هجرت

باز یک خانواده دیگه رفتن...

خوشحالی و دعای خیر برای اونها...

و باز دوباره فکر و فکر و فکر برای خودمون ...با اینکه می‌دونیم چرا موندیم بالاخره اما خیلی سخته هر بار که یکی میره...خیلی ترسناکه

مومن اجباری

اینقدررر دلم نمیخواد با هیچکی همکلام بشم و اینقدرررر توان تعاملم پایینه و ظرفیتم تکمیله که متوجه شدم جدیدا نمازم رو طولانی تر میخونم!!! که توی همون چند لحظه نخوام مخاطب یا شروع کننده صحبتی باشم.

پ.ن؛ در شصت روز گذشته فقط حدود ده روز خونه خودمون بودیم...

دیوانه

من یک اخلاق عجیبی دارم. با مثال توضیحش میدم.

مثلا یکی تو تلویزیون برنامه زنده دعوته مدام سوتی میده یا یک حالتی پیش میاد که خیلی ضایعه. من اصلا برام جالب و سرگرم کننده نیستش و تا جایی که بتونم فوری کانال رو عوض میکنم که نبینم. 

یا مثلاً دیدین ملت مدام تو اینستا و ...کلیپ لحظات ضایع بقیه رو دست به دست میکنند. من اصلا همچین تیتری ببینم باز نمیکنم یا دیگه اگر خیلییییی وایرال شده باشه و چشمم خورده باشه، نهایت یک بار ببینم. توان دیدن دوباره یا گاهی توان دیدن تا آخرش رو ندارم. انگار من جای اون طرف هستم. 

عادل تو برنامه نود یادتونه مچ می‌گرفت و یا بین مهمونها بحث و رو کم کنی و... میشد؟ من اصلا توان شنیدنش نداشتم.

مناظرات انتخاباتی شاید برای فهم و درک وضعیت خیلی خوب بودن ولی من از یک جایی حس میکردم دیگه نمی‌کشم...

نمی‌دونم این چه اخلاقیه...ولی دقیقا همین الان در حال دیدن یک سریال بودم که طرف رو دعوت کردن یک جای خیلیییییییییی با کلاس، این و دوستش سطح و درجه و شرایط اونجا رو نمیدونن و یک ساک وسایل ارزون قیمت برداشتن که برن اونجا بفروشن و...حس میکنم قراره خیلیییی اتفاقات و نگاه‌های ناجوری رخ بده... نتونستم ببینمش. اول اومدم بنویسم اینجا بعد برم ببینمش... هی وسطش فیلم رو متوقف میکنم نفس میکشم!!!!!!!

هیچ جا خونه خود آدم نمیشه

غذا درست کردن تو خونه دیگران برای من خیلیییی سخته... حتی خونه مامانم! 

صورت ندارم عملا

چند روز هست اومدیم خونه مامان مهرداد در شهر دیگه... اول که انگار مریض بودم، ولی تبدیل شد به حالات  و نشانه های آلرژی... آبریزش  از بینی، ریزش اشک و عطسه های مداوم از ته دل و همزمان به هم ریختگی هورمونی زودتر از موعد و جدیدا هم انگار کمی دندونم درد می‌کنه!!!!! عملا صورت ندارم.

امشب خودم رو توی آینه نگاه میکردم... حس کردم دو تا چشمم خیلیییییی تفاوت سایز دارن... البته همیشه یکی ، یک ذره و خیلی کم  کوچیک تر بود ، یعنی انگار پلکم افتاده تر بود و کوچک تر به نظر میومد ولی واقعا امشب حس کردم دو تا چشمم خیلیییی متفاوته. برای اولین بار در عمرم حس کردم چشمام گود رفته...اصطلاح درستش اگر این نیست یادم نمیاد چیه!!! پایین و زیرش گود نرفته. از پلک بالا حس کردم کلا گود شده!!!!! فکر کنم آدم وقتی داغونه نباید زیاد به آینه نگاه کنه. اینکه خونه خودمون نیستیم هم باعث میشه به قیافه م حساس تر باشم. گرچه هیچوقت به روی خودم نیاوردم که چون مثلا خونه مامان همسر هستم بخوام کار خاصی انجام بدم ...البته امیدوارم این همه گودی و داغونی مربوط به این اوضاع جسمیم و موقت باشه.