فندق یک روز و یک شب حال درستی نداشت و کمی داغ بود و تبدار. واسه همون جونی نداشت بلند شه بازی کنه. فقط دراز کشیده بود و دست محبت روی سر اسباب بازیهاش میکشید!
اما خدارو شکر شب دوم یک شربتی بهش دادم که چندی پیش دکترمون داده بود و قبلا استفاده کرده بودیم واسش و نتیجه بخش بود. راحت شب رو خوابید و فرداش فقط ساعت ده اینا بیدارشد و درخواست آب کرد و باز خوابید و الحمدلله رو به بهبودی رفت. دیگه فقط آبریزش داشت وگرنه خودش سرحال بود. الان هم خوب شده کاملا.
ممنون از دوستانی که احوالپرس فندق بودند.
قبل از مریض شدن فندق یک روز رفتم و موهام رو طی یک حرکت انتحاری رنگ کردم
هی میخواستم بیام بگما نمیشد!
همون روزا که پست گذاشتم که موهام جوری سفید شدن انگار از جایی رد میشدم گچ ریخته روی سرم!!! خب با اون توصیفی که از قضیه سیبیلام داشتم میتونید مطمئن باشید که قبل از ازدواج هیچوقت موهام رو رنگ نکردم
بعد از ازدواج هم که الان حدود 9 سال میشه فقط سه بار رنگ کردم که دو بارش رنگ موهای خودم بود و یکبار فقط تو مایه های شاید خرمایی با یکم لایت های روشن تر. یعنی خدا میدونه نه اسم رنگ بلدم نه در این موارد با کسی صحبت و تبادل اطلاعات کردم! نه حتی از آرایشگر پرسیدم. یک عکسی بردم بهش نشون دادم که باور کنید دو ثانیه هم بهش نگاه نکرد و دست به کار شد!
سفیدی موهای من ارثیه. دقیقا یادمه که چند روز بعد از عقدم یهو دیدم چندین تار موی سفید تو لایه های زیری موهام هست. یهو غصه دار شدم که ای بابا بالاخره این ارث به منم رسید! اوایل سرعت سفید شدن موها زیاد نبود موهام رو حنا میزدم و اتفاقا یک رنگ خیلی قشنگی به موهام میداد . یک شرابی تیره براق که اون چند تار موی سفید هم اون وسط بامزه بود و بعدها که بیشتر شد شبیه این هایلایتهای کلاهی میشد. یک مدتی هم که کلا هیچی نزدم که مثلا قرار بود عید امسال مراسم جشن عقد داداش مهرداد باشه گفتم دیگه آرایشگرا نگن این زیرش حنا بوده و نمیدونم قبلا رنگ تیره بوده و ...دیگه بعد هم کرونا شد.
من کلا میونه ای با ارایشگاه ندارم. یعنی کاری ندارم توی ارایشگاه
ابروهام رو که از سال 95 خودم برمیدارم. دیگه اهل کارای مربوط به ناخن و اینها هم که نیستم. رنگ هم که همون چند بار بوده. اهان کوتاهی رو سالی یک دفعه میرم قیچی میزنم به موهام. خب پس کرونا تاثیری روی مورد ارایشگاه من نداشت. گرچه دیگه موهام خیلییییییی بلند شده بودن و مرداد که رفتم شهر خودمون خونه مامانم یک ظهری پریدم توی ارایشگاهی که همیشه موهام اونجا کوتاه میکنم و فقط خودش بود و یکی از دستیاراش. به سه دقیقه نکشیده موها رو رسوندم به روی شونه تقریبا و بعد از مدتها حسابی سبکش کردم.
چند روز پیش حس کردم دیگه سفیدی ها از حد اعتماد به نفسی که همیشه دارم بیشتر شدن و راستش خسته شده بودم. من با رنگ مشکل دارم و از اینکه مستقیما یک سری مواد شیمیایی با دست خودم بریزم روی سرم میترسم. اینه که کلا فابریک موندم
... از قضا مهرداد هم از اون دست مردهایی هستش که طبیعی دوست داره و تازه همش به من میگفت خوبه که. ولی خب به هر حال نظر من واسش در اولویته. یکی از فامیلهای مامانم که رابطه خوبی با هم داریم توی این شهر زندگی میکنه و ارایشگاه داره و این شانس بزرگی واسه منه. درسته که انتخابم رو محدود میکنه چون یکجورایی میشه اولین گزینه م. اما از این جهت هم خوبه که با هم راحتیم و تبادل اطلاعات میکنیم تا حدودی.
خلاصه ما گفتیم زمینه تیره باشه و عکسی هم نشون دادیم و در نهایت یک چیزی تحت عنوان آمبره با لایت های شکلاتی و مسی به ما تحویل دادند. خب من که نمیدونم ولی گمونم خوبه. گرچه فهمیدم باید منظورم رو جور دیگه ای بگم که ارایشگرم بفهمه و تحویلم بده. باشه سری های بعد. به قول فامیل آرایشگرمون رفت تا چند سال بعد باز غزل افتخار بده
دیشب دیدم یکی از دانشجوهایی که سه ترم گذشته رو باهاشون درس داشتم یک فایل پی دی اف فرستاده واسم! بازش کردم دیدم یک صفحه تایپ شده شعره و بالاش نوشته تقدیم به استاد محبوب سرکار خانم ...
شعر گفته بود واسم...
مفهومش این بود که کاش بازم با ما کلاس داشتی و اسم درس هایی که باهاشون داشتم هم دو تاش رو توی شعر گنجونده بود. اون آخرای شعر یکم قافیه و وزنش به هم ریخته بود اما سعی کرده بود فامیلیم رو توی بیت آخر شعر جا بده!!!
اصلا منو میگین...قشنگ رفتم عرش و تا ساعتها برنگشتم
(میدونین که دست به عرش رفتنم خوبه!)
خیلی خوشحال شدم واقعا و بسیار تشکر کردم و گفتم که البته من لایق همچین محبتی نیستم اما ذوق هنری شما قابل ستایشه.
شعر رو بردم واسه مهرداد خوندم. کلی مسخره بازی درآورد و البته بعدش گفت که این گروه اینا چپ و راست پیغام پسغام واسه خودش و مدیر گروه رشته شون میفرستن که یکی از استادا رو عوض کنن و گزینه پیشنهادیشون هم منم
(مهرداد مدیر آموزشه)
البته که من بس که ترم قبل بهم فشار اومد و بهم سخت گذشت و حتی یک ذره هم نتونستم به کار پایان نامه عقب افتاده م برسم، این ترم فقط دو واحد درس با سال اولی ها برداشتم که جزوه م آماده باشه. گروه هم البته معتقده استاد مشکل خاصی نداره و دانشجوها باید خودشون رو با تفاوتهای بین اساتید وفق بدن.
پ.ن.1: من به شدت خود شیفته م.
البته به همه لو نمیدم و همیشه متواضعم اما امروز به چند نفر که میدونستم در موردم فکر بدی نمیکنند و در واقع حمل بر خودستایی نمیکنند سریعا اطلاع دادم و ذوقم رو تقسیم کردم
دیگه گفتم به شما هم بگم.
به جاریم میگم پول که نمیدن دیگه با همینا شادم! میگه خب باید نیمه ی پر لیوان رو دید. بهش گفتم ببین من با همین نیمه ی پر لیوان روی ابرام. اگر لیوان کامل پر باشه که دیگه باید اورانوسی نپتونی چیزی دنبالم بگردید
پ.ن.2:مدیر گروه میگه : تو با اینا چه کردی؟! چپ و راست میگن خانم دکتر... واسه هر درسی میشه بگذارید! اصلا دیگه بقیه رو قبول ندارند!
عددهای شماره تلفن خونه ی مامان مهرداد رو گفتم و فندق زد. تلفنشون مشغول بود! از اونجایی که حتی اگر تلفن صحبت کنند هم حالت پشت خط میشیم و معمولا بوق آزاد میزنه کمی عجیب بود. اما به هر حال چند بار زدیم و به اصطلاح ما اشغال بود. گفتم فندق جان، تلفنشون اشغاله!
فندق: هان! مثل ماشین حمل زباله!
من:
چی مامان؟
فندق: مثل ماشین حمل زباله! آشغاله!
من و مهرداد: (از تعداد تکه های من و مهرداد ، اطلاع دقیقی در دست نیست!)


مهرداد منو فرستاده توی اتاق و به فندق گفته که مامان کلاس داره و ما نباید مزاحمش بشیم که بالاخره من بشینم سر این پایان نامه !!!
حالا تا قبل از اینکه بیام توی اتاق توی چند مرحله دنبال خودکارهام گشتم و آخرش هم خودکار مشکیم رو پیدا نکردم و به خودم گفتم بی خیال . آدم باش!
"دبلیو سی" هم رفتم . باقیمونده سالاد ماکارونی مهمونی روز پدر رو هم خوردم. به میوه هایی که مهرداد پوست گرفته بود هم ناخنک زدم و بالاخره اومدم اتاق! یعنی دیگه هیچ بهانه ای نمونده بود و خودم رو هل دادم توی اتاق!
هزاااااااااار تا مطلب و اتفاق الان توی سرم رژه میرن که بیام و بنویسم و البته که بعدا مینویسم. اگر الان زود نرم سراغ مقاله ای که میخوام بخونم حس میکنم به مهرداد خیانت کردم!!! 
پ.ن: من میتونم. من از پسش برمیام.
کلییی پست میگذارم بعدش. قول.آدم باش غزل
دیشب دو دقیقه رفتیم خونه مامان مهرداد که روند انجام کار نصب کابینت رو ببینیم و مقداری ذوق کنیم که مامان جان کوله باری از وسایل تزیینی مختلفی که داشتن رو تحویل عروس ارشد دادن و سفارش کردن که یک سفره هفت سین ماه واسه عروس کوچیکه آماده کنیم!
واسه درست کردن شیرینی و چیزای دیگه ای که رسمشون هستش هم من گفتم که چون شما عملا آشپزخونه و خونه ندارین تشریف بیارید منزل ما و از گاز و فر ما استفاده کنید. اما جای بهتری مامان رو فراخواندن! مامان بزرگ و خاله ی مهرداد که استاد این کارا هستن گفتن بلند شو بیا واسه این عروس بشینیم شیرینی درست کنیم. مطمئنم مامان از اول هم همینو میخواست اما هم بخاطر کرونا هم اینکه اصلا یک جورایی انگار با مامانش اینا رودروایسی داره چیز خاصی نمیگفتن. فقط دور و بر موضوع با هم حرف میزدن.
میدونین مامان اینا چند تا خواهرن که یکی ازدواج نکردن و با مامان بزرگ زندگی میکنن. واسم عجیبه که همیشه حس میکنم مامان با مامانش یکجورایی حفظ فاصله میکنن! نمیدونم شاید چون مامان مهرداد 18 ساله بودن عروس شدن و بعد از مدتی هم از این شهر رفتن و سالها نهایت در حد عید یا گاهی تابستون میومدن به مامانشون سر میزدن و الان از وقتی ما اینجا هستیم و از چند سال پیش که خونه شون توی این شهر رو راه انداختن بیشتر اینجا میمونن! شایدم اینجوری نیست. چی بگم.
حالا باز از بحث اصلی دور شدم. خلاصه اینکه من خودم نزده میرقصم و همش در حال فرار از کار اصلیم هستم از یک طرف . الان که دیگه موزیک هم نواخته شد(فرمایش فرمودن سفره هفت سین آماده کنم). پس من واقعا باید برقصم!!!حالا به اطلاعتون میرسونم که تمایل داشتن از رنگ قرمز! استفاده بشه! آخه قرمز؟!
تم وسایل عقد سفید و کرم همراه با یاسی (بنفش ملیح و ناز) بود که آماده کردم. واقعا خوشگل بود خدایی. الان مامان گفتن عوض بشه فضا. باشه و لی خب قرمز؟
حالا اصرار هم نمیکنن ها ولی راستش چند تا وسیله دارن که تریپ قرمزه. همه چیز رو گمونم میخوان با اون جور کنن.
حالا ببینم چی میشه...
پ.ن.1: نقش خواهر شوهری بنده به نقش عروس ارشد و جاری میچربه انگار!
پ.ن2:بابای مهرداد همیشه به شوخی میگن من این همه سال زحمت کشیدم خونه آماده کردم که همه تون بگین خونه ی مامان؟!خخخ. حتی فندق هم میگه خونه نازی مامان!