سن مناسب

فندق چهارشنبه بعد از مدتها غیبت رفته کلاس...کلاسهایی که میره در واقع در یک کلینیک روانشناسی برگزار میشه و هر دوره کلاس مثلا یک هدفی رو دنبال می‌کنه و از این حرفها...سبک کلاسها اینجوریه که اینها فقط بازی میکنند اما هر بازی با هدف خاصی انجام میشه. 

اونجا همه از بچه های دانشگاه هستند و فندق حسابی پارتی داره و کلا با مربی ها و بقیه حس خانواده میگیره.

حالا دیروز که رفته تا وارد شدیم ذوققققق که مامان پازل جدید خریدن!!! یک پازل ۶۰۰ تکه گذاشته بودن توی سالن که مثلا خانواده بچه ها اگر منتظر هستند و افراد دیگه بیکار نباشند،یک ذره ش رو درست کنند.

موقعی که مهرداد رفته فندق رو بیاره این پازل هم بچه امانت گرفته و آورده!!!(گاهی وسایل کلینیک رو امانت میگیره میاره بازی می‌کنه برمیگردونه) میگم مامان خب این پازل ۶۰۰ تکه هست، مناسب سن شما نیست! میگه مامان با تلاش و کوشش میتونم درستش کنم!!!!!!!!

دیشب یک مقداری تلاش و کوشش انجام داده اما امروز ما رو به تلاش و کوشش وادار کرده!!!!!!!!

می‌دونم که تا درست شده ش رو نبینه راضی نمیشه، اینه که نشستم با تلاش و کوشش پازل درست کردم...مهرداد هم بعد از ظهر اومده کمک!!! فندق خان هم یک چهارپایه گذاشته نشسته و غر غر هم می‌کنه.


پ.ن: یک وقت رفتم کلینیک، خانم دکتر میگه این فندق شما هر بازی که میاریم اول می‌پرسه که این مناسب سن من هست یا نه؟! 

حالا از دیروز هی تو دلم غر میزنم که خانم دکتر باید مقاومت میکردم و بهش میگفتن مناسب سنت نیست

الان هم بهش گفتم ببین شما ۱۵۰ تکه ای ها رو عالی درست میکنی، بعدش نوبت مثلا ۲۵۰ تکه س. این رو درست میکنیم اما دیگه اجازه نیست چیزی که واست مناسب نیست رو بیاری!!!(معلومه کور شدم، کمرم هم درد گرفته،کارام هم مونده یا بیشتر غر بزنم؟)


پ.ن شماره ۲: بعد از نهار هر روز اجازه داره که مدتی بازی های موبایلی انجام بده. بعد یک بازی بود که باید یک سری حیوون رو سوار ماشین میکرد میبرد خونه شون و باید جوری مسیر رو تنظیم میکرد که بنزین تموم نشه. من اهل بازی  نیستم اما جدیدا از چندتاش خوشم اومده. میخواستم این بازی رو امتحان کنم اول حواسم نبود هدف بازی چیه؟ هی بنزین تموم میشد. فندق خیلی جدی می‌گفت: مامان! این بازی مناسب سنت نیست. باید وقتی بزرگتر شدی اینو بازی کنی. 

بعد من بازی رو ادامه دادم و باز باختم...یهو با صدای بلندتری گفت: مگه من قبلا بهت نگفتم که این مناسب سنت نیست!!! بگذار یک چیزی بیارم مناسب سنت باشه خب

جراحی مغز وسط خونه تکونی ۱۴۰۱ قسمت سوم

پریروز (روز عید) اون کمدها رو که با اومدن ظرفشویی از دسترس خارج میشن رو تخلیه کردم...البته قبلاً یک مقداریش رو خالی کرده بودم و گذاشته بودم توی اتاق کار. مهرداد اومد کمک کرد. کابینت‌های باقیمونده همه کابینت‌های بالا بودن و من فقط به ردیف اولشون دستم میرسه...

همون پنج دقیقه اول یک بحث ریزی با هم کردیم و در ادامه بسیار هماهنگ با هم کار کردیم و حسابی همه چیز عالی شد. 

بحثمون هم در واقع علتش اینه که معمولا نمی‌دونیم توی مغز اون یکی چی میگذره. من ردیف پایین یکی از کابینت‌های بالا رو انتخاب کرده بودم که موتور مخلوط کن، محفظه آسیابش، خرد کن برقی و آب میوه گیری دستی رو اونجا بگذارم. چرا؟ چون اینها وسایلی هستند که من مدام باهاشون کار میکنم و خوبه که همه یکجا و دم دست باشن. (من هیچ وسیله ای رو روی کابینت نمی‌گذارم و دوست دارم همه قسمتهای اوپن و روی کابینتها خالی باشند) حالا این وسط یک مقداری جا اضافه میومد. توی مغز مهرداد اینجوری بود که پس بیایم همه این وسایل رو به کابینتی با ابعاد کوچکتر منتقل کنیم چون ما سه تا کمد تقریبا پر رو تخلیه کردیم و ممکنه جا کم بیاریم. من اولش مخالفت کردم اما بعد دیدم بهتره مغزم رو به مهرداد نشون بدم گفتم ببین شما کمتر از من با این وسایل کار میکنی، وقتی قراره مدام یک سری وسایل رو برداری و بگذاری باید فضا کافی باشه و اینکار برات سخت نشه. من حواسم به اینکه جا کم نیاد هست و یادآوری کردم که میدونی من چقدرررر به اینکه همه وسایل مربوط به آشپزخونه توی آشپزخونه جا بشن اهمیت میدم (منظورم اینه که ترجیحا وسیله خاصی حتی اونها که توی کارتن هستند به کمدهای اتاقها منتقل نشه)...کابینت ظرفها و قابلمه ها رو هم for example به مهرداد جان نشون دادم که چندین ساعت وقت صرف کرده بودم و اینقدررر جابه جا کرده بودم تا جلو قسمت‌های پر کاربرد، خالی بمونه و استفاده راحت باشه بعد طبقات کابینت‌های دیگه رو بهش نشون دادم و گفتم ببین ما همه رو خیلی باز چیدیم و مدتها هم هستش که تغییرشون ندادیم.پس بیا و به من اعتماد کن...بعد گفتم بگذار وسایل همین طبقه باشن،همزن برقی رو هم اضافه کردم که دیگه خالی نباشه اما همزنم رنگش زرد عروسکیه!!! کنار اون همه وسایل سفید توی ذوق میزد و یهو پارچ مخلوط کن رو گذاشتم به جاش و عالی شد و مهرداد هم از وسواس خالی موندن جا رها شد و منم به وسواس رنگ و هم کاربردبودن وسایل و راحتی استفاده م پاسخ دادم!!!

پس از پایان این گفتگو، کل طبقات رو چیدیم و عالی عالی شد. همهههه چیز هم جا شد. خلاصه که با کمک مهرداد خونه تکونی آشپزخونه در حد جابه جایی و چیدمان کابینت‌ها تموم شد...میمونه تمیز کردن درهای کابینت‌ها و پنجره و در بالکن و گاز و اینها که من این کارها رو خودم انجام میدم،هیچوقت به مهرداد نمیگم...اون طفلک خودش خیلی سرش شلوغه. گرچه هر وقت هم کار میکنم هی میره و میاد و میگه غزل! نمیخواد..‌.خوبه! (عذاب وجدان میگیره من کار میکنم و البته واقعا از نظرش همه چیز خوبه) ولی خب من اکی هستم و اینکار رو دوست دارم. کار هیچکس دیگه هم قبول ندارم که بگیم مثلا یکی بیاد بهم کمک کنه...آروم آروم چند وقت دیگه انجامش میدم! 

ظرفشویی هم بالاخره دیشب خریداری شد! همون بوش. مهرداد چون واسه خرید ال جی هم اقدام کرد و به تعویق افتاد این رو نشانه ای از جانب آسمان در نظر گرفت و از اول هم دلش اون بوش رو میخواست دیگه این شد که دیشب رفت همون بوش رو گرفت. 


پ.ن: شاید سه چهار دقیقه گفتگو سر چیدمان کابینت‌ها خسته کننده به نظر برسه،اما من توی این چند سال یاد گرفتم که فقط کافیه چند دقیقه وقت بگذاریم و یک جراحی مغز و افکار داشته باشیم. از هر گونه صدمات بعدی جلوگیری میشه. جدا از اینها مهرداد واقعا حافظه ش خوبه و بچه زرنگ کلاسه!!!!!! یاد میگیره و دیگه لازم نیست اینها رو بگی... خودش خود جوش دفعات بعد رعایت می‌کنه...

خانه تکانی ۱۴۰۱ شماره دو / ظرفشویی

سه تا کابینت رو هم بازآرایی کردم! این سه تا کابینت از داخل پیوسته هستند ولی بیرونش سه در محسوب میشه. قابلمه،ماهیتابه،ظروف پلاستیکی و انواع آبکش و...اینجاست. بر اساس استفاده ای که این مدت داشتم جوری چیدمان کردم که دسترسی به وسایل پرمصرف راحت تر باشه و کمتر به هم بریزه...دیدم اون ته یک قابلمه بزرگ و چند تا ظرف هم هست که مدتهاست استفاده ای نداشتن،اونها رو هم گذاشتم بیرون که بگذارم جای دیگه...حسابی مرتب شد.

تا الان این سه کمد به علاوه دو کابینت مواد غذایی و کمد وسایل چایخوری از آشپزخونه بازآرایی و مرتب شدند. اون کمد مواد غذایی فوق العاده باب میلم شده...اون سری هم گفتم هر بار درش رو باز میکنم و می‌بندم به عمرم اضافه میشه

چیدمان کابینت‌های آشپزخونه اینجوریه که یک طرف از ورودی تا آخر آشپزخونه که میخوره به پنجره،کابینته.بعد به طرف چپ یک بخشی هستش که زیرش جای لباسشویی و ظرفشویی هست. حالا ما لباسشویی رو گذاشتیم اما جای ظرفشویی خالی بود و من سبد واسه پیاز و سیب زمینی گذاشته بودم. حالا که قراره ظرفشویی بیاد من عملا دو تا کابینت آخر و حتی شاید دسترسی راحت به یک تک کابینت دیگر رو هم از دست بدم. از دیروز اون سه کابینت رو کامل تخلیه کردم. حالا باید وسایل این سه تا رو به نحو مناسبی جاهای دیگه تقسیم کنم و بچینم!!! 

چند وقت پیش چک کردم دیدم ما یک دنیا دستمال کاغذی و توالت اینا داریم. یعنی انگار چک نکرده بودیم و مدام خریده بودیم ...البته بیشتر مهرداد از اینکارا میکنه!!! فکر کردم یک مقداریش رو بیاریم اینجا توی این کابینت‌ها بگذاریم. اگر نیاز شد هم میشه از اونجایی که دسترسی هست بکشیمش جلو و مثلا یکیش رو برداریم. اما باز فکر کردم که لوله های آب و ...با اینکه پوشیده هست به این قسمتها نزدیک هست و اگر یکوقت اتفاقی بیفته دستمالها خراب میشه...یعنی فقط فکرهایی که من میکنم حالا باید بگردم چیزهایی پیدا کنم که تا مدتها لازم نداشته باشیم بالاخره اون کابینت‌ها خالی بمونه خیلی اسرافه

میگم حالا بماند که ما هربار خواستیم ظرفشویی بگیریم موردی پیش اومد یا دلار رفت بالا یا موارد دیگه...اما بالاخره این چند روز که قرنطینه خودمون هم تموم شد میخواستیم بریم بگیریم. حتی دیشب مهرداد و باباش رفتن بگیرن اما اون مورد ضربه خورده بوده و قرار شده فردا برن.

اول اول با اینکه دوستان اینجا توصیه های دیگه ای داشتن ما تصمیم گرفتیم دوو بگیریم. چون لباسشوییمون دوو هست و ما الحمدلله خیلی ازش راضی بودیم و هستیم. نزدیک خرید بودیم که دقت کردیم دیدیم مدل نوشتار برند دوو مشابه لباسشوییمون نیست و هر مغازه با دیگری فرق داشت...با تحقیق هم به علت درستی نرسیدیم و اینو بیخیال شدیم. گرچه در اینکه همه اینها از خارج اومده هیچ شکی نبود ولی دیگه دلمون رو زد. رفتیم سراغ ال جی...دوستام چند نفر داشتن و همه اکی بودن و اینجا هم ال جی زیاد بود. اون مدل ال جی که مد نظر ما بود با نسل چهار بوش تفاوت قیمتی در حد دو ،دو و نیم میلیون داشت. مهرداد خودش گفت این مقدار زیاد نیست و پس همون بوش رو میگیریم...من کلا توی این موارد دخالت چندانی نمیکنم. دقت میکنم اما تصمیم نهایی رو هر چی مهرداد بگه اکی هستم...همه تلاشش می‌کنه که خوب باشه. 

حالا کلییی چک کردن و پرس و جو و اینا شد اینکه میگفتن ال جی اگر خراب بشه قطعاتش اینا راحتتر گیر میاد و ارزون تره.اما قطعات بوش گرون هستش و گاهی هم راحت گیر نمیاد. 

برنامه های شستشوی ال جی مدنظر ما از بوش سری چهار بیشتر بود و صفحه کلیدش هم لمسی بود.خیلی مهم نیستا ولی ظاهر صفحه کلیدش بهتر بود...

خلاصه ته تهش گفتیم همون ال جی رو میگیریم که دیگه نگرانی هم نباشه، منم واسه اینکه حس بهتری داشته باشیم به مهرداد گفتم اون تفاوت قیمتی رو هم ساندویچ ساز میخریم اونجوری دو تا چیز خریدیم. حالا باز دیشب که رفتن واسه خرید و نشده و فروشنده ها هم مجدد از بوش تعریف کردن دوباره مهرداد خان رفته توی فکر...

غیر از نسل چهار،نسل شش و هشت بوش هم اومده...اما اینطوری نیستش که مثلا نسل چهار تولید نمیشه...سبک و استایلش و برنامه ش و...منتسب به اون نام هستش. نسل چهاری که مغازه مورد نظر ما داره مدلش ۲۰۱۹ هست. نمی‌دونم والا. موندیم...

دوو حدود نه و نیم تا ده هست که البته اونو صد در صد رد کردیم.

ال جی چهارده که تا ۱۳/۸۰۰ اکی شده.

بوش نسل چهار مدلی که اینجا هست ۱۶/۵۰۰

این قیمتها رو با قیمت سایتها و مغازه ها مقایسه نکنید. اینجا این قیمته.

کلین شیتمون خراب شد

راستی رکورد ما هم خراب شد و بالاخره کرونا گرفتیم!!!

روز پدر رفتیم خونه مامان مهرداد و کیک بردیم...شب که برگشتیم خونه و رفتیم که بخوابیم فندق ناآروم بود و متوجه شدم که بدنش داغه...همون موقع استامینوفن رو بهش دادم و خودم هم بالش و پتو برداشتم رفتم اتاق فندق بخوابم...تا صبح چند دفعه طفلک بیدار شد و فرداش مهرداد رفت هویج و سبزی بگیره واسه سوپ که دیدم کلییی چیز میز دیگه هم خریده. گفت احتمال دادم شاید مریض شده باشیم بیشتر خرید کردم. فندق همچنان تب دار بود و من اینجور مواقع درمان روتین سرماخوردگی واسش انجام میدم و حواسم به تبش هست. ما دو نفر سالم بودیم اما همه خانواده رو بستم به آب گرم و عسل و نشاسته و چند تا نوشیدنی گرم دیگه...آخر شب که شد مهرداد هم گفت ته گلوم یک جوریه!!! دیگه ایشون هم از فرداش افتاد به حال تب و بدن درد و از خونه مامان اینا هم خبر رسید که مامان و بابا هم حالشون خوب نیست!!! دیگه مطمئن شدیم که خودشه و کرونا به ما هم رسید. مهرداد تا ظهر خیلی گیج بود و تب اذیتش میکرد. بعد از ظهر از حالت گیجی خارج شد و مامانش رو برد اورژانس. مامان بنده خدا حالت تهوع شدید جوری که نه میتونستن بایستن، نه چیزی بخورن...اورژانس یک سری دارو به هر دو خانواده داده بود و گفته بود هر کی توی خونه هستش هم بخوره!!! 

فندق الحمدلله روز چهارشنبه با گفتگو راضی شد که پارچه ی نمدار واسه خنک کردن دستها و پاهاش استفاده کنم و این جریان شبش هم ادامه داشت و یهو از ظهر پنجشنبه سر حال و شاداب رفت سراغ اسباب بازی هایش. واسه فندق شروع بازی یعنی پایان تب. البته من داروهاش رو تا چند روز ادامه دادم فقط میزان استامینوفن رو کم کردم. گفتم بالاخره بچه هست ممکنه نتونه مشکلات کوچیکتر رو بگه. خودم از جمعه کمی بدن درد حس کردم و این یعنی تب داشتم. اما به خودم گفتم غزل! اگر بدن درد و تبت اندازه اون دوز سوم واکسن شد، دراز بکش. اگر نشد قوی باش و آروم آروم به کارها ادامه بده. دوز سوم آسترازنکا زدم و یک روز و نیم افتادم تو رختخواب. چند روز بعدش هم بی اشتها بودم. الحمدلله اصلا به اون حد نرسید و تونستم از بقیه مراقبت کنم. مهرداد هفته اخیر رو دانشگاه نرفت. فقط به مامانش اینا سر می‌زد و دو بار دیگه اورژانس و دکتر رفتند. 

ما زودتر رو به بهبودی رفتیم اما مامان و بابا تازه کمی بهتر شدند. پنجشنبه سی تی اسکن هم دادند و مطمئن شدیم مشکلی نیست. خیلی هم بامزه هستند...دکتر دارو داده کلییی تفسیر دیگه روی دارو میگذارن و در برابر خوردنش مقاومت میکنند. حالا من درک میکنم که واقعا لازمه خودمون هم یکم داروها رو بررسی کنیم مخصوصا افرادی که مشکلات دیگری هم دارند ممکنه از چشم دکتر دور مانده باشه. اما خب این دکتر رو خودشون انتخاب کردند و اصرار کردند همین باشه و داروها هم در حد تقویتی و ضدسرفه اینها بود...

خلاصه که مامان باباها همگی عزمشون جزم کردند مارو حرص بدن.

دیگه من این حدود ده روز اینقدرررر شستم و پختم و ناز کشیدم که خداروشکر. واقعا همش خداروشکر میکردم که اونقدری مریض نیستم که نتونم از پس کارها بربیام... مامان اینا که اهل شام مفصل نیستن و میگفتن غذا هم زیاد میفرستی و کافیه، لذا شام پختن نداشتم. اما نهار تا جایی که تونستم سوپ و یک غذای دیگه برای خودمون و مامان اینا آماده میکردم و مهرداد میبرد اونجا. خونه هامون نزدیکه.

آخر هفته قبل هم بعضی چیزها تمام شده بود و لازم داشتیم پسر عمو مهرداد زحمت کشید خرید کرد واسه مون آورد. مهرداد مشکلی واسه بیرون رفتن از لحاظ جسمی نداشت اما نمی‌خواست راه بیفته همه مغازه ها رو بره از لحاظ ناقل بودن و اینا. حالا جالبه پسر عمو که خریدهای رو آورد گفت منم جدیدا حس میکنم ته گلوم یک جوریه و فرداش اون بنده خدا و خانواده ش هم رفتن تو تب 

خلاصه این ته گلو خیلی مهمه

الحمدلله الان خوبیم...من چند روز گرفتگی صدا داشتم و یکم سرفه که الان خوب شده. مهرداد هم همینطور و خوبه. مامان اینا هم یکم ضعف مونده که ان شاالله دیگه مشکلی نیست.

به مامانم هم نگفتم مریضیم. کلییی خودش رو اذیت می‌کنه و دم به ساعت میخواد زنگ بزنه و حرص بخوره. زنگ که میزد هنوز صدام نگرفته بود. صدا که گرفت دو روز زنگ نزدم.الحمدلله مامان هم زنگ نزد. بعد از دو روز هم یک مدلی بلند حرف میزدم خش صدام معلوم نباشه خیلی و الحمدلله نفهمید. البته به بابام گفتم. 

روز جمعه داشتم با خودم فکر میکردم بابام هیچوقت خودش زنگ نمیزنه معمولا خونه ی ما. هر وقت مامان زنگ میزنه بابا هم صحبت میکنن. یهو لوس درونم دلش خواسته بود که چون بابا می‌دونه مریضیم کاش خودش زنگ میزد...بعد هم لوس درون رو راضی کردم که اصلا تو عاشق همین خصوصیت بابا هستی و خودت هم یکجورایی همین مدلی هستی.اینکه الکی جو نمیدی،آرومی، مطمئنی همه چیز اکیه، حرص الکی نمی‌خوری...لوس درون راضی شده بود که یهو تلفن زنگ خورد و بابام بود. دیگه داشتن احوال مریضها رو میپرسیدن که صدای مامانم از دور شنیده شد کییییییی مریض بوده؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! چی شده!!!! 


پ.ن ۱: روزها در اون لپ تاپ کوفتی باز نکردم...به مهرداد میگم ان شاالله اگر شهاب سنگ نمیاد کاش بشینم دور کارهام. بگم البته هیچکس به اندازه تنبل درونم مقصر نیست. خیلی واسم سخته صحبت از پایان نامه م...شما به عنوان تم کلی همیشه موجود در نظر بگیرینش و تصور نکنید چون ازش صحبتی نمیشه نیستش...

پ.ن ۲:واوووو...حس میکنم تا مامان خوب بشن و یکم جون بگیرن یادشون میاد که شیرینی درست کردن دیر شده و انگار تصمیم دارن بیان خونه ما درست کنند. باید تا اون موقع آشپزخونه م هم بتکونم...

البته من عاشق تمیز کاری هستم و اگر این تم کلی روی مخم نبود تا حالا تکونده بودم خیلی جاها رو...به مامان بنده خدا ربطی نداره. اون ظرفشویی بود خیلی وقت پیش نظر پرسیدم فکر کنم اونم به زودی خریده بشه. ماجراها داشتیما. پست جدا میخواد...در واقع آشپزخونه تکونی اصلی به افتخار ایشون انجام میشه. 

حنا

اون فامیلمون که توی این شهر بود و آرایشگاه داشت و پارسال رفتم پیششش موهام رو رنگ کردم دیگه آرایشگاهش رو بسته و کلا رفته در زمینه دیگری که مهارت داره کار میکنه. مطمئنم میشه بهش بگم که بیاد خونه مون یا برم خونه شون و واسم کار رنگ انجام بده اما یکم فکر کردم و در نهایت تصمیم گرفتم موهام رو رنگ نکنم.

یکی اینکه نمیدونم واقعا شرایط خونه هامون تا چه حد واسه اینکار آماده س...

مورد بعدی اینکه الان که آرایشگاه نداره مواد و امکانات لازم رو من بگیرم، ایشون بگیره ...چطوری میشه کلا...(از ابهام بدم میاد)

و نهایت اینکه فکر کردم پایین موهام هنوز از همون رنگ پارسال مونده و زشت هم نیست. خوشگله...میمونه از ریشه تا وسط موهام. برنامه و اتفاق خاصی هم درپیش نداریم، پس تصمیم گرفتم حنا بزنم. حنا رو با یک سری چیز میز که هنوز تصمیم نگرفتم چیا باشه مخلوط میکنم و میزنم به موهام. مخلوط کردن با یک سری مواد دیگه هم واسه اینکه قرمز نشه خیلی...

آرایشگرها میگن اگر موهات رو قبلا حنا زده باشی رنگ نمیگیره...خب من فعلا قصد رنگ کردن ندارم. پس میشه صبر کنیم حنا هم پاک بشه و بعد اگر لازم شد و عمری بود رنگ بزنم. الکی یک عالم هزینه هم نکنم...ریسک کرونا هم کم میشه( اون فامیلمون الان تو یک مرکز پزشکی کار میکنه).

مامان مهرداد همیشه موهاشون رو حنا با یک سری چیز میز دیگه میزنن. اینقدر زیباست که خدا میدونه انگار هایلاتی مشی چیزی کرده باشند. موهای خودشون هم خوشرنگه و با این که قاطی میشه واقعا زیبا میشه.


پ.ن: موهام دیگه زیادی داره سفید میشه. الان این تیکه که رنگش رفته قشنگ پر از موهای سفیده. گرد سفیدی روشون پاشیدن انگار. ارثیه ولی خب دلم نمیخواد بیشتر بشه. چندی پیش اوایل بهمن یک سفر کوتاه با چند نفر از فامیل رفتیم. شرایطی پیش اومد که مجبور شدیم دو قسمت بشیم. خانم ها یک واحد آقایون یک واحد... یکی از خانم ها ازم پرسید غزل جون چرا این همهههه موهات سفید شده؟! خیلی همه شون خوب و مهربونن و میدونم اصلا قصد ناراحت کردن منو نداشت. به نظرم واقعا موضوع خاصی هم نیست. اما نمیپرسید بهتر بود... نیازی نبود در واقع. من خودم هیچوقت همچین چیزایی از کسی نمیپرسم. وقتی پرسید من هنوز دهنم رو باز نکرده بودم یهو مامان مهرداد گفتن مال رنگه!!! مامان واقعا توی حرف زدن سعی میکنند مراعات کنند و با اینکه همیشه هر چی فکر میکنند لازمه رو در نهایت به زبون میارن اما بسیار تلاش میکنند که مودبانه باشه، دوستانه و مادرانه باشه و من همیشه سعی میکنم همین تلاششون رو ببینم و کمترین گارد رو نسبت بهشون داشته باشم. اما تو اون لحظه واقعا جا خوردم. البته مطمئنم مامان هول شده بودن. مامان مهرداد یک خصوصیتی که دارن اینه که بر خلاف من که بسیار مطمئن و ریلکس صحبت میکنم و عالی موقعیت رو کنترل میکنم مامان اصلا اینجوری نیستن و هول میشن. خیلی وقتها من تو این لحظات به داد مامان میرسم و جمع میکنم قضیه رو. خلاصه من هنوز دهنم باز نشده بود یهو مامان گفتن مال رنگه. البته من خیلی آروم گفتم ارثیه! من زیاد رنگ نمیکنم...آخرین بار واسه سومین بار پارسال بهمن رنگ کردم موهامو ...و صحبت هم ادامه نیافت. من واقعا واسم مهم نیست... اما خب دوست ندارم هم الکی درباره ش صحبتی بشه. 

حالا این سری یک حنای خوشگل بزنم ببینم چی میشه. قدیما که اصلا موهام هم سفید نبود همیشه موهام رو حنا میزدم و کلییی خوشگل میشد. شرابی نازی میشد تا مدتها هم یک بوی خوبی میداد.