"نسیم" هم اتاقیم بود. مامان نسیم (که دوست خانوادگیمون هم بودن) به شدت دوست داشت که من و نسیم تپلی که نه ولی وزن اضافه کنیم! مامان نسیم معتقد بود که چه آدم یک کوه غذا بخوره چه یک قاشق غصه!!! همیشه از ما میخواست که شاد باشیم و ریلکس باشیم و اینقدر واسه درس! خودمون رو اذیت نکنیم و ...
مامان نسیم نمیدونست که من یک قاشق غذا میخورم و یک کوه غصه!
اون روزها من و نسیم تصمیم گرفته بودیم که یکم بیشتر غذا و میان وعده بخوریم و وزن اضافه کنیم! دو تامون هم تنبل و کار نکرده بودیم . چیز خاصی هم بلد نبودیم درست کنیم. تصمیم گرفته بودیم علاوه بر غذای سلف، سالاد ماکارونی و بستنی و چیزهایی شبیه به این بخوریم!
اون روز بعد از اینکه از کافی نت برگشتم خوابگاه گوشیم رو گذاشتم شارژ بشه و به آنی کل خاطرات کافی نت رو از ذهن پاک کردم. چون واقعا اتفاق خاصی نبود برام! عصر با نسیم در حال آماده کردن مقدمات تهیه سالاد ماکارونی بودیم که گوشیم زنگ خورد! دیدم شماره افتاده، برداشتم و گفتم بله...بفرمایید . سلام کرد و پرسید غزل خانم؟
گفتم بله. بفرمایید. شما؟
گفت من مهرداد ...(نام آیدیش تو مسنجر) هستم. امروز با هم صحبت کردیم.
من یهو خیلیییی راحت و صمیمی و با صدای بلند و پر هیجان (همون غزلی که همیشه هستم) گفتم:آهان سلام. چطوری خوبی؟
نسیم چشم و ابرو میومد که کیه و چیه و من مدام بین اتاق و آشپزخونه خوابگاه رفت و آمد میکردم که سلاد ماکارونی روی زمین نمونه کاراش!!! یادم نیست چیا گفتیم و چی شد اما سه تا چیز یادمه.
- یکی اینکه گفت راستش من پیش خودم گفتم نکنه شماره الکی باشه گفتم یک چکی بکنم. منم عادی برخورد کردم و گفتم اشکالی نداره. منم واسه این که سوء تفاهم نشه همونوقت گفتم که موبایلم شارژش تموم شده...
- دوم اینکه گفت چیکار میکنید؟ گفتم با هم اتاقیم داریم سالاد ماکارونی درست میکنیم و اصلا اسمش رو نشنیده بود و خیلییی براش جالب بود و یک مقدار واسش توضیح دادم که چیه و چطور درست میشه!
- و سوم اینکه گفت صدات خیلی قشنگه (ریا میشه ولی اینو خیلی ها بهم میگفتن و میگن و وقتی گفت اصلا برام حس مخ زنی و این حرفها نداشت) و اضافه کرد که من اصلا جا خوردم وقتی لحظه اول صدات رو شنیدم. و گفت که صدای من اصلا قشنگ نیست آره؟ گفتم نه بابا! این چه حرفیه خیلی هم خوبه (صداش اون چیزی نبود که من از مردهای معمول دور و برم شنیده بودم ولی خب نمیشد بگی زشته، معمولی بود).
مکالمه مون طولانی نبود زیاد و مجدد واسه هم آرزوی موفقیت و سربلندی در تمام مراحل زندگی !!!!!! کردیم و خداحافظی کردیم! و من رفتم که به سوالات بی شمار نسیم پاسخ بدم.
من عاشق دوستام بودم و دانشکده مون و استادام و محیطش. اما راستش از 1 اسفند 88 دیگه پا گذاشتن توی دانشکده خیلی برام رنج آور بود. از اون زمان که فهمیدم خیلییی چیزا دروغ بوده ، کسی که من فکر میکردم که خبرهای خوبی واسه خانواده همکلاسیم نبرده در واقع عشق جدید همکلاسیم هستش و فکر و فکر و فکر و ضعف و ضعف و ضعف. بدبختی بزرگ این بود که نمیدیدمش یک جور عذاب بود میدیدمش هم یک جور عذاب دیگه. من هر روز از صبح تا عصر از شنبه تا چهارشنبه و حتی گاهی روزهای تعطیل مجبور بودم اونو ببینم. داغون شده بودم. خوابم به هم ریخته بود. شبها نمیتونستم درست بخوابم. اولین بار توی همون سالها من "بختک" (فلج خواب) رو هنگام خواب تجربه کردم و نمیدونستم چیه و حسابی از خوابیدن میترسیدم. نه اینکه فکر کنید نمیدونستم مشاوره چیه، اون سالهای اول چند باری امتحانش کرده بودم اما راستش به حرفهاشون گوش نمیکردم و همه واقعیت رو هم نمیگفتم. واسه همین بیخیالش شده بودم.
چند روزی گذشت و شاید یکباری توی مسنجر باز با مهرداد چت مختصری داشتم...یادمه که یکوقتی گفت میشه من گاهی بهت پیام بدم و گفتم آره منو مثل خواهر خودت بدون.راحت باش.(خواهر هم نداشت. منم دوستای این مدلی زیاد داشتم. شخصیتم راحت یک دوستی معمولی رو قبول میکرد و حتی مامانم با همه ی سخت گیری هاش اینجور چیزا واسش به شدتتتتتتتتتتتت عادی بود!)
گاهی پیام میداد از روزش میگفت، از محیط خوابگاه، هم اتاقیش. من سالها خوابگاهی بودم و مسلما چیزای به درد بخوری داشتم که بهش بگم با اینکه دختر بودم.اون زمان واتساپ و اینجور چیزا که نبود. پیام نهایت به چند تا sms ختم میشد و منم زیاد اعصاب صحبت نداشتم و همه چیز مختصر و مفید میگذشت.
اوایل مهر عموم خیلی ناگهانی از میان ما رفت و اوضاع روحی من مدتی بد به هم ریخت. فقط بهش گفتم که مدتی به من پیام نده و من یک هفته ای دارم میرم مشهد واسه مراسم و ... عموم آدم شناخته شده ای بود و من بعدا سر این موضوع یک سری موارد در مورد خانواده م واسه مهرداد تعریف کردم و واسش خیلی جالب بود.
یک وقتی همون روزا بهم گفت میشه قبول کنی دوست دخترم باشی؟ من چشمام گرد شد و در عین حال خیلییییی برام ویژه و خاص بود و دقیقا در عین خاص بودن بسیار بی تفاوت و بی حس هم بودم. میدونم شاید درک این وضع سخت باشه اما من آدمی بودم که هنوز نتونسته بودم خودم رو از وضعیت داغون قبلیم خلاص کنم، هنوز هم با یک لبخند طرف قبلی، پرت میشدم به اون سمت و هنوز جنگ اعصاب داشتم و خنده دار و تاسف آوره که حس میکردم نباید به عشقمون!!! خیانت کنم!!! بعد از فوت عموم یک وقتی اون طرف پیام داد و بهم تسلیت گفت و اضافه کرد که دیر مطلع شده و خیلی متاسفه و ...هر ازگاهی هنوز همدیگه رو میدیدیم و من نمیدونستم اصلا اسم این رابطه چیه!!! و همیشه هم جنگ بود. من هم افتضاح بود رفتارم که بخشی از اون از ذهن آشفته م و حس اینکه به صداقتم توی این سالها خیانت شده و عمرم تلف شده و ...ناشی میشد.
من برام کلمه ی "دوست دختر" بار منفی داشت. اگر لازم بود میگفتم که من با فلانی "دوستم"، هیچوقت نمیگفتم من "دوست دختر " فلانی هستم. با اینکه در واقعیت همین بود. اینکه اون طرف سابق هم هیچوقت از همچین اصطلاحی استفاده نمیکرد و هیچوقت من به جایی به این شکل معرفی نمیشدم هم بی تاثیر نبود... وقتی مهرداد به من گفت میشه قبول کنی دوست دخترم باشی برام جالب بود و جدید. بهش گفتم بذار فکر کنم بهت جواب میدم. بعد یک شب نشستم واسش گفتم که ببین من اینم، یک آدم داغون! من اصلا دنیام با تو فرق داره. من از وسط جنگ میام! دختر شادی بودم اما دیگه چیز زیادی ازش نمونده. من چیز خاصی واست ندارم. گفت باشه اینا مهم نیست. به نظرم اون چیزی که تو تجربه کردی عشق نبوده! حالا بازم من منتظر جوابتم...
بالاخره یک روز گفتم باشه من دوست دخترت میشم اما از من توقع عشق و محبت و هر چیز دیگه ای نداشته باش. اما اگر خواستی پیام بده، زنگ بزن اما بازم از من توقع نداشته باش که مرتب و همیشه جوابت رو بدم. سیم کارتم اعتباری بود و من اصلا دلم نمیخواست شارژش کنم. گاهی روزها شارژ نداشتم. میگفتم هم در هزینه هام صرفه جویی میشه هم من که کسی رو ندارم که بخوام بهش پیام بدم یا زنگ بزنم.یادمه یکبار توی خیابون بودم با نسیم، مهرداد زنگ زد که جواب پیامهام رو ندادی من نگران شدم. گفتم :آهان! شارژ نداشتم دیگه...
حالا اینم بگم که بالاخره هر کسی داستان خودش رو داره. مهرداد هم داستان خودش رو داشت. گاهی یک چیزایی میگفت و من سعی میکردم واسش مسائلش رو ساده تر کنم. نوع نگاهم به اون مسائل از زاویه یک دختر بود و اینکه من کلا واسه خودم از کوزه شکسته آب میخوردم اما واسه بقیه همیشه راهکارهای خوبی داشتم.
من هیچی از مهرداد نمیپرسیدم. فقط میدونستم یک داداش داره و خواهر نداره. پسر باهوشی بود و خب بچه مهندس بود و چیزهایی که برای ما سنگین بود واسه اون آب خوردن بود. هر مشکلی که ربطی به کامپیوتر و برنامه ها و ... داشت به سه سوت حل میکرد. خودم که هیچی بچه ها به هر مشکلی میخوردن میگفتم صبر کنین یک دوستی دارم ازش میپرسم .
همکلاسی های دختر دانشگاهم اکثرا دوست داشتنی و مهربون بودن. یادمه یکوقت یکیشون ازم پرسید: غزل حالت خوبه این روزا؟ گفتم میگذرونم. گفت: هیچکی نیست تو زندگیت؟ یکی رو راه بده حالت بهتر میشه. خندیدم گفتم یک پسر دیوونه ای هستش فلان رشته فلان دانشگاه ارشد میخونه (ما بچه درسخون بودیم واسه همین به این چیزا بها میدادیم. منظور دیگه ای پشت کلمات نیست)، گاهی بهم پیام میده و زنگ میزنه. فقط اگر کارت جایی گیر کرد خبر بده که مثل ما تو مسائل فنی لنگ نمیزنه. بهم میگفت غزل خیلی خوبه که! میگفتم بیخیال! میدونی که دیگه اعصاب تلخی دوباره نیست.
یک شب داشتیم با هم حرف میزدیم و یک موردی رو تعریف میکردیم که حرفمون طولانی شد. من گفتم من دیگه میرم بخوابم. گفت اکی. اگر دوباره خوابت نبرد یا مشکلی برات پیش اومد حتما بهم پیام بده، من بهت زنگ میزنم. گفتم مگه تو نمیخوای بخوابی؟ گفت 45 دقیقه دیگه اذانه. اگر الان بخوابم دیگه نماز صبح بیدار نمیشم. یکم درس میخونم و کارام رو انجام میدم،بعد از نماز میخوابم!!! و من پیش خودم گفتم واووو نماز هم میخونه!!!
بعدها میدیدم که یک هو غیبش میزنه و میگه من برم اذان شد. با هم اتاقیهاشون نماز جماعت میخوندن و یک پسری به اسم سهیل میشد امام جماعتشون. بهش میگفتن امام سهیل! جالب بود که هیچکدوم از حرفا و ویژگیهایی که واسه خودش و اون بچه ها میگفت اینجوری نبود که از این بچه های خیلیییی مذهبی یا وابسته به جای خاصی باشند.
2-3 ماهی گذشته بود و من همچنان به مهرداد به چشم یک آچار فرانسه نگاه میکردم ... یک روز بهم زنگ زد و گفت شرمنده یک زحمتی برات داشتم. مربوط به فارغ التحصیلیم تو مقطع قبلی هست. باید یک جایی توی سیستم بخشی رو واسه من فعال کنند که مثلا فلانطور بشه. ممکنه اگر زحمت نیست بری فلانجا و اینکار رو واسه من انجام بدی؟ (اون اداره فاصله ش با خوابگاه ما 5 دقیقه هم نبود). گفتم آره حتما و رفتم اونجا. شماره دانشجویی رو یادداشت کرده بودم و وقتی رسیدم اونجا هر چی فکر کردم دیدم من تا حالا اصلا "نام خانوادگی" این بشر رو نپرسیدم و اگر گفته هم یادم نیست! رفتم بیرون از اون اتاق و بهش زنگ زدم گفتم مهرداد ! فامیلیت چیه؟ نگم که چقدرررر خندید! خب از اونجا فهمیدم که اسم و رسمش و تحصیلاتش هم واقعیه!
وقتی دلم میترکید از این طرف، زنگ میزدم به مهرداد جوری طرف رو میشست واسم با حرف و به من میگفت چه جوری برخورد کنم و چه کارهایی انجام ندم که ناخودآگاه حس قدرت بهم دست میداد. جالب بود که به حرفاش گوش میکردم ...
من تو پروفایل یاهو مسنجرم یک عکس سه در چهار داشتم که مربوط به سال ورودم به دانشگاه بود و عکاسی یک ذره اون ابروهای معروفم رو صاف و صوف کرده بود و بقیه ش خودم بودم. مهرداد از من اون عکس رو دیده بود و دیگر هیچ. یکبار هم یک عکسی از خودش فرستاد و تاکید داشت که پوست تیره ای داره با چشمهای قهوه ای!
اون عکس زیاد واضح نبود و اینکه راستش من همون بار اولی که عکس رو دیدم پاکش کرده بودم و اصلا تصویرش رو درست ندیده بودم و دیگه هم بهش نگفتم عکس بده. اونم چیزی نگفت...
یادم میاد یکوقت بهم گفت هم اتاقیش بهش گفته خیلی رفتارت جالبه وقتی با دوست دخترت حرف میزنی... خودت از بیرون خودت رو نمیبینی. بهش گفته بود حتما خیلی دوسش داری. گفت بهش گفتم راستش من حتی یک بار هم ندیدمش و طرف وا رفته بوده...من فقط میخندیدم به این حرفها.
جالبه که مامان مهرداد شدیدا دنبال مورد ازدواج واسه مهرداد بود. بهش میگفتم سنت کمه واسه یک پسر! خودت میخوای ازدواج کنی یا خانواده ت اصرار دارن؟ گفت مامان بابام گفتن بلاخره تا پیدا کنیم طول میکشه و منم گفتم حالا شما بگردید مشکلی نیست.
ای مینالید از دست مامانش که یک دختری از فاصله 50 متری به من نشون میده میگه به نظرت این چطوریه؟ خب من چی میبینم از این بشر!!! توی ذهنش زیبایی واسه یک دختر مهم بود...اینو دقیقا یادمه که واسش توضیح دادم که صرفا با یک عکس یا دیدن از فاصله دور توی خیابون یا جایی درست نیست که گزینه ها رو رد کنی و اینکه یک دختر با روسری یا مقنعه خیلی با واقعیت ممکنه متفاوت باشه. اینکه ابروها روی زیبایی اثر میگذارند و شاید اونهایی که تو عکسشون رو میبینی هنوز روی این مورد کار نکرده باشند... اینکه اصلا زیبایی اونقدرا هم مهم نیست و اینکه باید این روش انتخاب رو تغییر بدین و طرف رو درست ببینی و ...
ما عکس همو ندیده بودیم درست اما بهش میگفتم عکسهایی که مامانت میفرسته برام بفرست چک کنم از دید یک خانم بهت بگم که چطوری هستن.حتی یادم میاد که یکیشون یکی از خوابگاهای نزدیک ما بود و من رفتم نامحسوس یکم واسش پرس و جو کردم ...قضیه ها جدی نبودند و فقط مامانش در حال جمع آوری دیتا بود
یکوقت گفت من میخوام یبام ببینمت. یک تعطیلی چند روزه هستش که برسم خونه باید برگردم. اما میخوام بیام ببینمت. میشه؟
باورم نمیشد اما گفتم باشه...فقط قدت کوتاه نباشه لطفا!!! گفت من زیاد قدبلند نیستم اما بذار چک کنم ...
اینکه من خودم ریزه میزه بودم و عاشققققققققق مردهای قدبلند درست!
اینکه نفر قبلی قدش متوسط بود و من فقط همون یکبار چشمام رو بسته بودم درست!
اینکه دوستام میگفتن غزل وقتی میخواد از یکی تعریف کنه که خوش تیپه اول میگه قد بللللللللللللللند درست!
اما من فقط میخواستم قضیه فان باشه و بخندیم و اینکه پسر مردم که دنبال مورد ازدواج بود مامانش براش واسه من فرقی نداشت و من واقعا به چشم یک پسر مودب، ومهربون ، آچار فرانسه، درسخون و خداشناس بهش نگاه میکردم نه بیشتر...
چند روز بعد دیدم که تو مسنجر پیام گذاشته که گفتم فلانی قد منو اندازه گرفت از 180 بیشترم. بیام ببینمت؟
همین کامنت گذاشتن ها نشون میده که چقدر زود زود دارم میام وبلاگت .
پیر نگووووو.
میشه با این پست تصور کرد چه زیبا و خانم بودی که آقا مهرداد حتی از ورای مسنجر عاشق و دلداده شما شده
فدات. محبت داری به من.
زیبا که نه. ولی در بهترین حالت با مزه هستم
وای غزل چه طور دلت اومد این همه سال! (الکی مثلا خیلی ساله میشناسمت) چنین ماجرای جذابی رو برامون تعریف نکنی؟!
رابطهتون خیلی بامزه و قشنگ بوده.
البته با تعریفی که من از دوستدختر دارم (و بر اساس اون تعریف، منم حس خوبی به این واژه ندارم) به نظرم تو دوستدختر به حساب نمیاومدی
شارمین نگو که همش حس میکنم بچه ها الان میخونن اینارو میگن وای چه بی مزه! چه لوس! میخوام یک سری پی نوشت بزنم بگم بابا ما بیست و اندی سالمون بود و بالاخره وسط یک رابطه اینا پیش میاد و توی نوشتن مثل خودش هم نمیشه. من اینجا نمیتونم گذشت زمان و تغییر حس رو نشون بدم...
قشنگ افتادم تو چاله
خب با اون تعریفی که داری اره من دوست دختر نبودم یا حداقل نصفه نیمه بودم
حدسم درست بودا
خیلی جالب بود برام که از مسنجر یه همچین ازدواج موفق و درست درمونی بیرون اومده. بس که همیشه برعکسش رو شنیدیم که ازدواج های اینترنتی فلان و بهمانن.
ممنون که تعریف کردین.
راستی شخصیت شما هم در طول زمان خیلی پخته تر شده. واقعا نمونه اید.
اره دقیقا. اون روز مستقیم جواب ندادم بهتون چون قرار بود بنویسمش. گفتم یکم از هیجانش بمونه. شرمنده بابت اون روز
محبت دارید شما. هنوز هم کارهای یهویی ازم سر میزنه و دیگه همسر یاد گرفته کنترلم کنه...ممنون که دید مثبتی بهم دارید
چند بار مرورش کردم بسکه خوشمزه بود
خیلی قشنگ بود هنوزم ادامه داره؟


ارادت خاص به آقا مهرداد . الهی همیشه زیر چتر عشق دو نفره تون باقی بمونید .
خیلی باحال بود .
اره گلی.ادامه داره. از غزل پر حرف بیش از اینها برمیاد. تازه نمیدونی چقدر تلاش میکنم از سر و تهش بزنم و اینکه پیر شدم هم بی تاثیر نیست
ممنون از محبتت. خیلی خوشحالم کردی با اون ارزو و دعای قشنگت
ای خدا.بنده خدا قدش رو هم برات اندازه گرفته.