چالش شارمین. موضوع داستان آشنایی من با آخرین عشقم قسمت سوم

راستش من فکر میکردم این ماجرا بعد از یک مدتی تموم میشه و به خودم میگفتم بابا این پسر میره یکی واسه خودش تهران پیدا میکنه. مگه دوست قحطه؟ چه کاریه این همه پول تلفن و انرژی گذاشتن واسه آدمی که قلبش کلا یک جای دیگه س!

اصلا باورم نمیشد قراره بیاد که همدیگه رو ببینیم! درسته اون در واقع میخواست بیاد خونه شون و شهر خودش ولی عنوان میکرد که انگیزه اصلیش اینه که واقعا دوست داره منو ببینه ولی من واقعا واسه دیدار توی این رابطه هیچ برنامه ای نداشتم!

وقتی نوشت که فلانی قدم رو اندازه گرفت. از 180 بیشترم. بیام ببینمت؟ من شوک زده بودم و در عین حال خنده م گرفته بود که این چرا اینقدر منو حرفهام رو جدی میگیره؟!گفتم دقیقا چند بود؟ گفت 185-184! گفتم بیا. قبولی!

بالاخره دیدم چاره ای نیستش. خدایی پسر خوب و مهربونی بود و خیلی به من لطف داشت و چیز خاصی هم طلب نمیکرد. هر جا به مشکل میخوردم ازش کمک میگرفتم. توی اون مدت هم دیده بودم که چقدر پشتکار داره واسه کاراش، چقدر قشنگ امور مربوط به خودش رو برنامه ریزی و جمع و جور میکنه. چون از روزمره ش واسم تعریف میکرد من ناخودآگاه با علایقش آشنا میشدم. نگرانی هاش، مدل تفکرش، سبک زندگیش رو میدیدم.آینده ای که واسه خودش ترسیم میکرد واسم جالب بود. ولی فقط نگاه میکردم.

نگفتم براتون که یک روز گفت ماهگردمون مبارک!!! آقا ماه گرد چی؟ گفت الان یک ماه شده که تو قبول کردی دوست دختر من باشی و من حال خوبی داشتم توی این یک ماه!!! منو میگی؟ از این همه پروانه ای بودنهای هرگز ندیده توی شوک بودم!!!

بالاخره قرار شد مثلا یک آخر هفته ای رو بیاد شهرشون (محل دانشگاه من). اما نمیدونم برنامه ش چطوری عوض شده بود که یهو گفت دو روز زودتر میرسه. من اون روز کلاس نقاشی داشتم. هر هفته سه شنبه ها میرفتم کلاس نقاشی. از 6 تا 8 شب. گفت من ظهر میرسم. گفتم راستش بیا فقط یکبار همو ببینیم. بعد از کلاس نقاشیم یکم زمان دارم تا بخوام برم خوابگاه . میخوای هم روز بعدش برنامه بگذاریم! گفت  همون بعد از کلاست میام!

نسیم دوست و همکلاسی و هم اتاقیم (که از قبل از تولد ما خانواده هامون با هم دوست بودند) بیشتر از من هیجان داشت و انگار اون میخواست بره سر قرار! طفلک شاهد همه روزهای تلخ و شیرین من بود و در عین حال اینکه یکم دلهره داشت از این دوست اینترنتی، اما دوست داشت من این قرار رو برم.

خیلی وقتها من گوشیم رو توی اتاق رها میکردم و ساعتها میرفتم اتاق دوستای سال بالایی و سال پایینیم. وقتی برمیگشتم میگفت غزل این مهرداد اینقدررررررر به این گوشیت زنگ زد که گفتم خاموش میشه ... حداقل جایی میری گوشیت رو ببر. گناه داره بنده خدا! میگفتم از اول بهش گفتم که من نمیتونم منظم و مرتب و همیشه در دسترس باشم و قبول کرده. بیخیال. اینم خسته میشه... اصلا من این آدم رو به رسمیت نمیشناختم. بس که دلم پر از جای زخم بود...نسیم خیلی دوست داشت این قرار خوب پیش بره و من از اون مود داغونی که داشتم بیام بیرون.

من اون روزتوی کلاس تمام مدت دست و پاهام یخ کرده بود. نفسم بالا نمیومد و حس یک دختر 15-14 ساله داشتم که دور ا ز چشم مامان و باباش میخواد بره سر قرار با یک پسر! از این آدمها نبودم که به صورت جدی و با برنامه هر روز با یکی باشم و اون یک نفر هم همکلاسیم بود و پیش اومده بود. بقیه پسرهای دور و برم همه دوست معمولی بودند و فرقی با یک دختر نداشتن برام. اون دو ساعت گذشت و یادمه استاد چند دقیقه ای هم بیشتر باهامون کار کرد و من دیگه از هیجان قلبم داشت می ایستاد!

بالاخره تموم شد و رفتم بیرون از آموزشگاه. کوچه ی آموزشگاهمون خیلیییی تاریک بود. از اینا که مثلا از  اول تا آخر کوچه نهایت دو تا لامپ از این زردها روشن بود و واقعا در حالت عادی هم چیز زیادی دیده نمیشد. بهم زنگ زد که من رسیدم و منم گفتم که آره من اومدم بیرون از آموزشگاه! مدام هر کی که رد میشد رو چک میکردم و همزمان با هم حرف میزدیم که یکی رو دیدم تلفن روی گوشش هست و به من نزدیک میشد و شمایل کلیش اصلا جالب نبود و هی میگفتم خدایا این نباشه که الحمدلله رد شد و نبود. بعد یهو گفت من الان دقیقا سر کوچه ایستادم.(ماشین نداشتا. پیاده بود). من سر کوچه رو نگاه کردم گفتم دست تکون بده و وقتی یکی رو دیدم که دستش رو بالا برد، تلفن رو قطع کردم و رفتم به سمتش.

خدا میدونه حتی یک لحظه نتونستم توی صورتش نگاه کنم. اصلا توان بلند کردن سرم رو نداشتم و فقط اطراف رو نگاه میکردم. یک دسته نرگس گرفت به سمتم و گفت این برای شماست! واقعا خوشحال شدم و ذوق کردم و تشکر کردم. زود راه افتادیم به سمت داخل کوچه و همون اندک نور خیابون اصلی هم محو شد. چون همراه با هم راه میرفتیم من نگاهم به سمت رو به رو بود.  آدمی که من اونقدرررر راحت باهاش چت میکردم و تلفنی حرف میزدم برام غریبه شده بود! همش میگفتم عجب غلطی کردما! آخه من آدم دوست پسر داشتنم؟! اونم اینجوری؟

یکم که راه رفتیم و حرفهای معمولی زدیم گفتم که راستش من باید برم جایی و بعد زود برگردم خوابگاه...ممنون که اومدی و ...گفت کجا میخوای بری؟ مسیرت جوری هستش که منم بیام؟ گفتم میخوام برم عطری، ادکلنی چیزی واسه یک نفر بگیرم.

یکی از بچه های خوابگاه به اسم نیلوفر تازه نامزد کرده بود و نامزدش واسه اولین بار بخاطر همون تعطیلات میخواست بیاد دیدنش. نیلوفر اومد اتاق ما و گفت غزل من امتحان دارم و نامزدم یهو گفته میخواد بیاد و من واقعا دوست دارم یک هدیه ای براش بگیرم. کارت بانکیش رو داد به من و گفت میتونی واسم یک ادکلن خوب مردونه بگیری؟ قیمتش هم اصلا مهم نیست. نیلوفر بچه پولدار بود و این که محدودیتی نگذاشت خرید رو آسونتر میکرد. گفتم آره باشه. بعد از کلاسم میرم واست میگیرم.

حالا من یک آدمی هستم که از بوی عطر و ادکلن سردرد میگیرم و اصلا نمیتونم عطر بزنم یا هر مدل کرمی استفاده کنم. امیدم به انتخاب فروشنده بود و اینکه نهایتش کمی سردرد بگیرم دیگه! وقتی مهرداد گفت که دلش میخواد همراهم بیاد گفتم آهان آره خب بیا بریم و تو یک ادکلن خوب و خوشبو انتخاب کن. مرد هم هستی و سلیقه ت بهتر از منه.

با هم رفتیم جایی که مهرداد گفت که  یکی از خیابونهای مشهور و با کلاس شهر هم بود. ادکلن رو انتخاب کردیم و من خیلییی عجله داشتم که زودتر برگردم خوابگاه. چون من سه شنبه ها 8 کلاسم تموم میشد مجوز گرفته بودم که همون یک شب رو کمی دیر بیام. اما دیگه نه اینکه 11 شب!!! توی مغازه که بودیم وسایلای کلاس نقاشیم که توی دستش بود یهو افتاد و من گفتم استادمون کلی تاکید کرده بود که این کنته ها روی زمین نیفتن، مغزشون از داخل میشکنه! با خنده گفتم اگر شکسته باشه باید هزینه ش رو بدیا! تاکسی گرفتیم و توی تاکسی یهو یک کتابی رو کرد و گفت اینم عذرخواهی واسه شکستن احتمالی کنته ها!

اسم کتابه بود "آیا تو آن گم کرده ام هستی؟" از این کتابهای باربارا دی آنجلیس در مورد زن و مرد و ...بود. خیلی حس خوبی داشت هدیه ش و من واقعا توی اون مقطع از زندگیم از خوندن اون کتابه چیزهای زیادی یاد گرفتم گرچه که ممکنه همه بخشهاش رو قبول نداشته باشم ...اما برای من لازم و راهگشا بود.

شاید بگید بالاخره دیدیش؟ باور نمیکنید اما نه! من اصلا نمیتونستم توی صورتش نگاه کنم. حتی وقتی منو نگاه نمیکرد. حتی توی مغازه، حتی وقتی همه جا پر از نور و لامپ و چراغ بود. کلا در سر به زیرترین حالت ممکن از بدو تولدم به سر میبردم. این غزل هیچچچچچ شباهتی به غزل واقعی نداشت! موقع برگشت توی خیابونی که نزدیک خوابگاهمون بود بهش گفتم ممکنه پشت سر من بیای؟

البته که مسیر خونه شون کلا یک سمت دیگه بود انگار ولی خب دلش میخواست تا در خوابگاه با من بیاد مخصوصا که من بهش گفته بودم فقط همین یکبار قرار حضوریمون باشه (نمیدونم چه فکری میکردم. فقط در توانم نبود!)

وقتی رسیدم این طرف خیابون ورودی دانشگاه و خوابگاه، بهم گفت میشه یک لحظه سرت رو بیاری بالا من ببینمت؟البته که سرم رو بالا آوردم و توی اون تاریکی محض نگاش کردم اما به آنی نگاهم رو به اطراف چرخوندم... بهم گفت تو خیلی نازی ... اینقدر گفتی صدام از خودم خوشگلتره که من گفتم حالا قراره چی ببینم...

تشکری کردم بابت نظرش، هدیه و گل و کمکی که بهم برای خرید ادکلن کرده بود و خودم رو پرت کردم توی خوابگاه.

فقط یادمه نسیم پرید جلوی در اتاق و گفت: غزل کجایی؟ غزل چی شد؟ غزلللللل...

صورت نسیم نشون میداد که در تمام اون مدت داشته حرص میخورده و فکر میکرده و استرس داشته. طفلک چند تا پیام هم بهم داده بود از نگرانی اما من ندیده بودم.

گفت دیدیش؟ گفتم نسیم من اصلا نمیدونم چه شکلی بود...ولی آروم و مهربون بود. اینا رو هم واسم آورده بود!

از حدود یکساعت بعد دیدم که مهرداد sms داد که من حالا چطور برگردم تهران؟ من اصلا باورم نمیشه که دیدمت ...واقعا دیگه نمیخوای همو ببینیم و اصرارررر که بگذار چند بار همو ببینیم ...

بالاخره نمیدونم چطور گذشت و چیا گفتیم و بالاخره قرار شد فردا عصرش دوباره همو ببینیم. راستش به خودم قول داده بودم این سری به خودم مسلط بشم و بتونم عادی رفتار کنم. به خودم میگفتم حداقل ببین این آچار فرانسه چه شکلیه؟ چه تیپیه...

عصر آماده شده بودم که برم سر قرار اون روز، همون دوستم که بهم گفته بود حالت اینروزا چطوره و یکی رو راه بده به زندگیت اومد دم در خوابگاه چیزی واسم بیاره. با اینکه من معمولی بودم اما نمیدونم چی شد گفت غزل جایی میری؟ گفتم نیوشا! همون پسر دیوونه بود که گفتم گاهی زنگ میزنه و پیام میدیم به هم، همون اومده همدیگه رو ببینیم... نیوشا جوری جیغغغغ میزد که حیثیت نموند برامون... میدونید همه میدونستن من چقدر بد شکستم (با اینکه نمیدونستن بین من و همکلاسیم چی گذشته)، از هر آدم جدیدی توی زندگی من استقبال میکردند. اینقدر که بچه ها حتی پسرا دوست داشتن انتقام بگیرن و علنا بهم میگفتن من دوست نداشتم!

من رفتم اونجایی که قرار گذشته بودیم. این تصویر رو هیچوقت فراموش نمیکنم...

دیدم یک پسر خوش تیپ قد بلندی یک پاش رو زده به دیوار پشت سرش، مدام موبایلش رو چک میکنه و وقتی بهش نزدیک شدم یهو صاف ایستاد و گفت سلام غزل جان.

من زل زدم بهش و نگاهش کردم... جلوی من پسری ایستاده بود با پوست روشن ، چشمای سبز و موهای مشکی...من برای نگاه کردن بهش باید گردنم رو به عقب نگه میداشتم و سرم رو به بالا میگرفتم...

اون لحظه داشتم فکر میکردم اونی که پوستش تیره بود و چشماش قهوه ای و قدش بلند نبود کی بود پس؟!!! این بشر خودش رو توی آینه ندیده بود انگار!


نظرات 4 + ارسال نظر

ادرس واسه ات گذاشته ام اگ باز نشد فکر کنم سرچ کنی مامان فرشته های شیطون بیاد واسه ات

ممنون عزیزم. لطف کردی. حتما سر میزنم

رسیدن شنبه 15 خرداد 1400 ساعت 10:39

غزل خیلی شیرینه خیلی شیرین
چقدر حس خوبی داره خوندن این پست هات
به به که نقاشی و طراحی میکنی پس مثل من
به به به آقا مهرداد واقعا آقا هستن.
چه حال وصف ناپذیری بوده
کام تون به عشق دائم شیرین
بازم میگم منو بیشتر منتظر نذار برای ادامه این واقعیت شیرین

من رو حسابی با کلمات قشنگت سر ذوق میاری...ممنون ازت دوست نادیده ی مهربون...
والا من اگر مثل شما بودم که الان از در و دیوار این وبلاگ عکس طراحی هام آویزون بود و مدام تو چشم و چال همه فرو میکردم این همه هنر رو
من فقط همون سال رفتم واسه کلاس اما کلاسم خیلیییی عالی بود...بعد عکس چند تا از تمرینهای همون موقع رو میگذارم.
والا میخوام بنویسم اگر زمان و فندق اجازه بده

دانشجو جمعه 14 خرداد 1400 ساعت 23:58 http://mywords97.blogfa.com

چقدر جذاب بود!! هر سه قسمتش رو خوندم. خیلی جالب بود. قابلیت تبدیل شدن به رمان رو هم داره!! قسمته دیگه. خوشحالم که الان هم از زندگی با هم احساس خوبی دارین. مامان و بابای مهرداد چی گفتن؟ اونها فهمیدن که شما اینجوری با هم آشنا شدین؟ چرا در مورد ظاهرش واقعیت رو نگفته بود؟
به نظر من همه ما آدمها هر کدام یک کتاب داستان قشنگ میشیم اگه صادقانه از زندگیمون بنویسیم. مخصوصا از قسمت خواستگارها و ازدواج.

واقعا هر آدمی یک داستان قشنگه...و البته متفاوت با دیگری
ممنون از اینکه زمان گذاشتی و خوندی و نظرت رو گفتی
حالا سعی میکنم یکم به بخش مامان و بابای مهرداد هم بپردازم
در مورد ظاهرش دروغ نگفته بود واقعا فکر میکرد اون جوریه!!! میدونم عجیبه. اما صبر کن . مینویسمش

مامان فرشته ها جمعه 14 خرداد 1400 ساعت 23:47

اصلا یادم نمیاد تا حالا واسه ات نظر گذاشتم یانه ؟اما وبلاگت جز مای فوریت های منه و نمیدونم کی نوشتی اینهمه که من نخوندمت ووووو چه قصه عشقولانه و زیبایی جز جز اون رو خوندم و باور کن عشقت و‌حست و پاکی درونت رو‌لمس کردم خیلی جذاب و زیبا ادامه اش هم بنویس و الهی عاشقانه هات مستدام و خداوند شارمین عزیز رو‌هم بهش یه دل اروم و‌شاد بده که به چالش کشوندت شارمین هم مرتب میخونمش خیلی دوستش دارم

سلام مامان فرشته ها
خیلی خوشحال شدم از اینکه واسم پیام گذاشتین و افتخار میدین اینجا رو میخونین.
مرسی از محبت و حسن نظرتون نسبت به من
و خیلی متشکرم بابت دعای قشنگتون
آره شارمین رو هم من خودم چند وقتی هستش که میخونمش و واقعا دختر دوست داشتنی هستش...
سلامت و شاد باشید
اگر وبلاگ دارید لطفا آدرسش رو بگذارید منم سر بزنم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد