اسم واقعی مهرداد

دیشب خواب میدیدم توی وبلاگ اسم اصلی مهرداد رو نوشتم. یعنی حواسم نبوده و نوشتم. صد بار هم تکرارش کرده بودم...حالا نشسته بودم ویرایش میکردم! تموم هم نمیشد. بعد اون وسط به خودم میگفتم حداقل از حالت انتشار درش بیار بعد بشین ویرایش کن

خلاصه که اگر یک وقت اسم واقعی فندق یا مهرداد رو نوشتم شما به روی خودتون نیارید تا من ویرایشم تموم بشه

بیک 1.6

چند روزه حسابی افتادم توی این فکر که خودکار بیک 1.6 بگیرم! قدیما هیچ تکه کاغذی از دست من سالم در نمیرفت. همیشه بیتی متنی چیزی توی ذهنم بود که بنویسمش... این روزها که طبق معمول این دو سال و اندی تنبلی، ذهنم مشغول قضیه پایان نامه هست همش دلم میخواد به کارهایی که دوست دارم بپردازم. چند روز پیش فکر کردم حالا بساط خطاطی رو نمیشه پهن کنم، کلاس نمیشه برم، حداقل بشینم خط تحریریم رو ارتقا بدم و صاف و صوفش کنم. خط آدم با نوشتن مدام پیشرفت میکنه و اگر خوب باشه در اوج میمونه. من خطم بد نیست و خوش خط محسوب میشم اما چون هیچوقت کلاسی نرفتم مسلما ایرادات فنی داره که اهل فن زود متوجه میشن. حالا میخوام خودکار 1.6 بگیرم لحظاتی واسه خودم بنویسم و از سرمشق ها تبعیت کنم ...

مدام دلم میخواد واسه خودم کاری کنم...

پنجشنبه با مهرداد واسه کاری رفتیم بانک. یک لوازم التحریر همون نزدیک بود که سوال کردم نداشتن. خودم هم خاص واسه این از خونه بیرون نمیرم. دیروز واسه کلاس فندق بیرون بودیم هم مهرداد نرفت طرف لوازم التحریری...دیجی کالا هم چک کردم ببینم حدود قیمت چقدره... آخه مدتهاست هیچ خودکاری نخریدیم و واقعا نمیدونم چه طوریه که ما اینهمه خودکار داریم توی خونه مون!!! گمونم فرضیه خلق الساعه توی خونه ما برقراره! اینه که اصلا قیمت خودکار دستم نیست. گفتم حداقل بدونم چه جوریاست قلبم آمادگی پیدا کنه و نگم که چقدر هم گرون بودن.

خلاصه که همینجور فکر خریدن بیک 1.6 توی مغزم وول میخوره.

سحر دولتشاهی

من نمی‌دونم چرا دیشب خواب سحر دولتشاهی می‌دیدم!!!

دیدین یک سری خوابها هست خیلیییی حس خوبی داره، خیلیییی واقعیه و دلت میخواد ادامه پیدا کنه یا وقتی بیدار میشی هم هنوز حسش هست و انگار میشه لمسش کرد؟ حالا من این خواب قشنگ رو دیدم با کی؟ سحر دولتشاهی

ی جورایی انگار مشکلی تو خیابونی جایی براش پیش اومده بود و من کمکش کردم بریم جای خلوت تر...یک کافه خوشگل خلوت که مشتری خاصی هم نداشت. سحر بسیاااااااررررر مهربون بود و درباره رامبد هم حرف زدیم!!!!!!! و انگار یکوقتی جایی توی همون خوابم طرفداری رامبد رو کرده بودم و الان با دیدن سحر توی دلم شرمنده بودم!!!!!! چندبار هم اومدم درباره قضیه همایون شجریان ازش بپرسم اما فکر کردم مودبانه نیست... خیلییییی با هم خوب بودیم جوری که دیگه شماره هم رو گرفتیم و معمولی میشد به هم پیام بدیم !!!!!! لباسهاش هم خیلیییی قشنگ بود...

حالا حرفهامون یادم رفته اما واقعا خواب قشنگی بود. دست به دست کنید برسه به خانم دولتشاهی

حالا عجیبه من نه فیلم و سریال ایرانی میبینم نه حتی پیگیر خندوانه هستم، نه پیگیر کارهای بازیگر های ایرانی! حالا نه اینکه کلی ندونم چی به چیه ولی پیگیر نیستم!!!!

این خواب رو واسه پارک شین هه، لی سه یونگ، لی جونگی،لی جونهو، پارک مین یانگ و صدتا دیگه از این عزیزان دل دیده بودم منطقی تر بود

آدم

پریروز عصر بابای مهرداد اومدن خونه مون کاری داشتن. من داشتم ظرف میشستم. از همون آشپزخونه گفتم بابا! تازه چای درست کردیم، بیارم براتون؟ (بابا معمولا اهل چای نیستن) بابا گفتن نه بابا جون.دستت درد نکنه.

فندق یهو  گفت: آدم وقتی میره جایی مهمونی حتما باید یک چیزی هم بخوره!!!

اینقدررر لحنش محکم و جدی بود با اون «آدم» که اولش گفته بود که من هم خنده م گرفته بود هم خجالت کشیدم. البته بابا کلییی خندیدن و گفتن چشم بابا. چیزی هم میخورم. دیگه میوه شستم و بردم.

فکر کنم این «آدم» رو من خیلی میگم...مثلا فندق زیاد میگه که من این کار رو بلد نیستم.من نمیتونم مثلا نقاشی بکشم،نمیتونم فلان بازی رو انجام بدم...چندی پیش بهش گفتم که آدم نباید اینجوری بگه. باید بگه من بلد نیستم اما مامان/بابا لطفا به من یاد بدین یا به من کمک کنید.

حالا مدتیه میشنوم که با خودش حرف میزنه و میگه «آدم» نباید بگه بلد نیستم. باید بگه بلد نیستم مامان به من یاد بده!!! 

مطمئنم کلییی جای دیگه هم میگم که الان یادم نیست!

اندک اندک اندک اندک کتابها سر میرسند...

تا الان سه سری شامل شش کتاب اومده. سری اول رو از یک مغازه ی آشنا بهمون زنگ زدن که بیاین ببرین. معلوم شد نمایندگی اون انتشارات هستش...کتاب رو قشنگ کادو پیچ کرده بودند. واسه سالهای بعد مناسب تر هستش.پنج هزار تومان قیمت کتاب بود و کلییی آزمایش های ساده ی علوم داشت. 

امروز ظهر مهرداد زنگ زد که پستچی دم در خونه هست. به شماره روی بسته ها زنگ زده بود. سریع آماده شدم و رفتم بسته ها رو گرفتم. سری دوم و سوم. کتابی با موضوع لطیفه و چیستان و ضرب المثل که واسه وقتی بچه ها شروع میکنند به درک این موارد خوبه...اون هم مورد پسندمون واقع شد. و اما سری سوم شامل چهار کتاب...عالیییییی!!! هر جلد کتاب رو خریدیم ۲۳۲۰ تومان. موضوعات جالبی دارن ...چرخ و پیچ و...بعضی اطلاعات رو الان هم میشه منتقل کرد به بچه اما بیشتر بخشها واسه یکم بعدتر هستش. فندق خیلیییی استقبال کرد و بخش زیادی از کتاب چرخ رو با هم خوندیم. طراحی و چاپش هم عالی بود. تمام صفحات گلاسه همراه با عکسهای شفاف و زیبا.

کتابها چاپ سال نود هستند.

حالا نمی‌دونم دیگه واسه ناشر و نویسنده چه جوری میشه ولی ما به عنوان خریدار خیلی شاد شدیم. 

مدتهاست هر شب یک قصه ای پای ثابت قصه های شبانه مون هستش. اونم قصه آقای پستچی و پسری به نام نمکی هست. کلییی فرآیندهای پست رو توی این داستان توضیح میدم و البته هر شب محتویات بسته پستی نمکی متفاوت هستش. فندق به شدت دوست داره این قصه رو. امروز که مهرداد زنگ زد و گفت پستچی اومده، فندق رو هم بردم دم در.پدرام و نیکان و ماهان هم توی حیاط بودن و به ما پیوستن. در محاصره چهار پسر بچه رفتم به استقبال آقای پستچی فندق که ذوق ذوق و می‌گفت آقای پستچی واسم بسته آورده و کتاب آورده...

خوشبختانه یا متاسفانه کتاب زیاد در بین بچه ها محبوب نبود و عادی برخورد کردند. احتمالا اگر اسباب بازی بود همه تا آخرین مرحله ممکن همراهیمون میکردند.

داستان‌هایی که شبها تعریف میکنم رو تا جایی که بلد باشم و بتونم یاد بگیرم و پیدا کنم به انگلیسی هم میگم...امروز بعد از رفتن پستچی فندق توی خونه راه می‌رفت  و می‌گفت I'm so excited... it's for me

حس خوبیه که خودش عادی و مدام هر چی بلده حرف میزنع‌‌ و حتی جدیدا میبینم کلمات رو کنار هم میگذاره و در موقعیت های جدید استفاده می‌کنه. اما بار روی دوشم سنگین تر میشه. اینکه مدام باید یاد بگیرم... همش میترسم چیزی رو اشتباه بگم.  الان در وضعیتی هستم که خودم کارتون میبینم و از جملاتش توی خونه استفاده میکنم...