگیرم...
دبیرستان که میرفتم عصرها دوست داشتم که نامزد داشته باشم.
البته فقط عصرها!!!
چون من از اون دانش آموزایی بودم که حیف بود از طی کشیدن پله های ترقی به سبب ازدواج باز بمونن!!!

حالا اینکه چرا عصرها ؟؟ خب حوصله م سر میرفت!!! میپوسیدم تو خونه!!! توی یک شهر کوچیک اونم با مامان من که زیاد اهل گردش و اینور اونور رفتن نبود محکوم به پوسیدن بودی...توی شهر ما وسایل لازم برای نپوسیدن یک دختر عبارت بودند از:
یک عدد نامزد ( معمولا بسیار اتو کشیده با بوی ادکلن ماندگار تا ساعتها پس از رفتن از کوچه)
یک عدد موتورسیکلت (که نامزد شما را بر ترک آن سوار کرده و حس اسب سفید را القا میکرد)
هرگونه فک و فامیلی که بشود تا 12 شب به خانه شان رفت (نزدیک، دور ، تنی، ناتنی)
خلاصه عصرها کتابی برمیداشتم و توی دالان خونه مینشستم و به محض شنیدن صدای موتورسیکلت میپریدم و از سوراخ کوچک روی در (نوع تکامل نیافته ی همان چشمی) دختر همسایه مان را میدیدم که خود را هزار برابر سرخ و سفید کرده و با چشمان مشکیییییی میخواهد سوار بر موتورسیکلت نامزدش شود.
و اما وسایل لازم برای حاضر شدن و رفتن به منزل انواع فک و فامیل نیز عبارت بودند از:
کفش مخمل مشکی پر از انواع نگین
کیف مخمل مشکی دور طلایی
چادر تور مشکی
مانتو صورتی نو
شلوار کرم رنگ دم پادار
مقدار زیادی کرم پودر سفید گچی گچی...ریمل مشکی...سایه ی سبز...رژ صورتی
واییییییی...یعنی کلا پدر هارمونی بسوزه!!!

با اینکه با خود عهد بسته بودم که هر وقت عروس شدم کفش مخمل نگین دار
نپوشم و کیف مخمل به دست نگیرم و... اما باز هم عصرها دلم میخواست نامزد
داشته باشم.

سال ها بعد وقتی که نامزد دار شدم یک
روز عصر که دلم از تنهایی و بیکاری پوسیده بود رفتم واسه مامانم تعریف کردم
و گفتم ببین حالا هم که نامزد دار شدم نامزدم تهرانه...شانس من خانواده ش
هم یه شهر دیگه ن... این هم نامزد کردنمون


مامانم میگفت دیروز رفته بودم خرید. مغازه دار داشته به دوستش میگفته که :" فلانی رو دیدی چقدر خوشحال بود رونالدو و تیمش قهرمان شدن ؟ داشته شربت پخش میکرده!"
حالا عکس العمل مامانم:
حالا مگه رونالدو یک مثقال از اون جامش رو میخواد بده به شماها؟!
پ.ن.
خواستم به مامانم بگم خب حالا از جام رونالدو چیزی به این نمیرسه ولی از
شربتی که این بنده خدا پخش میکرده جیگر مردم توی این گرما که حال اومده!!!

اعصاب مصاب نداشت مامان. ترسیدم از پشت تلفن منو بزنه. چیزی نگفتم!
بعدا نوشت: دیشب تیم پرتغال در برابر بلژیک باخت و از مسابقات یورو 2020 حذف شد! 
رفتم سالن تلویزیون خوابگاه که درس بخونم (از درس خوندن توی سالن مطالعه خوشم نمیاد).
بازی بارسا و من سیتی داشت. چند تا از دخترا که یکی دوتاییشون موهای خیلی کوتاه پسرونه داشتن هم بودن. کلی با هیجان بازی رو میدیدن. تحلیل و کارشناسی میکردن و...
کم کم متوجه شدم چند تاشون عضو تیم فوتبال دانشگاه ... هستن. یکیشون هم تازه اومده بود واسه ارشد این دانشگاه و قبلا عضو تیم فوتبال استان "الف" بوده ظاهرا.
کلی نشستن یک بازی رو که پارسال با هم داشتن تجزیه و تحلیل کردن و بچه های دانشگاه ما معتقد بودن قهرمانی حق تیم استان"الف" بوده. اون تیم تا فینال رسیده بوده!!! حالا فکر میکنین دلیلی که واسه باختشون آوردن چی بود؟!!
مشکلات فنی؟
مصدومیت بچه ها؟
مربی نامناسب؟!
نا داوری؟!
...
خیر.هیچکدوم اینها نیست.
پاسخ صحیح:
سرپرست تیم توی مرحله مقدماتی اجازه نمیده بچه ها برن "خرید". بعد بچه ها شب قبل از مسابقه فینال میرن "خرید" و خسته میشن خب!!! خرید خستگی هم داره!!!
بله اینجور بانوان ما حرفه ای عمل میکننداااااااااااااا


الان نوشت: یک مدت میخوام به مناسبت بازیهای یورو 2020 پستهای فوتبالی بذارم
از امشب تصمیم دارم سرم رو که میذارم روی بالش واسه خواب، به هیچ وجه با موبایلم کار نکنم.
مدتی هستش خیلی بی انضباطی میکنم موقع خواب ...خیلییییییییی