از بین انبوه سریال کره ای هایی که هی شروع شدن و هی تموم شدن و من ندیدم که ندیدم که مثلا کار و درس دارم...بالاخره چند روزی میشه که یکیش رو که در حال پخشه شروع کردم. اینجوری که یک پاراگراف میخونم و دو دقیقه سریاله رو میبینم و باز دوباره یک پاراگراف میخونم و ...من توی اون دو دقیقه پر از حس میشم
بماند که باز خودم رو تبدیل به آدم بد زندگیم کردم و نتونستم روی دلم پا بگذارم و قسمتهایی رو بی وقفه دیدم...
من میدونم احتمالا این سریال قراره غمگین تموم بشه ولی میبینم...تلخه ها ولی موندگاره...شاید هم خوب تموم شد...
ممکنه یکی بیاد از همون نقدها که من واسه سریال یاور نوشتم واسه این سریالهای منم بنویسه ها...ولی چه اهمیتی داره...مگه نقد من به کسی برخورد؟!
من نفسم بند میاد وقتی میبینم اینا عشق تو نگاهشون موج میزنه، من غم چشمهای اینارو میبینم به یاد سالهای عاشقی خودم میفتم...
اصلا وقتی تو شب نامزدی پسره، نگاه پسره میفته به کفشهای دختره میبینه، کفشهایی که پسره بهش هدیه داده رو پوشیده من میمیرم واسه اون نگاهش ، قلب من باهاش مچاله میشه...نفسم بند میادا ولی نمیدونید چقدر انرژی بخشه واسم...
من عشق رو تجربه کردم...چند بار. حالا اگر یک چیزی اشتباهی باشه یا به موقع نباشه یا تهش خوب نباشه معنیش این نیست که عشق نبوده...حس و حال خوب بوده بالاخره ...
من وسط این سریالام هی عاشق میشم هی عاشق میشم... شکست عشقی میخورم ...دلتنگ میشم...آخ دلتنگی ...کاش دل کسی هیچوقت تنگ نشه ...
دیگه به کسی نگید که من میرم سریال میبینم طرف توش جنه(goblin) که کلییی سال عمر کرده و سر محو شدنش از دنیا چه اشکها که نمیریزم...قلبم با اون دختره که عاشقش بود له شد...
کلیپهایی که با سکانس های اینها میسازن و آهنگ غمگین یا شاد میذارن روش هم میبینم و حسابییییی عشق میکنم...
حالا این که الان میبینم که انگاری قراره داماد از مراسم نامزدیش فرار کنه و البته که هم عروس و هم داماد قربانی سیاست خانواده ن...
خلاصه فعلا در جریان باشید نفسم رفته با عشق داماد فراری و دختر داستان...
پ.ن: من یادم میاد یکروزهایی قلبم از فکر مهرداد میخواست بایسته، اما نمیتونستم بهش بگم دوستت دارم...
اولین باری که مهرداد رو میخواستم ببینم سر کلاس نقاشی بودم، میخواست بیاد جلوی کلاس نقاشیم... من عاشق اون کلاس بودم. واسه اولین بار در زندگیم رفته بودم کلاس نقاشی، اونم یک کلاس عالی با یک استاد فوق تصور... اون زمان من عاشق مهرداد نبودم ...اصلا عجیب بود چرا میخوام ببینمش...ولی خب از تهران اومده بود و قرار گذاشته بودیم همو ببینیم...من دست و پام یخ کرده بود...جا واسه قلبم کم بود... هیجان داشتم... عشق نبودا هیجان بود...یک جور گنگی خاص که من دارم چیکار میکنم؟! من از این پسر فقط اسم و فامیلش رو میدونم ...من از اون آدمی که 4-3 ساله میشناسم و هر روز از صبح تا شب سر کلاس میبینمش و اون همه بهش دل بستم و داغونم کرد چی دیدم که از این ببینم... اما به خودم گفتم فقط برو ببین چیه، چه جوریه...مثل یک دوست معمولی... واقعا هم دوست خوبی بود...چند ماه بود میشناختمش اما هیچوقت ندیده بودمش...
وقتی کلاس اون روز که بیش از همیشه کش اومد تموم شد، به هم زنگ زدیم ، اول یکی که تلفن روی گوشش بود داشت به من نزدیک میشد که خدا خدا کردم این نباشه، رد شد و نبود. بعد رسید سر اون کوچه و گفت من فلانجا ایستادم...خدا میدونه اینقدررر تاریک بود و من هم اصلا روم نمیشد درست بهش نگاه کنم که هیچی از این بشر ندیدم. یک دسته نرگس بهم داد ...هنوزم پاییز که میشه چشماش پی نرگسه که توی گرونی نرگس ها دسته نرگس پرو پیمون تری برام بگیره...
چقدر با هیجان و در عین حال لطیف تعریف می کنی. من حدس می زنم آشنایی شما و همسرت به صورت اینترنتی بوده باشه.
سلام عزیزم...ممنون از حسن نظرتون
البته گفته ماجرای آخرین عشقم هم قبوله...
فعلا که شارمین امیریان منو به چالش دعوت کرده و خواسته ماجرای اولین عشقم رو بنویسم
نمیدونم خودمو بندازم تو چاله (چالش) یا نه
عشق یه موهبت الهی هست خوبه که تجربه ش کردی و بهتره بگم خوبه که تجربه ش کنیم حتی اگر بعد بفهمیم اشتباه کردیم ولی برای خودمون تعریف عشق رو میده و حسش میکنیم با تمام وجود
دقیقا همین طوره...
هیچوقت هم نمیدونی کی و چه جوری میاد...
واقعا واسه همه آرزو میکنم. دیگه اگر به وصال هم منتهی شد که چه بهتر
من که قبولت کرده بودم! خودت این بازی تمیز! رو شروع کردی
سلام.
آقا قبول نیس! باید ماجرای اشنایی و عشق و ازدواجتون رو کامل بنویسی!
شارمین جان
بیا و مارو همینجوری بپذیر...
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
واقعا این شعر مناسب این پست بود...سپاس سهیلا جان دل
وای خواهرهمین چندروزپیش وبلاگتودیدم هیچی ننوشته بودی چطورتواین فرصت کم این همه مطلب نوشتی خداقوتتت.
منم دیدم کلیپ های عاشقانه روخیلی دوست دارم.یاداحساس پاک وعاشقانه جوونیم می افتم به قول تو گرچه شایدکارمون اشتباه بودوگرچه به نتیجه نرسیدیم.
ولی من سریالهای عاشقانه ای میبینم که بدونم آخرش خوشه قلبم طاقت غصه نداره
دیگه گاهی نوشتنم میاد.
من سریالهای غمگین هم دوست دارم... معمولا بیشتر هم توی ذهن میمونن... گرچه اگر یک وصال شیرین نشون بدن هم استقبال میکنم... یکوقتهایی کلی حرصمون میدن تهش نمیگذارن خوببببب عشق کنیم با حال خوبشون