خب در بهت و ناباوری من، مادر جون و خاله اومدن خونه ما و من فقط مانتوم رو بیرون آوردم و رفتم سر سینک! توی هال خیلی ریخت و پاش نبود. لپ تاپ بود و چند تا کتاب و یکی دوتا تکه لباس هم رو مبل بود. در کل نمیشد بگی نامرتبه یا خیلی بده ولی ظرف... آشپزخونه از ظرف پر بود. هر چقدر هم که فکر کنید لیوان و استکان و اینجور چیزها تو هال رو میزها بود. چون یا آب میخوردیم یا شربت و چای و...
من هیچی نمیگفتم و وانمود میکردم یک اتفاق خیلی عادی رخ داده. اما داشتم میترکیدم. عصبانیتم چند تا دلیل داشت. بعد میگم. جوجه رفت که یک سری وسایل مادر اینا رو از خونه شون بیارن و... من هنوز هم امید داشتم که مادر و خاله برگردن خونه شون . اما دیگه تصمیم این شد که بمونن.
من واقعا خسته بودم. بگم که خاله جوجه خانوم بسیار فهمیده و خوبی هست. تصور نشه که ایشون مثلا آدمیه که نمیفهمه و اجازه میده یک کسی که بارداره بایسته ظرف بشوره و کار کنه و ...اما من اینقدر لبخند بزرگی زده بودم و ایشون رو سعی میکردم به کار دیگه ای مشغول کنم و در برابر اصرارش مقاومت کردم که بنده خدا کنار کشید و ظرفهای توی هال رو میاورد آشپزخونه .
خدا میدونه از خجالت داشتم آب میشدم. چون ما تهران بودیم هیچوقت خاله و مادر من رو در یک خونه زندگی ندیدن. تو دلم رخت میشستن انگار. پیش خودم فکر میکردم که هر چقدر هم خوب و مهربون باشن به هر حال این خونه در اختیار من بوده. من ضایع شدم. نه میشه و نه نیازه و نه فایده ای داره که من بگم فقط طی یک روز و نیم خونه به این شکل دراومده و من واقعا خسته بودم و با دوستم هم راحت بودم و واقعا سعی کردم که به خودم اهمیت بدم تا هر چیز دیگه ای.
من تند و تند ظرف میشستم. خیلیی بود. خسته بودم. اشک تو چشمام جمع شده بود ولی مواظب بودم بد نشه. اونها تقصیری نداشتن. خدا رو شکر به بهانه اینکه شما برید نماز بخونید و بعد بگیرید دور آلبالوها و هسته ش رو بگیرید و ... خاله و مادر رو از دور خارج کردم و خودم تا آخرین تکه ظرف رو شستم. کمرم داشت میشکست از خستگی. فشار روحی زیادی هم بهم اومده بود. جوجه آدمی نبود که از این کارها بکنه. یک علامت تعجب بزرگ شده بودم!!!
مادر که غذایی نمیخوره . قرار شد همون ریزه میزه های یخچال رو بخوریم. تو این مورد سختم نبود. به هر حال یهویی بود و اونهام غریبه نبودن.
حالا من دارم از خستگی پس میفتم. شب قبل دیر خوابیدم. از صبح هم رو پام و فقط بعداز ظهری یک ساعتی خونه مادر خوابیده بودم، حالا هم این شرایطمه...ضربه دوم .
مامان و بابای جوجه فردا میرسن. جوجه بهشون زنگ زده بود که فردا با فلانی که با همید دیگه بیاید خونه. ما نهار آماده میکنیم و ... مادر و خاله هم آوردم. اول بابای جوجه و فامیلشون میگن که نه. ما امروز یک غذایی پختیم که تا فردا تو راه میخوریمش و حیفه خراب بشه و ...بعد بابای جوجه زنگ میزنن و اشاره میدن که حالا شما یک برنجی چیزی هم درست کنی ما میایم.
بگم که اونها شاید منظورشون این نیست که من اینکار رو بکنم و شرایط رو میفهمن .اما من به عنوان خانوم اون خونه که نمیتونم اجازه بدم همه چیز به دست جوجه پیش بره یا الان که دو نفر دیگه هم تو خونه هستن ،زشته من برم بخوابم واسه خودم. شاید عده ای بتونن ولی من همچین اخلاقی ندارم.
حالا تقریبا دیر وقت شده . مثلا ساعت ده. گفتم یک شامی میخوریم و یک فکری میکنیم واسه فردا که دختر خاله جوجه زنگ زد به خاله و مادر.
ادامه دارد...
خب رسیدیم به اونجا که قرار شد خاله و مادر رو ببریم بیرون و خاله میخواست آلبالو بخره و...
از طرف دیگه مامان و بابای جوجه که با فامیلشون مسافرت بودن فردای اون روز یعنی پنجشنبه میرسیدن خونه. جوجه به مامان بزرگ و خاله ش میگفت که کلا بیاین بریم خونه ما و باشین که فردا هم مامانم اینا میرسن و ازشون استقبال کنیم و...
منم با جوجه همراهی میکردم که آره بیاین بریم خونه و فکر میکردم که جوجه صرفا میگه که گفته باشه!!!
رفتیم واسه آلبالو . دوری زدیم و توی برگشت که میرفتیم مامان بزرگ و خاله رو برسونیم خونه شون،یک جای مسیر ترافیک بود. یکدفعه جوجه گفت الان از یک مسیر خوب میبرمتون. در اولین جای ممکن دور زد و یک سری خیابون رو طی کرد و من با ناباوری فقط نگاه میکردم!!!
گفت میریم خونه ی ما. فردا هم مامانم اینا میان و کلی بهمون خوش میگذره و مادر جون هم حوصله شون سر رفته و...
خاله جوجه و مادر هم میگفتن نه. ممنون حالا امشب میریم خونه مون و باز بعد میایم و...
منم واسه اینکه ضایع نباشه میگفتم: نه. تشریف بیارید و...
خدایی باورم نمیشد که جوجه با اون وضع خونه و این همه خستگی من چنین تصمیمی گرفته باشه. فکر میکردم شوخیه. تا اینکه وقتی جلو در خونه ایستاد، من فقط یک لبخند ژوکوند بزررررررررررررررگگگگگگگگگگگ زدم و گفتم فقط چشماتون رو ببندین و وارد خونه بشین. چون بمب ترکیده.
یادتونه که گفتم چیا شد که چند وعده ظرف نشستیم و کلا خونه در چه حالی بود!!!
این اولین شاهکار جوجه بود.
به جوجه میگم: این بچه ی ما هنوز اسم نداره طفلک.
میگه داره که!!! "ریزه"
من:
پ.ن:
دوستام رسما میخوان احوال بپرسن میگن ریزه چطوره؟
جوجه از بیست و دو مرداد رفته تهران. خدا میدونه که چقدر دلتنگم.
دلم برای مامان و بابام میسوزه. با کلیییییییی حالا زنگ بزنیم، زنگ نزنیم و...زنگ زدن به داداش کوچیکم. رفته گردشی جایی. فقط زنگ زدن که مثلا احوالش بپرسن و اگر بشه بفهمن کی میاد و... خب پدر و مادرن. نگران سلامت بچه شون میشن. کلییی هوار کشیده که چرا زنگ زدی؟!!!
من فکر میکنم این بیشتر یک جور ژست و ادا هست از طرف داداشم که ترسناک و پرقدرت به نظر بیاد. البته ما همگی به این رفتارهای هر دوشون عادت کردیم. اینقدر همه چیز داغونه که این توش چیزی نیست. اما شاید چون خودم دارم مادر میشم بیشتر رفتارهای مامان و بابام رو زیر نظر میگیرم. میبینم که اینها هر چقدر هم بی مهری و بی حرمتی میبینن( حالا مقصر باشن یا نباشن)،باز هم نگرانن و دلشون میخواد از بچه خبر داشته باشن. پی هر چیزی رو به تنشون میمالن اما بچه رو میخوان.
پ.ن.
گمون نکنم به داداشم بتونم بگم. اما اگر حتی یک نفر که در سنی هست که هنوز مستقل نیست و با پدر و مادر زندگی میکنه یا حتی جدا زندگی میکنه این متن رو میخونه ، خواهرانه بهش میگم که اینکه شما جایی میری بهتره که بگی کجا میری ، با کیا میری و زمان تقریبی برگشتت کی هست. این رو نه به عنوان گزارش بلکه به عنوان یک مورد امنیتی در نظر بگیرین. خدای نکرده اگر یک موردی پیش بیاد دو نفر در جریان باشن. اونم تو این شرایطی که هر روز آدم میشنوه یک گوشه ای یک حادثه ای رخ داده!
روز عید قربان میرفتیم دیدن داییم. من و بابا و مامان. پیاده بودیم. نمیدونم چی شد که پام لغزید و نزدیک بود بیفتم. اول موفق شدم کنترل کنم اما دوباره لغزیدم و تنها امیدم بابام بود که یکم جلوتر از من راه میرفت. خودمو پرت کردم به طرفش که بتونم بگیرمش و این وسط هول و جیغ مامانم و بابام که برگشت و بالاخره من بدون افتادن ثابت شدم.
مامانم رنگ به روش نمونده بود.
خودم هم ترسیده بودم ولی میخندیدم و میگفتم چیزی نشد که!
مامانم همش میگفت وای خدا رحم کرد بهمون. وای روم سیاه شد و مامان درست راه برو و چرا کفشت اینجوریه. چرا در گنجه بازه و چرا آسمون آبیه و...
سریع همون موقع صدقه دادن و به من هم گفت مامان خودت هم صدقه بده و...
تو این چند روز هم مدام صدقه میده و اونروز میخواست به یکی کمک کنه. صداش از تو حیاط میومد که به بابام میگفت: برو به غزل هم بگو بیاد یک چیزی صدقه بده.
اومد تو اتاق گفتم :مامان تا کل اموال ما رو صدقه ندی ول کن نیستیااااااااا.
باز اون بنده خدا میگفت :هیچی نگو مامان. خدا رحم کرد. روم سیاه شد...